آخییییشششش!!! بالاخره دوره محرومیت از تکنولوژی به سر رسید!!! هر چند هنوز هم یه کم محرومیم اما میشه یه کاریش کرد. دلمون برای خونه کوچولوی اینترنتی و مهمونهای نازنینش تنگ شده بود. مدتی بود کامپیوتر خونه خراب بود و درست کردنش به تعویق میافتاد اینترنت هم که دیگه نگو! تا اینکه جان خاله به مناسبت اتمام تحصیلش و ترک تهران برامون یه لپ تاپ خوشگل هدیه خرید. دنیا برعکس شده نه؟ به جای اینکه ما براش کادوی فارغ التحصیلی بگیریم اون مارو شرمنده کرد. البته به قول خودش واسه تشکر این دو سال بود. جان خاله خیلی ممنونیم... بابا شاهین هم ترتیب ای دی اس ال رو داد و حالا درهای خونه رو به روی تکنولوژی باز کردیم!
و طبعا اینها زمان میبرد و ما اردیبهشت رو از دست دادیم...
عروسک ناز مامان روز به روز دلبر تر و خانون!! تر میشه. شیطون بلا تو این ده روز گذشته خیلی بهش خوش گذشته... آخه عمه شیما و مامان شهلا و بابارضا پیشمونن و کلی مهمونی و رفت و آمد... دختر بلا تو محبت فامیل بابایی کلی کیف میکنه. جالب اینجاست که دیگه به شلوغی حساسیت نداره و اجتماعی شده. انگار واقعا به قول مامان شهلا با اتمام 5 ماهگی عین عمه فرانک انزواطلبی! موش موشک به سررسید. به طوریکه دوروز گذشته که مهمونهامون پیشمون نبودند بهونه گیریهای شاینا هم به راه بود و با برگشتنشون باز شد همون شاینای خوش خنده.
شاینا..!! شاینا خانون!!! خانون خانونا...!!! جوجه بلا دیگه اسمشو میشناسه و اگه هرکدوم از این اسمها صداش کنیم به طرف صدا برمیگرده. تا چند وقت پیش فقط به صدا واکنش نشون میداد. حالا هر چی صداش میزدیم. گاهی جان خاله میگفت کبری!! علی!!! ... باز هم شاینا برمیگشت ولی دیگه باید فقط بگیم شاینا خانون!! تا گوشه چشمی بهمون نشون بده. بعضی وقتها هم شعر مامانی رو میخواد: چلام(سلام) چلام گشنگم... چلام چلام سوشگلم (خوشگلم)... چلام چلام چخملم (دخترم)...چلام عروس گلم... بعدش دیگه خودتون میدونین... برف پاک کنها روشن و ....
. قلقلی مامان دیگه تو خواب هم غلت میزنه. قبلا وقتی میخواست با خوابیدن مبارزه کنه فقط سرشو این طرف و اون طرف می چرخوند ولی الان عین آدم بزرگا پهلو به پهلو میشه و آخرش روشو به طرفم برمیگردونه و میاد تو بغلم و درحالیکه پشتشو میمالم خوابش میبره. و بعدش پیاده رویهای تو خوابش هم شروع میشه!! دیگه علاوه بر طرفین، بالای سر و زیر پاش هم بالشت میذارم. آخه دائم تو خواب می چرخه.ظرف 5 دقیقه جهتش تو خواب تغییر میکنه و گاهی عمود بر رختخوابش میشه. چند شب پیش واقعا ترسیدم اومدم دیدم رفته بالای رختخوابش دلم ریخت هزار جور فکر به سرم زد. گفتم نکنه افتاده!! رفتم دیدم نخیر... خانوم تو خواب ناز چرخیده.
وقتی هم که بیداره و رو شکم برمیگرده نمی دونم با چه سرعتی رو شکمش میچرخه هر بار که بهش سرمیزنم جهتش عوض شده و میتونه کمی هم به جلو سینه خیز بره. معمولا هم دنبال پستونکشه و به طرفش حمله میکنه و تقریبا همیشه اونو برعکس می بره تو دهنش!
انواع ژستهای خوابیدن... وای ی ی !!! آدم میخواد درسته قورتش بده...






