تیکه های خوشمزه روزانه ما (4)
تیکه شماره 1 :
شاینا کوچولو نشسته داره با اسباب بازیهاش بازی میکنه... مامانی و خاله مانلی هم دارن باهم حرف میزنن. خاله میگه : راستی شایلی عکس این نی نی خوشگله رو دیدی؟ و عکسی رو تو دستش به شایلی نشون میده و مامانی هم بلند میشه تا عکسو ببینه ... تو این مدت شاهدونه کوچولو مرتب داره سروصدا میکنه و یهو مامان و خاله متوجه میشن شاینا رو زانوهاش هی بالا و پایین میپره و میگه : "من من من..." و دستشو رو سینه اش میزنه و به خودش اشاره میکنه... وقتی خاله خم میشه و عکسو به شاینا نشون میده شاینا میخنده و میگه : نی نی..."... اون وقته که مامان و خاله جمله کم میارن واسه قربون صدقه رفتن شاهدونه خانوم
... خوب راست میگه دیگه اونهم باید عکس نی نی رو ببینه...
تیکه شماره 2 :
جمعه گذشته مامانی و بابا شاهین همراه یک دختر کوچولوی راه رونده!! رفتن پارک ملت. کلی کیف کردند هرچند مامانی و بابایی خیس عرق شده بودند!! اولش شاینا اصلا حاضر نبود راه بره! حتما باید بابایی دستشو میگرفت...

ولی یواش یواش دوستهای خوب پیدا کرد...


و دیگه خودش مستقل به راهپیمایی ادامه داد...

تا جایی که هیچکس به گردش هم نمیرسید...

اون روز شاینا کوچولو با بابا حسابی گرم گرفته بود و خیلی سراغ مامانو نمیگرفت... تحویل بی تحویل... تورو خدا دخترای این دور و زمونه رو می بینین؟


تیکه شماره 3 :
چند روز پیش مامانی و شاینا جوجو به یه سفر درون شهری رفتند... به یه جای خاطره انگیز... اولش مامان فکر میکرد فقط خودش از اونجا کلی خاطره داره ولی بعدا دید خانوم کوچولو هم اونجا رو یادشه!! ... شرکت مامانی... به بهونه تهیه قطره آهن شال و کلاه کردیم و راهی مرکز شهر شدیم . شاینا کمی تو ماشین بهونه گرفت که گذاشتم به حساب گرما و آلودگی هوا و ترافیک سنگین و البته خواب بی موقعی که سراغ خانوم موشی اومده بود و کمی هم پشیمون شده بودم از اینکه موقع شناسیم واسه این ددر درست از آب درنیومده بود. وقتی وارد شرکت شدیم از نگهبان دم در قربون صدقه ها شروع شد که ای وای ی ی ی!!! خانوم دکتر این همون وروجکه؟!! تا همکارهای خوبم که همه دور شاینا حلقه زدند. اولش شاینا کمی خودشو بهم چسبوند ولی یواش یواش یخش باز شد و راستشو بخواین دیگه ندیدم کجا بود!!!! از این بغل تو اون بغل... از اینور اتاق میدوید اونور اتاق... حتی با آقایون هم گرم گرفته بود و این دیگه عجیب بود چون شاینا با آقایون غریبه رابطه زیاد خوبی نداره!! یکی واسش شکلک درمیاورد... یکی خودکار و کاغذ بهش داده بود... شیرینی های لیلی جون که دو تا دوتا توسط شاینا خانوم میل میشد... از انگشتر و دستبندهای رنگین و لاکهای خوشرنگ مهتاب که نگین شاینا چشم ازشون برنمیداشت. اگه به مهتاب یادآوری نمیکردم همه انگشتراشو میداد به شاینا که قورت بده!!... لباس خوشرنگ و عینک نسیم خیلی جلب توجه میکرد... و اما خاله مهشید هم اومد پایین پیشمون و کلی یاد پارسال و دوران بارداری مشترکمون بودیم. وقتی شاینا هنوز یه جوجه نقطه ای بود و تارا کوچولو دیگه داشت به دنیا میومد... در این بین آقایون هم سرک میکشیدند و یا لپ شاینا رو میکشیدند یا واسش شکلک درمیاوردند... بچه ها میگفتند یعنی این همونه که پارسال میخواستیم دم در شرکت واسش آمبولانس آماده بذاریم؟!!! چون من تا 10 روز مونده به تولد شاینا سرکار بودم با یه شکم بی نهایت بزرگ و افتاده... فقط کاش دوربین داشتم و این صحنه های زیبا رو ثبت میکردم ... هیچ فکر نمیکردم شاینای بهونه گیر تو ماشین رو باید زورکی بغلش کنم و از شرکت بیایم بیرون...
ضمنا به مامانها پیشنهاد میکنم حتما قطره "آیرونورم Ironorm" مارو امتحان کنین... یه قطره آهن خوش جذب و خوش خور که رنگی هم نیست و میتونین از داروخونه ها تهیه کنین... (اینهم تبلیغ شرکتی! البته شرکت سابق)
تیکه شماره 4 :
راستی ما همچنان بیبی شف داریما... کمک آشپز کوچولوی ما شدیدا به کابینت ادویه ها علاقمند شده و در این بین کلی هم پودر موسیر و پودر آویشن و چاشنی ماست و خیار نوش جون کرده...



