گذری به گذشته (4)
زمان مثل برق و باد میگذره...
توپولک خوشگل مامان...
امروز اومدم داد بزنم... "فریاد" که "همه دنیای منی"... البته احتیاجی به گفتن نیست فقط عیانی است که بیان میشه. روز به روز رشد میکنی ... پیشرفت میکنی و به تواناییهات اضافه میشه و منهم غرق در لذتی که در کلام نمی گنجه و مست از غروری که انتخاب شدم تا تو رو پرورش بدم. دخترک کوچولوی لپ قرمزی دیروز مامان که گوشه خونه تو رختخواب نرم و گرمی که مامان نوشین واسش درست کرده بود و فقط می خوابید و بیدار میشد و گریه میکرد و شیر می خورد و دفع میکرد و باز از اول... حالا شده یه فرفره قلقلی که چهاردست و پا گوشه گوشه خونه رو کنکاش میکنه از در و دیوار و میز و صندلی و روروئک و سبد اسباب بازیهاش و حتی من یا بابا که گوشه اتاق دراز کشیدیم میگیره و بالا میره و می ایسته و دوباره پرتاب میشه پایین و باز صعود رو امتحان میکنه... دخترک محتاط عزیزتر از جونم دیگه بعد از اینهمه تنبلی تو نشستن می تونی از حالت چهاردست و پا بنشینی و باز به همون حالت دمر برگردی . گاهی هم فقط میخوای از سر و کله بابا و مامان بالا بری و رو صورتمون بنشینی و با تحریک حس بویاییمون اطلاع بدی وقت تعویض پوشکه تنبلا!! پاشین من تحمل هیچ گونه آلودگی رو ندارم!!!

اونقدر خانوم شدی که می تونی احساساتی مثل حسادت و رقابت رو که اکثرا معتقدند خاص خانومهای محترمه تجربه کنی! وقتی من و بابا کنار هم نشستیم کافیه کمی اون حس حسادت دوست داشتنی وجودتو قلقلک بدیم مثلا من بابا رو بغل کنم و بگم : نازی... بابایی ... آفرین عسلم... هر جای خونه باشی سریع خودتو بهمون می رسونی و به زور با پا با دست یا حتی با سر خودتو بین ما جا میدی. یا اگه بابایی لوکاس رو بگیره بغلش و بگه : لوکاسی... گل بابا... عزیز بابا... باز با همون کله به لوکاس حمله میکنی که بابا شاهین من... من... نه لوکاس...!! لوکاس فقط به درد این میخوره که من دمشو بجوم و باهاش کشتی بگیرم و ضربه فنیش کنم...!!

رو میزا و پنجره های خونه مون نقطه نقطه های کوچولوی انگشتات خودنمایی میکنن... با نگاهات همه جا تعقیبم میکنی و وای به وقتی که تو لیست حضور و غیابت مامان شایلی غیبت بخوره!! همون دو برابر واحد غیبت مجاز رو واسم روا نمیدونی. همیشه باید حاضر باشم و در معرض دیدت حتی اگه تحویلم نگیری و سرت جای دیگه ای گرم باشه.
عزیزکم با خنده هات منو به عرش می بری و اما... وقتی چشمهای زیبای مشکینت غمزده و اشکبار میشه... وقتی لبهای گوشه دار غنچه ای نازت رو ورمیچینی... وای مامانی تحمل دیدن اشکهات از طاقت من خارجه. حتی وقتی تو اوج خستگی بعد از یه روز پر از انواع خونه داریها و آشپزیها و بچه داریها قراره با هم بخوابیم یعنی شما لالا کنی باز هم میخوای با کوهی به اسم مامانی کوهنوردی کنی درحالیکه چشمهای قشنگت از شدت خواب و خستگی درست مثل بابا شاهین حلقه زده و به قول من آویزون شده... اون موقع که میخوام از شدت همه فشارهای جسمیم داد بزنم ... لوکاس رو بغل میکنم و با صدای بلند خطاب بهش میگم : لوکاس... ای بچه بد!... بخواب دیگه اعصابمو خورد کردی...!! اول با دوتا چشم سیاه گرد از تعجب بهم نگاه میکنی و بعد دهن خوشگلت از این حرکت عجیب مامانی به خنده مزین میشه و دندون موشیهای ریز ریزت از تو اون دهن فسقلی بای بای میکنن... اون موقع است که می فهمم هرگز طاقت ذره ای رنجش تورو ندارم... وقتی که مامانی خستگیشو سر لوکاس خالی میکنه با هم آشتی میکنیم که مبادا خستگی و بی حوصلگی من دل کوچولوی مهربونتو غمگین کنه...