.اتفاق مهم این مدت که با کمک مامان شهلا میسر شد غذاخور شدن شاینا بود. راستش با سابقه ای که از دفعه پیش داشتیم خودمون خیلی می ترسیدیم غذا رو شروع کنیم که مامان شهلا با پوره سیب زمینی غذای خانومی رو شروع کرد و خوشبختانه دخترکم با اشتها از غذاش استقبال کرد و کم کم پوره هویج و سیب پخته هم اضافه شد و بعدش کمی عدس و برنج سوپ شاینا جوجو رو تشکیل دادند و سرانجام دختر کوچولومون با چهار وعده غذایی شامل سرلاک برنج برای صبحانه و عصرونه و سوپ حاوی برنج، هویج، سیب زمینی و کمی عدس حسابی غذاخور شده و قراره یواش یواش به سوپش آب گوشت هم اضافه کنیم چون کمی می ترسم نکنه نتونه پروتئین گوشتو هضم کنه. ولی هنوز تا شیر خودمو نخوره وعده غذاییش کامل نمیشه اما بیدار شدنهای شبونه اش خیلی بهتر شده. مامان شهلا وقتی شب اول دید شاینا چقدر بیدار میشه گفت حتما باید غذاخورش کنیم دلم واست میسوزه و کلی کمکمون کرد. به این میگن مادرشوهر نمونه..... مرسی مامان جون .
یه شکلات جدید علاوه بر انگشت دستهاش هم داره! و اون شست پاهاشه!!! بالاخره بعد از کلی تلاش که معمولا به درآوردن جورابهاش ختم میشد تونست شست پاشو به دهنش برسونه ولی هنوز هم دخترم معمولا یه لنگه جورابه اول کمی جوراب میخوره وقتی جورابها دراومدن شروع میکنه به شست پا خوردن.
آواز خوندنهای مامان شایلی همچنان ادامه داره. آخه واقعا بعضی وقتها که شاینا خسته و بهونه گیره هیچی اندازه آواز خوندن آرومش نمیکنه. آهنگ جدید مورد علاقه اش "بیس" سامیاره. دیگه همسایه مون هم میدونه اگه شاینا گریه کرد باید واسش بخونیم: من برات بیس میزنم... تا تورو برقصونم.... اونوقت شاینا ساکت میشه و حتی ممکنه قه قه بخنده و یا بخوابه!!!
آخه میدونین ما به لطف دیوارهای نازک خونه و آواز خوندنامون یه دوست خوب پیدا کردیم و اونهم ساناز جون همسایه واحد بغلیه. دورادور همدیگه رو کامل می شناختیم صدای اونها تو اتاق ما بود و صدای ما تو خونه اونها!!! البته فقط صدای یکی از اتاقهامون. چند روز پیش خودش زنگ زد و اینطوری بود که هر دو متوجه شدیم فقط خودمون نیستیم که صدای همسایه رو میشنویم همسایه هم صدای مارو داره!!! خلاصه به دیوارهای آپارتمانتون خیلی اطمینان نکنید حتی اگه تو یه برج تازه ساز زندگی می کنین!! البته واسه ما که بد نشد تو این غربت یه همسایه خوب پیدا کردیم.
هیچ میدونین شاهدونه ما قهر کردن هم بلده؟! بعله... اگه مامانش اونو تنها بذاره و چند ساعتی پیشش نباشه حتی اگه پیش باباییش یا مامان بزرگش بمونه باز هم وقتی مامان برگرده تا چند دقیقه تحویلش نمیگیره و حتی بهش نگاه هم نمیکنه. شیر هم نمیخوره تا مامان حسابی منتشو بکشه و با هم آشتی کنن. خیلی بچه ننه شده نه؟!!!
یادتونه گفتم دختر بلا عاشق دراز کشیدنه و خیلی با بغل بودن میونه نداره ؟ این مساله باعث شده بود وقتی میخواستیم بنشونیمش یا رو پاهاش نگهش داریم مخالفت کنه... مامان بزرگ و بابابزرگی واسش یه روروئک هدیه آوردن تا با تمرین توش دست از تنبلیش برداره. آخه من قبلا جایی خونده بودم استفاده از روروئک باعث میشه بچه ها با عادت کردن به اون دیر راه بیفتن و همش به اون تکیه کنن. واسه همین واسش روروئک نگرفته بودم. اما مامان شهلا میگفت اگه بچه ها تمرین ایستادن نکنن ممکنه یه وقت خدای نکرده نرمی استخون بگیرن و تو راه افتادن مشکل داشته باشن. هدیه اونها باعث شد شاهدونه قصه ما بتونه پاهای کوچولوشو سفت رو زمین نگه داره و از درجا راه رفتن نترسه.
خوب... دیگه داریم به آخر قصه اردیبهشتمون میرسیم...
چند تا گزارش تصویری ببینین... جایی نرین که مهم ترین خبرمون مونده...
شاینا و اسباب بازی جدیدش هدیه عمه فرانک که با عمه شیما به دستمون رسیده... این زیر هم میشه غلت زدا...


مگه همیشه باید از خنده ها عکس گرفت؟!! نق نق و حتی گریه...


شاینای غذاخور

شاینای روروئک سوار

آقا کوچولوها چشماشونو درویش کنن!!

عشق مامان...


بالاخره پاهای خوشمزه رو چشیدم!!


شاینا... مامانی... دخملم... دهنتو باز کن... آفرین گلم... وای.... دونه برنجشو ببینین... چه کوچولوهه...
الهی فدات شم با اون دندون کوچولوت.....!!
آره ه ه ه !!! نازگلکمون تو آخرین روز از اردیبهشت ماه وقتی پنج ماه و هشت روزه بود یه هدیه قشنگ بهمون داد ...: یه دندون سفید دونه برنجی کوچولو... دندون پیشین پایین سمت چپ و سمت راستی هم از زیر لثه کاملا مشخصه که داره تلاش میکنه سر باز کنه...
و این هم حسن ختام گزارش اردیبهشتی ما بعد از یه غیبت کبری!!
پ.ن. خیلی دلمون میخواست به قرار وبلاگی برسیم. وقتی دیدم قرار تو پارک ملته کلی ذوق کردم. آخه میشد با شاینا جونی پیاده هم بیایم. ولی دیشب مهمونی بودیم و دیر برگشتیم خونه. شاینا هم تقریبا بدخواب بود و صبح خوابش عمیق شد.میدونین که مهمون هم داریم... خوبیش این بود که من تونستم پستمو بنویسم ولی قرار وبلاگی رو از دست دادیم.