"دورقمی" شدیم...
من از زمانی که شمردن یاد گرفتم عاشق بازی با اعداد بودم. به راحتی شماره تلفن و تاریخها رو به حافظه می سپردم و یکی از شیرین ترین سرگرمیهام بازی با اعداد و تاریخها بود و همیشه آیلی هم همبازی خوبی واسم محسوب میشد. گاهی می نشستیم و روزهای مخصوص خاطره انگیزمونو تا ده سال قبل با تاریخ دنبال میکردیم. مثلا هفتم مهر رو تا چند سال قبلش بازنگری میکردیم. شاید خنده دار باشه ولی زمان کنکور حفظ کردن تاریخ ادبیات خیلی برام دلچسب بود!!
از همون روز بود که شیرین ترین "عددبازی" زندگیم شروع شد... وقتی ده هفته گذشت گفتم آخ جون دو رقمی شدیم!! وقتی دوازده هفته ای شد گفتم دیگه "امبریو" نیست حالا دیگه "جنینه"... روز 99 ام یه پله برای ترقی بود و یکی از زیباترین روزها روز 271 ام بود که روزشمارم با لبخند دلنشینی اعلام میکرد فقط 99 روز دیگه مونده... اون روز وقتی شاهین اومد دنبالم با خنده و شوق وصف ناشدنیی بهش گفتم بازهم دورقمی شدیم ولی این بار روزهای باقیمونده دورقمی شده... تو این بازی زیبای 280 روزه با اعداد زمانهایی هم بود که استرس و نگرانی رو دلامون سایه می انداخت... وقتی خانوم دکتر دیگه با تحکم دستور داد دیگه نباید سرکار برم و باید مدام دراز بکشم با حداقل تحرک چون بچه پاهاش خیلی پایینه و تحرکش هم زیاد با کوچکترین حرکتی ممکنه باعث پاره شدن کیسه آب و تولد زودرس بشه، حال و روزمون مضطرب شد. چوب خطی کنار تختخوابم گذاشتم که تعداد روزهای باقیمونده تا پایان هفته 37 ام رو نشون میداد یعنی زمانی که دیگه رشد بچه کامل شده... 50 روز... هر شب یکی از اعداد رو خط میزدم و با یک نفس عمیق، خدارو سپاس میگفتم که امروز هم به خیر گذشت... وقتی روز 50ام هم به اتمام رسید در کمال ناباوری دخترک به خوبی چرخیده بود و تو سونوگرافی آخر در حالت نشسته انگار داشت آفتاب میگرفت و آبمیوه خنکی رو نوش جون میکرد!! همون روز به خانوم دکتر گفتم با وجود تصمیمم به سزارین هیچ دوست ندارم تاریخ جراحی رو زودتر از هفته چهلم تعیین کنیم... نمیخواستم دخترم رو زودتر از آنچه تمایل داره از دنیای آبی خودش "بیرون بکشم" و دست تقدیر درست در آغاز هفته 41 که تاریخ جراحی گذاشته شده بود پرنسس زیبای منو وادار به تخریب خونه کوچولوی آبیش کرد تا مامانی با خیال راحت از ابراز تمایل دختر نازش، خودش رو به تیغ جراحی بسپره و آهی از ته دل بکشه که عجب مسوولیت سنگینی رو خودش تقبل کرده بود و به کسی هم نگفته بود خانوم دکتر با سلب مسوولیت از خودش تاریخ رو اونقدر عقب برده...
وقتی برای اولین بار به دو تیله سیاه براق که بهم زل زده بود نگاه کردم گفتم دخترکم هنوز دو ساعتشه!! بعد شد ده ساعته باز هم دو رقمی شدیم... روز دهم از زندگی قشنگش به قول قدیمیها دیگه زمینی شده بود و خیلی از خطرات احتمالی ازش دور شده بودند. 50 روزگی خونه بابا حسین بودیم و کم کمک بر اون افسردگی سیاه غلبه میکردم. روز سوم عید در پاسخ به مهمان خونه مون گفتم شاینا امروز 100 روزه شده و دوران 100 روزگی دردانه ام مصادف بود با قهقهه های شیرین و دلبرانه اش که عجب دلی می برد... شش ماهگی باز هم در خانه مامان بزرگ جشن نیم سالگی گرفتیم و ... الان چند روزی میشه که باز هم دو رقمی شدیم... دخترک ده ماهه 300 روزه من در آستانه یک سالگی با گرمای نفسش و با حضور دلپذیرش بوی خونه مارو عوض کرده، به زندگیمون برکت داده و شور زیستن و برای هم بودن رو چندین برابر کرده... شیرین زبون مامان با ماما گفتنهای هرلحظه ای و بابا صدا زدنهای هرگاهش مامان و بابای عاشقش رو خراب و مست این عشق بی پایان کرده...
شاهدونه ناز مامان هفته پیش اولین مهمونی از نوع "نانای نای" رو در خونه خاله ساناز -همسایه مون- تجربه کرد. جشن سالگرد ازدواج خاله ساناز و عمو هومن با حضور مهمون ویژه جشن – شاینا خانوم! – صفای دیگه ای داشت. خانوم کوچولو با وجود اینکه در بدو ورود به خاطر تاریکی مجلس و سر و صدای مهمونهای غریبه که واسه شاینا ابراز احساسات کردند کمی بیقراری کرد، اما وقتی خاله ساناز آهنگ "پارمیدا" رو بلند کرد شاینا در حالیکه با لوازم آرایش خاله ساناز تو اتاقشون سرگرم بود و هنوز کمی عصبی، ولی از همون لحظه قرو قمیش شروع شد تا ساعت 12 شب!! اول فکر میکردم با اون صدای بلند و هوای نسبتا آلوده سالن به خاطر جمعیت زیاد و دود سیگار، شاشا خانوم زود شاکی بشه و تا جایی که میشد جایی مستقر میشدیم که هوا جریان داشته باشه و از بلندگوها هم فاصله بگیریم ولی دخترک ما وقتی عمو هومن اومد سراغش و بردش وسط مجلس با اون ازدحام تو بغل عمو هومن شروع کرد به همون دست و پا زدنهای خاص شاینایی خودش و ذوق و سر و صدا... خانومی نبود که لپشو نکنه یا آقایی که پاهاشو فشار نده... جالب اینجا بود وسط نی نای نای گاه به گاه خمیازه هم میکشید!!! ناگفته نمونه بابا شاهین تو تمام این مدت مثل یه اسکورت و بادیگارد وظیفه شناس و مسوول قدم به قدم شاهدونه خانوم رو بدرقه میکرد تا مامانی بتونه اقلا یه گلویی تازه کنه. وسط مهمونی واسه شیر خوردن رفتیم خونه خودمون. کاش همه مهمونیها خونه همسایه بود. واقعا جمع کردن وسایل با بچه کوچیک مثل جمع کردن چمدونه... شاینا تا شیرش تموم شد هنوز قورت نداده برگشت و با وجود اینکه خونه ساکت و آروم بود شروع کرد به ادامه قر دادنها!! اونقدر نانای کرد که مجبور شدیم زودتر برگردیم مهمونی و تا عمو هومن درو باز کرد جیغ بلندی از ذوق کشید و باز نانای نای!!! ولی چه شب خوبی بود اون شب. خانوم کوچولو به محض برخورد سرش به بالشت تو خواب ناز رفت تا صبح.
شاینا قبل از مهمونی... دخترم اصلا با کفش میونه خوبی نداره ولی از این کفشها که هدیه خاله ها از ترکیه است خوشش اومده بود و هر بار که روی زمین میذاشتیمش زل میزد به کفشهاش...

