میسی!

من و شاهدونه امروز اومدیم از همه تون تشکر کنیم و با هم یه "میسی" از ته دل بگیم به همه اونهایی مارو به یاد داشتند و اظهار لطف کردند مخصوصا خواننده های پنهان و خاموش وبلاگمون که با پیغامهاشون ما رو هم خوشحال کردند هم دلگرم به اینکه در دل خیلیها جا داریم. ای کاش می تونستم به تک تکتون سربزنم و ازتون قدردانی کنم ولی فرصت وبگردی من خیلی محدوده که میدونم مامانها شرایط منو درک میکنند.

این بار باز یه شاهدونه مصور ببینید تا برگردیم با تیکه های خوشمزه شاهدونه دو ساله

ما یه تولد کوچولوی دیگه هم با حضور دوست خوبمون غزل کوچولو و الهام جون یا به قول شاینا عزل و ال ها! داشتیم. دو تا نخودچی دو ساله که با همدیگه شمع دو سالگیشونو واسه دومین بار فوت کردند. غزلی واسه شاینا جون یه "آقا فیله" هدیه آورده که دخترک عروسک دوست ما فیل کوچولو رو هم کنار تا بی تی ها مینشونه و کلی باهاشون بازی میکنه... (بعضی از عکسها رو با اجازه الهام جون از وبلاگشون برداشتم)

 

 اگه شما هم دو تا عمه مهربون داشتین که روز تولدتونو فراموش نمیکنن که هیچ تازه همچین بسته بزرگی رو هم واستون می فرستند دقیقا اینقدر ذوق میکنین

عمه جونیها و البته خونواده مهربون عمه فرانک یعنی عمو محمد و آروین جون و الین جون دستتون درد نکنه. خنده شاینا فکر کنم خوشحالی و تشکر مارو بهتون نشون میده. مخصوصا نوشته های I love u عمو محمد که تو همه بسته ها دل شاینا رو قیلی ویلی کرد. ( آخه شاینا کوچولو عاشق عمو محمده و پای تلفن یه ریز سراغشو میگیره و یه دم بهش میگه عزیزم I love u)... بد نیست دو تا از هدیه های زیبای عمه های مهربونو اینجا یادگاری ثبت کنیم...

عمه فرانک

عمه شیما

منتظرمون باشین با تیکه های خوشمزه دست اول به زودی میایم

آن همه ناز و تنعم که خزان می فرمود ... عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

در یکی از واپسین روزهای سرد پاییزی وقتی فقط هفته ای بیش تا چله استخوان سوز باقی نمونده بود صدای پای بهار گوشه گوشه زندگیمون پیچید . گامهای ریز ریز گل افشانش ردپایی از نور از خودش به جا میذاشت . برق چشمانش روشنی دیدگانمون شد و نفسهای بریده بریده نرمش گرمابخش قلبمون . اومد تا چراغ خونه مون همیشه روشن بمونه و با هم چشم بدوزیم به روزهای آفتابی فردا . اومد تا هستی مارو دگرگون کنه و آغازی بشه واسه بهاری نو تو اون سوز برفی . اومد تا همه چیزمونو به پاش بریزیم و بشه همه چیزمون. اومد تا قلبهامون بیشتر واسه هم بتپه و هرچه تپش هست تقدیمش کنیم. اومد تا منو لبریز کنه از مادریت٬ کرانه نیللگونی از عشق که برایش هیچ کناره نیست. اومد تا پاره تنمون شه جگرگوشه مون شه و هرچه غیر اوست فراموش شه و فقط اون بمونه که تا وقتی اون هست عزیزتر از اون هم نیست.

دخترم... نور دیدگانم... شاهدونه ام... شاه همه دونه های دنیا... قهرمان کوچولوی قصه زندگیم... تولدت مبارک

