معجزه سه ماهگی
این روزها همه جا صدای پای بهار میاد. هر جا که قدم میذاری بوی بهار آدم رو سرمست میکنه. روزهای آخر اسفند روزهای ایجاد تحوله. سنت ما ایرونیها این تحول رو درون زندگیمون هم وارد میکنه. همه چیز نو، همه خوشحال... حتی اگه این روزها برای کسی یادآور خاطره ای تلخ هم باشه اونقدر این تحول و همزمانی سال نو با سرآغاز دگرگونی طبیعت قدرتمنده که لحظه های شیرین پررنگ تر میشن. ما هم تو خونه مون شاهد یه تحول عظیم هستیم. یه تحول شیرین و جذاب... "تحول سه ماهگی"...
مغز انسان هنگام تولد کاملا رشد نکرده و قسمت اعظم تکامل خودش رو بیرون از بدن مادر انجام میده. اگه رشد سر آدمها درون رحم مادرشون کامل میشد جنین انسان می بایست ۱۲ ماه دیگه در بدن مادر باقی میماند و این مساله ایجاب میکرد لگن زن آنقدر بزرگ باشه که تحت اون شرایط انسان باید چهار دست و پا راه بره!
مغز تو سه ماه اول زندگی رشدی معادل ۵ سانتیمتر داره که بیشترین میزان تکامل تو تمام عمره. این پدیده معجزات بسیاری به دنبال داره. معجزه تبدیل یک موجود نباتی نسبی به یک انسان باهوش با قابلیت های فراوان و بسیار دیدنی.هرچند هنوز علم ما به اونجا نرسیده که بتونیم فرکانسهای مغزحتی اون انسان ظاهرا نباتی رو که کاری جز ارضا نیازهای فیزیکیش بلد نیست که اونجا هم محتاج کمکه، ثبت و آنالیز کنه و ما نوزاد رو نسبتا نباتی میدونیم، ولی تکامل فکری و رفتاری این معجزات آسمونی تو سه ماه اول زندگیشون اونقدر چشمگیره که بدون احتیاج به دانش خاصی برای تجزیه این رفتار، میشه پی به وضوح اینهمه تغییر برد.
فرشته آسمونی خونه ما هم این چند وقت فوق العاده ظاهر شده. صدای قهقهه های شیرینش تو فضای خونه می پیچه و دل هر شنونده ای قیلی ویلی میره!! هر روز کلی با بابا شاهینش تلفنی حرف میزنه. جالب اینجاست لحن این حرفها هر بار شکل مخصوصی داره. صبحها که خانوم سرحال از خواب بیدار میشه صحبتها کاملا شادی بخش و از رو رضایته ولی شبها وقتی مامان نوشین (مامان بزرگ) از سر کار میاد خونه اونقدر لحن شاینا تغییر میکنه که انگار واقعا داره از من پیش مامانم گله میکنه!!! آخه مامانم هم کاملا باهاش همراهی میکنه و اونهم به اندازه کافی منو پیش مامانم می فروشه!!! وقتی بهش میگه: مامانی این شایلی تو رو بیرون نبرده؟ باهات بازی نمیکنه؟ اونهم بلافاصله میگه: آآآآآ.... ای ای ای .... اوووو !!! مامان هم میگه میکشمش!!! چرا با دختر من حرف نمی زنی آخه؟! بعد که یه کم دل کوچولوش خالی شد بهونه گیریهای شبونه اش شروع میشه و اونجاست که حرکت جوجه خانوم مامانی رو به اوج حس مادرونه می بره... آخه دخترم تو اون شرایط فقط مامان شایلی میخواد که بریم یه کم به هم "عاشگونه!"(عاشقونه) نگاه کنیم و مامانی کلی با دختری عاشقونه حرف بزنه و به چشماش نگاه کنه و شاهدونه خانومم پستونک تو دهنش با نوازشهای مامانی خوابش ببره... دخترک من علاقه زیادی به تکون خوردن تو گهواره یا روی پا نداره ولی به جاش عاشق نوازشه و همونطور هم خوابش می بره. خوابهای شبونه اش هم خیلی خوب شده و تا صبح فقط دوبار شیر میخوره و باز می خوابه که البته اگه خودم بیدارش نکنم خودش همون یک بارو بیدار میشه. این خصلت خوش خواب بودنش عین مامانی و بابایی شده. آخه ما هر دوتامون خوب میخوابیم.