شب بعد میزبان مامان شهلا و بابا رضا بودیم و دخترک قرتی ما به محض دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگش دوباره نانای نای نانای نای!! از همون روز دست زدن هم به قر دادن خانوم اضافه شده... خلاصه لپ کلام اینکه همین مهمونی چند ساعته بهترین معلم دخترمون بود واسه تمام امور قر و قمبیلی!!
با حضور مامان شهلا و بابا رضا تو چند روز گذشته بار اون خستگی مزمن از رو دوشمون برداشته شد و دختر ناز نازی ما هم سرخوش از حضور این مهمونهای دوست داشتنی هر کاری که دلش خواست کرد. حتی شبها به محض بیدار شدن بهونه بیرون رفتن از اتاقو میگرفت چون خوب میدونست اونجا یه مامان و بابای مهربون منتظرشن که مثل مامان شایلی و بابا شاهین سخت نمیگیرن که حتما الان وقت خوابه!!دیگه به راحتی از در و دیوار بدون ذره ای لغزش میگیره و بلند میشه و مهارت زیادی هم در دوباره نشستن پیدا کرده و اون استرس و نگرانی پرت شدنش رو زمین کمرنگ تر شده. راست میگن که دورانی که بچه شروع به حرکت کرده خیلی سخت و واقعا طاقت فرساست ولی گذراست. به دامنه لغات ارادی در بیانش "عمه" هم اضافه شده اونهم با فتح "م"!! این دیگه کار مادرشوهر بودا
!! آهای عمه جونا کی میاین پس؟ این بچه من باید ببینه عمه کیه تا ادامه بده... آهای خاله جونا... دیدین این "شهرام مهر!" (فامیلی شاینا) عمه رو زودتر گفت؟ آخه جان خاله وقتهایی که شاینا طغیان میکنه و به هیچ صراطی مستقیم نیست صداش میزنه شهرام مهر!! (البته بدون ه !) چرا خواهر منو اذیت میکنی؟ درست مثل بچه شیطونای دبستانی که با اون لحن کودکانه فامیلی همو صدا میزنن ... چند روز پیش هم موقع تعویض پوشک وقتی باز میخواست به پوشک کثیفش دست بزنه بهش گفتم نه... جیز!! بلافاصله خندید و با لحن کشداری گفت "جیسسسسسس!"
... با یه سین کاملا سرزبونی که کلی هم آب دهن رو صورتم پاشید! حالا نمیدونم گلکم منظورش "جیش" بود یا همون "جیز"! از همون روز موقع تعویض پوشک با همون جیسسسسس کشدار دنیایی رو بهم هدیه میده
...
همین کوچولوی شیطون زمانی که با بابا شاهین کنارش نشستیم و با هم تلویزیون نگاه میکنیم یا حتی با هم حرف میزنیم آروم و مظلوم مشغول بازی با اسباب بازیهاش میشه و این نشون میده که از بودن در کنار خونواده کوچولوش لذت میبره و گاه گاهی هم با آوازهای بلند دلنشینش صدامون هم میزنه که آهای منو فراموش نکنین ها!!
ولی آخ چی بگم از قطع بیبی تی وی... همه تون خوب میدونین که شاهدونه ما از طرفداران پر و پا قرص بیبی تی وی بود که با قطع این شبکه من واقعا نمیدونم مامانهای نی نی دار چه میکنند. هر چند دخترک انعطاف پذیر من همیشه تو اینجور مسائل با قضیه کنار میاد و خودشو با تفریح جدیدی سرگرم میکنه اما وقتی بعد از چند روز نوار ویدئویی که قبلا از بیبی تی وی ضبط کرده بودم واسش گذاشتم و صدای موزیک "پوپ اند پیز" رو شنید چنان جیغی از خوشحالی کشید که اون موقع خودمو سرزنش کردم که چرا تعداد بیشتری ضبط نکردم و واقعا به مدیران شبکه لعنت فرستادم که آخه چرا قطع شد؟!! لذت و اشتیاق شاینا واسه دوباره دیدن بیبی تی وی وصف ناپذیر بود و واقعا مقدار غذایی هم که نوش جون میکنه پای برنامه دو برابر میشه.
عشق کوچولوی جوراب خور من... هر جا که باشیم حتی تو کالسکه شاهدونه کوچولو جوراباشو از پاش درمیاره و نوش جون میکنه.