در تعطیلاتی که هفته گذشته داشتیم بعد از مدتی تونستیم خونواده پخش و پلامونو از سراسر ایران واسه یه شب دور هم جمع کنیم و جشن کوچولویی واسه دو ساله شدن عزیز دردونه این خونواده برپا کنیم. البته باز هم زورمون نرسید همه جمع شیم!! واسه همین به مدد تکنولوژی خاله مانلی در مشهد، عمه فرانک و عمو محمد و آروین جون و الین جون در جنوب سوئد و عمه شیما در شمال سوئد  اینترنتی و از طریق دوربین تو جشنمون شرکت کردند. بابا بزرگها و مامان بزرگها و خاله آیلی عزیز هم که در خدمتشون بودیم. البته از اونجایی که شاهدونه کوچولوی ما عاشق عروسکهاشه و واقعا اونها رو دوستان خودش یه حساب میاره کلی از عروسکهای مورد علاقه اش هم به این جشن کوچولو دعوت بودند. خوشحالی شاینا وصف ناپذیر بود. دونه کوچولوی من با دیدن تمام خونواده اش مجازی و واقعی! دور هم هیجانزده شده بود و سه بار شمع دوسالگی رو فوت کرد، واسه هرکدوم از پشت دوربینیها جداگانه... ما هم بعد از مدتها تونستیم یه جمع خونوادگی رو دور هم خوش بگذرونیم و خوشبختی رو بیش از پیش مزه مزه کنیم . شما هم شریک شادیهای ما باشید...:

حالا دست به کمر آها آها نانای نانای... شاهدونه من بلند بلند میخوند تیاید تیاید (tayayod)

خانوم کوچولو... ناخنک زدن ممنوع

امیدوارم شاینا تله تابیزی مامان از این انتخاب مامانش راضی باشه

دختر مهربون من به عزیزانش حتی اگه تو کامپیوتر باشند! عشق میورزه. به قول شاینا A big hug

و لبخندی شیرین آخر شبی واسه همه عزیزانی که همیشه در قلبمون جایگاه ویژه ای دارند. شاینا کوچولو بعد از اینکه جوراب شلواریشو کند دیگه طاقت این لباسو نداشت و میخواد بره لباس خواب بپوشه

 

پ.ن. ۱ : دوستان مهربون و دوست داشتنی من و شاهدونه... از اینکه اینقدر بامحبتید و شاینا کوچولوی منو دوست دارید و تولدشو به خاطر سپردید و با پیغامهای تلفنی و اینترنتی ما رو خوشحال کردید خیلی خیلی ممنونم. دوستتون داریم.

پ.ن. ۲ : عنوان این پست بیتی از یک غزل زیبای حافظ شیرین سخن است.

پیش به سوی دو سالگی...

من به این نتیجه رسیدم که انسانها تو دورانهای مختلف زندگیشون نقاط عطف مشخصی هم دارند که بعد از گذران از این مراحل به صورت خیلی محسوس دچار تغییر و تحول اخلاقی یا رفتاری میشن. این تحول تو بچه ها که در حال رشد هم هستند خیلی چشمگیرتره...

شاینا کوچولوی ما درست تو شب یک ماهگیش اونقدر از نظر خواب تغییر کرده بود که من و مامانم اون شب از خوب خوابیدن و عادت کردن این موجود کوچولو به شرایط خونه متحیر شده بودیم. دقیقا به همین صورت تو ایام شش ماهگی دوباره بدخوابیها و شب زنده داریهامون شروع شد. سه ماهگی همه بچه ها که خیلی تماشاییه. واقعا یه معجزه است. خنده های سحرآمیز و جادویی یا صداهای شنیدنی که سرتاسر خونه رو پرمیکنه. برای دونستن این معجزه باورنکردنی باید یه سر به خونه هایی بزنین که کودک سه ماهه دارند. یکسالگی نقطه عطفی در حرکته. کوچولوهای آسمونی کم کم زمینی میشن و خودشون قدم برمیدارند. هیجان و لذت و البته غرور ناشی از تماشای کودک نوپا قابل گفتن نیست. یک و نیم سالگی رو باید نقطه عطف گفتار نام بذاریم. درک و فهم کوچولوها اونقدر زیاد میشه من که باورم نمیشد دخترکم با گذشتن از این سن چطور تونست کاملا متوجه حرفهای من بشه... همه ما مامانها این نقاط عطف رو در بچه هامون گذروندیم و خواهیم گذروند و هربار بیش از پیش سرمست غروری میشیم که ته دلمونو می لرزونه. همون حسی که این ماییم که نقطه ای رو که فقط چند سلول کوچولو بوده در درونمون پروروندیم و بزرگش کردیم و به دنیا آوردیمش و پرورش دادیم و بالندگی روز به روز که نه لحظه لحظه اش رو با ذرات وجودمون شاهد بودیم و واقعا چه چیزی میتونه بیشتر از این غرور رو به وجود بیاره؟ و در این بین چیزی که خیلی بهش فکر میکنم اینه که اون آفریننده ای که اینقدر ظریف و بادقت و کاملا منظم و بی عیب همه مراحل رو یکی بعد از دیگری ایجاد میکنه چقدر بزرگ و قدرتمنده و چقدر این حرکات آرام و پیوسته اتفاق می افتند و ما آدمها چقدر زود به همه چیز عادت میکنیم و فراموشکاریم بطوریکه منی که ادعا میکنم حافظه خوبی دارم هم وقتی یه کوچولوی یک ساله رو می بینم یا نه وقتی حتی فیلمهای سال گذشته دخترم رو تماشا میکنم باورم نمیشه یعنی این شایناست؟ یعنی شاینا هم اینطوری چهاردست و پا میرفت؟ یعنی اون موقع شاینا هم همینقدر غذا میخورد؟ یا این مدلی باید بغلش میکردم؟ یا شاینا همین چند وقت پیش حرف نمیزد؟ یا شاینا هم دل درد داشت؟ نگران زردیش هم بودم؟... و ... و ... و جالب اینجاست از همه این موارد هنوز دو سال هم نگذشته.