حس مادری در وجود همه ما نهفته است. غریزه ای است که خدا در درون هر موجود مونثی به ودیعه گذاشته فقط زمان و نحوه بیداری اون در افراد فرق میکنه. از وقتی یه دونه کوچولو تو دلم بودی میدونستم دوستت دارم میدونستم عاشق شادیهاتم و می دونستم حاضرم همه چیز حتی جونمو بدم تا یه اخم کوچولو رو صورتت نشینه چه برسه به بیماری... این فقط یه احساس بود که بنا به مادرشدنم حس میکردم و نمی دونستم حتی تصور درد و رنج فرزند برای والدینش چقدر زجرآوره...
31 ام مرداد ماه 1386... عصر چهارشنبه نوبت ویزیت ماهانه پرشک بود. من در هفته 23 بارداری روزهای قشنگی رو با حرکات دلنشین و رقصهای ریتمیک تو تجربه میکردم. عصر باباشاهین اومد دنبالم و با هم رفتیم مطب خانوم دکتر. وقتی دکتر گوشی رو روی بدنم گذاشت با وجود اینکه حتی همونجا هم بندری می رقصیدی! ولی صدای قلبت شنیده نمیشد . دستگاه هم تا دلت بخواد خش خش میکرد. بعد از کلی جستجو صدای تالاپ و تولوپ تلمبه کوچولوی من تو فضای مطب پیچید و من آروم آروم چشمهامو باز کردم تا نفس راحتی بکشم که چشمم به قیافه متفکر و جدی خانوم دکتر افتاد... پس چرا گوشی رو از رو شکمم برنمیداشت؟! همون موقع پرسید: سونوی سه بعدی رفتین؟ گفتم: نه... خودتون گفتین اگه مشکلی نباشه نیازی نیست... گفت: برین بهتره... تو هفته 23 تا 26 بهترین وقت تشخیص ناهنجاریهای جنینی با سونوی سه بعدیه... تمام نیرومو جمع کردم تا بتونم تارهای حنجره امو بلرزونم و لبهام حرکت کنه و بپرسم: مشکلی تو صدای قلب بود؟!... گفت: نه... چیز مهمی نیست... و از اونجایی که خانوم دکتر به دلیل به نوعی همکار بودنمون تمام مسائل رو برام باز میکرد ادامه داد: البته یه صدای اضافه تو قلبش شنیده میشه که ... نه... احتمالا طبیعیه... ولی حتما برین پیش دکتر بهنیا( یکی از قدیمی ترین متخصصین زنانی که مرکر تشخیص سلامت جنین داره) واسه سونوی سه بعدی که کاملا تمام اعضای داخلی جنین کنترل بشه تا خیالتون راحت شه و باز تاکید کرد حتما همونجا بریم تا سونوی سه بعدی فقط جنبه تزیینی نداشته باشه و بررسیها کامل صورت بگیرند... دیگه چیزی نمی شنیدم... حتی وقتی منشی شماره مرکزو بهم داد و با خنده ای که وانمود میکردم خونسردم ازش تشکر و خداحافظی کردم... باز هم چیزی نمی شنیدم حتی نمی دیدم... حتی وقتی از پله ها اومدم پایین و لبهای خندون و چشمهای منتظر شاهینم رو دیدم که انتظار شنیدن وروجک بازیهای این ماه دخترکشو می کشید... باز هم مغزم قفل بود...
سونوگرافی روز یکشنبه بهمون وقت داد اونهم با کلی سفارش که بابا همکاریم و... (همون پارتی بازی!!) ولی از چهارشنبه تا یکشنبه فقط خدا میدونه چه بر ما گذشت... چقدر سعی کردیم به هم روحیه بدیم... چقدر بابا شاهین صبورمون با ظاهر مثلا بی تفاوتش وانمود میکرد اصلا نگران نیست و وقتی اشکهامو میدید روشو ازم برمیگردوند چون من زبون چشمهاشو بلد بودم و نوشته های سرشار از نگرانی اونا رو نمی تونست ازم مخفی کنه...
مامانی... عروسکم... اون چند روز خودمو گذاشتم جای خیلی از مامانهایی که درد و بیماری پاره های جیگرشونو جلو چشمشون داشتند. منی که مادر یه جنین 23 هفته ای بودم روز و شبم یکی شده بود اونهم فقط به خاطر یه احتمال یا حدس... یاد اون خانومی افتادم که مشتری همیشگی داروخونه ای بود که چند سال پیش کار میکردم... مادر یه جوون سرطانی که پسرش روزی 25 تا مورفین میزد و باز هم از درد زمینو میکند. چشمهای غمبار اون مادر که شده بود پرستار رعنای 25 ساله اش و غمخوار عروس 23 ساله هرگز از یادم نمیره. به پرسنل داروخونه گفته بودم هر چی خواست بهش بدین... انواع آرامبخش ها... انواع مسکن ها و مخدرها که حتما نسخه پزشک میخواست... یاد روزی افتادم که با لباس مشکی اومد و واسه سردرد مزمنش یه ضددرد ساده گرفت... و چه بسیارند این مادرها...
خدایا این چه عشقی است عشق مادری که آدم رو تا حد نیستی خودش می بره تا محافظ حتی یه تار موی کودکش باشه...
چهار روز که نه چهار قرن گذشت... قضیه رو تا زمان حصول اطمینان مسکوت نگه داشتیم... وقتی دکتر دستگاه رو روی بدنم گذاشت و تو اون مونیتور روبه روم قد و بالاتو دیدم که مثل همیشه دائم در تکاپو بودی بی اختیار اشکهام سرازیر شدند. بابا شاهین از اون پشت یواشکی قربون صدقه ات میرفت که مبادا دکتر بداخلاق! دعواش کنه!! و من... دل آشوبزده ای داشتم که فقط با گذشت اون نیم ساعت و جواب نهایی آروم میگرفت. وقتی اون تلمبه ماهیچه ای چهار حفره ای فندقی رو دیدم گفتم : یعنی ممکنه این تلمبه کوچولو سالم باشه؟ حاضر بودم نباشم و اون بیماری نداشته باشه...
وقتی تمام بررسیهای ریز و درشت دکتر تموم شد گفت: بفرمایید... تمومه... گفتیم: سالمه؟ اخمی کرد و گفت: معلومه... چطور؟ شاهین گفت: قلبش؟ من گفتم: دریچه هاش؟ گفت: تا جایی که من و دستگاههام میتونستن تشخیص بدن... "هیچ مشکلی نیست..."
و زمانی که با اولین دی وی دی هنرنمایی شاینای 23 هفته ایمون از مطب خارج شدیم بابا شاهین گفت: دیدی دخترمون بهترین هدیه روز داروساز(5 شهریور) رو بهمون داد؟ و من نفس عمیقی کشیدم... بوی خوش خنکای شهریور بوی پاییز میداد و نوید رسیدن فصل وصال من و تو... . از اعماق وجودم از خداوند خواستم... "الهی... هیچ مادری غم و بیماری فرزندشو نبینه..."