کفشهاشو هم که ملاحظه میکنین کرده پای "صورتی"... تو رو خدا عمه شیما می بینی؟! البته این کفشهای قشنگ که هدیه عمه شیماست تو پاهای صورتی یه مزیت داره: صورتی تاتی تاتی میکنه و کفشها صدا میدن شاینا هم به کمک بابایی همپای صورتی تاتی تاتی میکنه و از صدای کفشها ذوق![]()

دوشنبه گذشته بالاخره تونستیم با دوستان خوبمون تو پارک ملت ملاقات کنیم. البته ما اولش فقط خاله ساناز و دانی جوجو و خاله هاله و ارشیا جون رو می شناختیم. اما دوستان گل دیگه ای هم پیدا کردیم که از اون به بعد خواننده وبلاگهای شیرینشون هم شدیم. ولی خانوم کوچولوی ما اون روز خیلی باهامون همراهی نکرد. اول اینکه از کالسکه ای که هر روز سوارش میشه استقبال نکرد و تا خود پارک شاکی بود. اونجا هم با وجود اینکه شاینا عاشق بچه هاست ولی با دیدن اون جوجه های ملوس هم یخش باز نشد و خلاصه آبرومونو پیش اونهمه مامان و نی نی های خوش اخلاق برد. حتی نتونستم دوربینمو از کیفم دربیارم و شایلی همیشه دوربین به دست بدون حتی یه عکس از قرار وبلاگی برگشتیم.به نظرم کار کار ژن "اس اچ" بود! این ژن خاص یه جور تلاقی ژنتیکی شایلی و شاهینه. فاز گریه و جیغ زدنهاش مربوط به شایلی و فاز اخم و نخندیدنهاش مربوط به شاهین!! البته شایلی و شاهین وقتی نی نی بودند نه الان. هرچند خاله ساناز لطف کرد و زحمت عکسو واسمون کشید که با اجازه ایشون عکسها و داستان خوشمزه ای رو که واسه عکسا نوشته عینا از وبلاگش اینجا میذارم. مرسی ساناز جون...