این مقدمه طولانی رو که فکر کنم بیشتر شبیه نتیجه گیریهای کتابهای دینی مدرسه بود! واسه این گفتم که علاوه بر اینکه به خودم تلنگری زده باشم که بیشتر از لحظاتم استفاده کنم و لذت ببرم٬ قدر این فضا رو هم بدونم که شرایطی واسم ایجاد کرده تا لحظات زندگی دخترم رو در اون ثبت کنم تا بعدها وقتی بهشون سرمیزنم یادم بیاد که آره شاینا هم همینطوری بوده... امروز میخوام یه کم از شاینای ۲۳ ماهه در آستانه دوسالگیش بگم تا جایی که ذهنم یاری کنه از رفتارش بنویسم از گفتارش بگم یا از عاداتش یا شاید هم اخلاقش...

خانوم کوچولوی دو ساله من همچنان بسیار مهربون و بامحبته. هنوز ندیدم در مقابله با بچه ها از دادن اسباب بازیهاش به اونها خودداری کنه. تو خیابون یا پارک وقتی بچه ای رو می بینه واسه جلب توجهش یا ابراز آشنایی و محبت سریع تله تابیزشو که معمولا همراهشه تقدیم میکنه. این حرکت رو حتی در مقابل بزرگترهایی که بهش ابراز لطف میکنند هم انجام میده. راستش این حرکتش ستودنیه ولی نه در قبال افراد غریبه خیابون اونهم با آلودگیهای ویروسی این روزها طوریکه مجبور شدم بهش بگم واسه غریبه های تو خیابون این کارو نکنه. از اونجایی که با بچه های کمتری هم در ارتباط بوده هنوز بلد نیست از حقش دفاع کنه. وقتی از دست کسی شاکی میشه مثلا اون روز که یه کوچولو تو خیابون بادکنکشو ازش گرفت اعتراضشو سریعا به من منتقل میکنه به عبارتی از من درخواست کمک میکنه. تو اینجور موارد خیلی سخته هم ازش بخوام خودش اقدام کنه هم به اون حس دست و دلبازیش لطمه نزنم. فکر کنم اینهم از اون مواردیه که با بزرگتر شدنش و افزایش ارتباطاتش با همسن و سالهاش خود بخود تنظیم شه.

مقوله مهمی که "من" باهاش درگیرم مساله خوابه. از اونجایی که مامان شایلی ما خیلی خوشخواب تشریف دارند!! بهتره بگم دیگه دارم از بیدارخوابیهای شبونه می برم. شاینا کوچولو اصولا کم خوابه یا بهتره بگم بدخوابه. شاینا به جز همون ۵ ماه اول زندگیش که شبها خیلی خوب میخوابید دیگه خواب اون مدلی رو نه خودش تجربه کرده نه من. تا حالا یادم نمیاد بیشتر از نهایتا ۳ ساعت یا شاید ۳.۵ ساعت رو پیوسته خوابیده باشه. خواب شیرین و سنگینش اکثرا دو ساعته است و این مورد تو شب و روز فرقی نمیکنه. تا صبح چندین بار منو حاضر غایب میکنه حتی اگه شده با یه نق یا اعتراضی که با شنیدن صدای من یا گذاشتن مجدد پستونک آروم میشه ولی همین اعتراض٬ خواب من و باباشو تیکه پاره میکنه! هنوز هم تا صبح طلب شیر میکنه و همچنان شبها رو با شیرخشک به صبح میرسونه که اونهم دلیلش هم تنبلی مامانشه که نیمه شب تا آشپزخونه نره تا از یخچال شیر بیاره هم کم تحملی دختر بلاست که اگه یه کم شیرش دیر شه ممکنه خونه رو بذاره رو سرش یا همین خواب سبکش هم بپره!! روزها هم نهایتا یک ساعت میخوابه که غالبا قبل از ناهاره. کلا خواب صبح رو بیشتر از خواب شبانه دوست داره. خواب عمیق شبش هم بیشتر از ساعت ۴ صبح تا حدود ۸ صبحه. دختر سحرخیزی نیست و تیکه تیکه تا حدود ساعت ۱۰ یا گاهی بیشتر میخوابه. اگه صبح زودتر بیدار شه خوای قیلوله رو تو برنامه مون داریم ولی خواب بعد از ناهار تا حدود زیادی کنسله. یه وقت فکر نکنین چه مامان خوش خوابیه این طفلی که اینقدر میخوابه!! خوابهای شاینا کوچولو با بیدار شدنهای مکرر همراهه مخصوصا اگه مامانش کنارش نباشه و بعد از هر بیدار شدن مدتی طول میکشه تا دوباره به خواب بره. واسه خوابیدن بالشت خودشو به هر رختخوابی ترجیح میده و حتما حتما باید بالشت "گوشه دار" داشته باشه و با بازی با گوشه دوخته شده بالشت و انگشتهاش به خواب میره.