البته پودر موسیر خدابیامرز!!!

به به چه غذایی... بفرمایین...!


تیکه شماره 5 :
شاینا دخترم ... وای وای وای وای ... این یعنی شاینا به سطل زباله آشپزخونه دست نزن... شاینا کابینت ظرف شکستنیهارو باز نکن... شاینا دستمال کاغذی و کاغذهای مچاله رو از تو سبد اتاق برندار... شاینا پادری دستشویی یا حموم رو گاز نگیر!!... به جای اینهمه نکن و نزن و ندارها ما فقط میگیم وای وای وای وای و شاینا هم بلافاصله دست راستشو تند تند میزنه پشت دست چپش و ما هم همینطور باید بگیم وای وای وای وای!!!
تیکه شماره 6 :
ساعت 10 شبه و من نمیدونم این مامان شایلی و بابا شاهین کجا رفتن! مامان شهلا و بابا رضا دارن با شاهدونه کوچولو بازی میکنن و خبری هم از مامان و بابا نیست . یهو کلید تو در میچرخه و شاینای حساس به صدای کلید زودی از تو اتاقش میپره بیرون ... فکر میکنین چی میبینه؟ چی میشنوه؟... "دلام جان خاله... دلام عشق خاله..." هوراااا... خاله آیلی اومده تهران... مامان و بابا رفتن دنبال خاله و شاینا دیگه طرف مامان و بابا نرفت. چون نزدیک سه ماهه که جان خاله رو ندیده و جان خاله تنها کسیه که شاینا در حضورش مطلقا بهونه مامان نمیگیره... دخترکمون اونقدر ذوق زده شده بود که نمیدونست باید چه کنه... زودی دست خاله رو گرفت و بردش تو اتاقش و تند تند عکسهای رو دیوارو بهش نشون میداد و با زبون خودش توضیح میداد. عزیز مامان خوب یادش بود که خاله عکسهای رو دیوارو تا حالا ندیده. الیور، پینگ و پینگا، پیچ و پاچ... یکی یکی همه رو به خاله معرفی کرد و هربار که خاله اسمشونو میگفت با حرکت سر تایید میکرد. موقع شام هم عکسهای رو دیوار هالو نشون خاله داد و از اون شب هر اسباب بازی جدیدی که یادش میاد تو این مدت داشته رو برمیداره و میاد تو اتاقی که خاله درس میخونه و به خاله نشون میده... فکر کنم مسیر 10 قدمی هال تا اتاقو که با قدمهای شاینا 30 قدمه روزی 50 بار میره و میاد!
صبح هم که از خواب بیدار میشه تا خاله رو می بینه شروع میکنه با زبون خودش واسه خاله تعریف کردن و دستهاشو هم عین آدم بزرگها حرکت میده و رو حرفهاش تاکید میکنه!!! "هاچا هاچا ای ی ی ی"!! ظاهرا خاله متوجه میشه شاینا چی میگه چون شاهدونه خیلی با آب و تاب واسه خاله حرف میزنه حتی زمانیکه داره گریه میکنه با همون اشکهای رو لپش و صدای گرفته واسه خاله شرح میده!!
جان خاله یه اتوی خوشگل چراغدار موزیک نواز واسه شاهدونه کادو آورده که خانوم کوچولو روشنش میکنه و با صدای موزیک و چراغ روشنش دور تا دور خونه قدم میزنه و هر از چند گاهی خودشو تو شیشه پنجره ها می بینه و ذوق میکنه...


مرسی خاله جون که اینقدر خوبی و شاینا اینقدر دوستت داره... امیدواریم پس فردا تو امتحان دکترا قبول شی بیای تهران پیش خودمون... مامانی و شاینا از ته دلشون واست دعا میکنن...































شاهدونه ناز من شاينا جان