جوجه خانوم تازگیها از دستهاش خیلی استفاده میکنه. لباسشو میگیره پتوشو میگیره اگه کنارش باشم لباس منو میگیره و تازه یهو تصمیم میگیره همه اینها رو همراه با دست دیگه اش ببره تو دهنش!!! همینه دیگه خانومی همش لباساش خیسه و روزی چند بار عوض میشه. پیش بند هم فایده نداره آخه اونو هم میگیره و با همه اون قبلیها میبره تو دهنش!!! من نمی دونم اینا همشون چطوری تو اون دهن غنچه ای جا میشه؟!!!
تولد شاینا مصادف شد با سرمای وحشتناک امسال و همین مساله باعث شد که خانومی رو از خونه بیرون نبریم و از اونجایی که ما رفت و آمد زیادی نداریم و خونواده هامونم پیشمون نیستند جز چند روز اول دیگه کسی هم خونمون نیومد البته غیر از مامان من و جان خاله (آیلی) که چند روزی پیشمون بودن. به خاطر همین شاهدونه جوجو تو یه محیط کاملا آروم و بی سرو صدا زندگی میکرد. از اونجایی که همین آرامش تو دوران بارداری منهم وجود داشت دختر بلای مامان عاشق یه محیط آروم بدون شخص غریبه است. واسه همین متاسفانه شاینا خیلی با غریبه ها میونه خوبی نداره. غریبه که میگم منظورم هر کسی غیر از من و بابا شاهین و مامان و بابای من و دو تا خاله هاشن!!!و آدمهای تازه وارد باید حداقل یه نصف روز پیش شاینا باشن تا حکم آشنا رو بهشون بده. و جالب اینجاست که در این میون شاینا خانوم اصلا از آقایون خوشش نمیاد. اونهم نه هر آقایی... من میدیدم به بعضیها می خنده ولی تا بعضی از آقایون رو می بینه حتی گاهی اوقات با باباحسین جیغ میزنه و شدیدا بی تابی میکنه... میدونین مشکل کجا بود؟ "سیبیل"!!!! بله شاهدونه خانوم به هیچ وجه آقایون سیبیل دارو تحمل نمی کنه!!! وای به روزی که اون آقاهه یه کمم زشت یا سیاه باشه!!! ولی اگه یه خانوم خوشگل و آرایش کرده ببینه یه عالمه براش آواز میخونه. اما آخرش باز همون آرامش و تنهایی رو دوست داره که البته خیلی دارم سعی میکنم این رفتارشو اصلاح کنم. به قول معروف اجتماعی تر بشه.البته فکر کنم این روزها که خاله هاش دورش جمع شدن و تو تعطیلات عید هم که رفت و آمد زیاد خواهد بود دختر کوچولو کمی به روابط اجتماعی عادت کنه.
تازه خبر ندارین شاینا جونی هر روز کلی واسه مامانی کتاب میخونه و دقایقی هم به تنهایی غرق مطالعه میشه ! کتابهای تقویت هوش نوزاد رو چنان با دقت نگاه میکنه که گاهی فکر میکنم واقعا توشون چیزایی نوشته که ما قادر به درکشون نیستیم!!
گاهی که به چشمهای دخترم خیره میشم وقتی برق آشنایی رو تو نگاهش می بینم که از شوق دیدن من و حرف زدن با من می درخشه چنان غرق لذت میشم که تا حالا حسی مشابه اونو تجربه نکردم. وقتی می بینم هرروز دخترکم با یک قابلیت جدید همه رو متحیر میکنه از ته دلم شاکر خدا میشم. به قول شاهین خدایا این چی بود بهمون دادی... روزی هزار بار خدارو شکر میکنم که هر روز گوشه ای از لطف او برام آشکار میشه و ای کاش لایق همه این نعمات زیبا باشیم...
امسال هم گذشت... یک سال خاطره انگیز... یک سال پر از تحول و دگرگونی... و در پایان امسال شاینا کوچولو برای همه دوستان مهربونش سالی سرشار از سینه خیز رفتن، چهاردست و پا، تاتی تاتی، گاخ و گوخ، شیطنت فراوون و عاصی کردن همه مامان باباها و یک عالمه شیطونیهای وروجکی آرزو میکنه...و مامان شاینا کوچولو هم برای همه دوستانش صبر ایوب!!!






























شاهدونه ناز من شاينا جان