از اینکه پستهای طولانی می نویسم که مجبورین به جای خط در میون پاراگراف در میون بخونین!! شرمنده ام... خوب... خسته نباشین و برای رفع خستگش اینهم یه گزارش ویژه واسه اونهایی که تا اینجا باهامون موندند... (عکسهای داخل متن از همون عکسهای ارسالی هستند...)
شاینا گلی پشت رل "چیکو" در انتظار مامان واسه خیابون گردی به قول خاله مانلی "جردن نوردی"!
چیکو اسم اتوموبیل خانوم خانوماست یه وقت با اون مارک لوازم بچه گونه اشتباه نگیرین!!

شاهدونه خانوم و ادامه شیطنتها و کاوشهای خونه...


راستی میدونین خونه ما هم نماینده تو المپیک پکن داره؟!! باور نمیکنین؟ اینهم نماینده خوش تیپ ما تو المپیک "روروئک سواری در بالکن"...






و نماینده ما برنده جوراب بلورین این دسته از مسابقات شدند! البته به مدد دود و خاک تهران... به خدا روز قبلش آب و جارو کرده بودیم

اینجا رو نگاه کنین:

متوجه نشدین؟ حوله؟ شمع؟ آینه؟... نه... یه کم بیاین نزدیک تر...

دخترک ناز ما در هشت ماه و پنج روزگی صاحب شش دندون شد و این دلیل محکمیه واسه پیوستنش به جمع مسواک زنها!! دندون ششم بعد از یک شب گریه و بی تابی که ما نمیدونستیم دلیلش چیه خودنمایی کرد. آخه فکر نمیکردیم تنها ۴ روز بعد از دندون پنجم یکی دیگه تو راه باشه... یه دونه برنج کوچولو کنار دندونهای پیشین پایین سمت چپ...![]()









































شاهدونه ناز من شاينا جان