به نظرتون شاینا داره به چی فکر میکنه شاید داره فکر میکنه اااااااااااا اینه عاشق سینه چاک ما!

شاینا فکر میکند...

شاینا: ای وای دو تا شدن حالا کدومو انتخاب کنم؟!

احتمالا ارشیا داره اینجا به شاینا میگه :ببین دختر خوب این جوجه موجه ها به دردت نمیخوره بیا دوست خودم باش ببین توپم دارم این دانیال بچه است!!

اخرش چی شد ؟!!! اخرش هیچی دیگه شاینا خانم هیچ کس را انتخاب نکرد رفت خونشون همینه دیگه دو تا دوتا میریزد سر بچه مردم هول میکنه بیخیال هر دو تا میشه!!
بازم ممنون ساناز جون بابت عکسهای قشنگ و قصه نمکینت
.
با دخترکم: خانوم کوچولوی300 روزه من... هر دوره از زندگی، شیرین و سراسر خاطره است. هرچند نمی تونم ایام 300 روزگی خودم رو به یاد بیارم ولی نهایت تلاشم رو میکنم اگه روزی تو بتونی این ایام رو به خاطر بسپری با به یاد آوردنش حلاوت یک خاطره شیرین رو در یادت مزه مزه کنی... روزها بارها باهم می خندیم و می دویم و میخوریم و زور زورکی شاید بخوابیم!! و ممکنه حتی قهر و دعوا هم بکنیم ولی عشق پاک و خالصانه ام رو از اعماق وجودم یکپارچه تقدیمت میکنم تا مامان رو به خاطر گاهی بیصبر بودنش باز هم شیرین در یاد نگه داری. تو پاره تنم ،دردونه ام، و همه دنیای منی و من بدون تو دیگه هیچ هیچم... خوب زندگی کن و لذت ببر...
شاهدونه خانوم بعد از یه گردش کالسکه ای و البته کمی گریه... نمیدونم چرا از همون روز قرار وبلاگی دیگه کالسکه شو دوست نداره. امیدوارم زودتر باهاش آشتی کنه...

سرشو با این تکه کاغذ و دستمال کاغذی گرم کردم تا به کالسکه رضایت داد. حتی تو اوج خواب هم حاضر به رها کردنشون نبود

و حسن ختام این برنامه یه قصه دیگه به روایت تصویر...
شاینا سرگرم با یخدون قرمزه که یکی از وسایل مورد علاقه موجود در آشپزخونه است...

یهو در یخچال باز میشه و ...

یعنی اون تو چی پیدا کرده؟
چیه قربونت برم؟ جا خوردی مامانو دیدی؟![]()

راحت باش مامانی... هر کاری دلت میخواد بکن![]()

پ.ن.: دوستان گلم تازگیها نمی تونم مثل سابق منظم و مرتب به خونه های پرمهرتون سربزنم. با بی نظم شدن خواب خانوم کوچولو سعی میکنم هروقت خوابه منهم کمی استراحت کنم ولی بازهم احساس خستگی و کسالت میکنم. حواس پرتی هم اضافه شده گاهی بارها یه پست رو میخونم اما یادم میره کامنت بذارم یا فکر میکنم گذاشتم ولی نذاشتم!! به یاد تک تکتون هستم و احوالپرس نی نی های نازتون. میدونم همه از عوارض پیریه دیگه!! دخترداری و هزار دردسر خواهر!! از حالا باید به فکر تهیه جهاز باشم مگه نمی بینین دخترمون چقدر خواهان داره؟!! (خودتون پرروم کردینا!!)... دوستتون داریم...
بعدا اضافه شده: امروز یکشنبه ۲۸ مهر ماه دخترک ناز ما در یک اقدام انتحاری وقتی دستشو رو مبل گرفته و ایستاده بود یهو برگشت و شروع به راه رفتن بدون کمک از دستگیره کرد. مامانی از ترس اینکه نکنه بیفته یه جیغ کوچولو کشید و دوید طرفش که همین کار باعث ترسیدن شاشا خانوم شد و افتاد. بیشتر از دو قدم برنداشت و نشست
... دفعه بعد ظاهرا من باید شجاعتر باشم
... دختر ملوسم اولین قدمهات محکم و مبارک... الهی همیشه گامهای استوار برداری...

































شاهدونه ناز من شاينا جان