دخترک من عروسک باز بسیار قهاریه. قدرت تخیلش در جان دادن به عروسکها بی نظیره. مخصوصا اگه این عروسکها شخصیتهای کارتونی هم باشند. عروسکهای تله تابیز٬ میکی موس٬ گوگی (هاپوی کوچولویی که خاله مانلی واسش آورده و شاینا اونو گوگی صدا میزنه)٬ گارفیلد٬ لوکاس (این عروسک رو هم همراه گوگی هدیه گرفته و از سه ماهگی دوستش داره)... رو بیشتر از بقیه دوست داره. تله تابیز رو با خودش می خوابونه و همیشه موقع بیرون رفتن با خودش می بره. باهاشون حرف میزنه و رفتاری عجیب مادرانه باهاشون داره.

شاینا کوچولوی من خیلی خوش اخلاق نیست. البته تا خوش اخلاقی رو چی بگیم. جیغهای بنفش شاینا از اولین شب تولدش شروع شد و همچنان ادامه داره. اونهایی که بچه زیاد دیدند هم اذعان میکنند جیغ به این بلندی تا حالا نشنیده اند. شب اول تولدش تمام بیمارستان رو رو سرش گذاشته بود و هنوز هم قدرت اینو داره مکانی به بزرگی یه خیابون یا بیمارستان یا پارک رو همونطوری رو سرش بذاره!! به قول خاله آیلی کمی هم بدقلقه. بهتره بگم قلق زیاد داره که همه نمی شناسن. البته اضافه میکنم ظاهر بسیار آروم و ساکتی داره که شاید بیشتر به خاطر رفتار مودبانه و مظلومشه. از حقیقت نگذریم این دوگانگی اخلاقش کپی مامان و باباشه!!! ادب و تربیت و رفتار مودبش گاهی منو هم حیرت زده میکنه. محاله با اشخاص غریبه رفتار ناشایستی داشته باشه. بله و چشم و سلام و مرسی و ممنون و... لغاتی هستند که دل هر شنونده ای رو می برند مخصوصا وقتی یه بچه دوساله به موقع ازشون استفاده کنه. موقع سرفه و عطسه و خمیازه هم حتما دستشو میذاره جلوی دهنش و جالب اینجاست من خیلی رو این چیزها باهاش کارنکردم خودش یادگرفته!! ولی وای به روزی که بخواد گریه کنه یا جیغ بزنه علاوه بر این خیلی هم تمیز و بهداشتیه شاید بعضی موارد بشه بهش گفت وسواسی هم هست. دست و صورتش روزی چند بار باید شسته شه مخصوصا قبل غذا اگه خودم حواسم نباشه قطعا یادآوری میکنه. پوشک سریعا باید تعویض شه و بدنش کرم زده شه. هنوز هم عاشق تیوبهای کرمه. محاله پاهاشو رو آشغالهای ریخته شده رو زمین بذاره. دست به خاک نمیزنه و اگه بزنه سریع اعلام میکنه تا به قول خودش دستهاشو "واش" کنیم. هر روز حموم میره حتی تو این هوای سرد ممکنه بخششی که کنه این باشه یه روز در میون بره حموم.

ویژگی فوق العاده دخترکم خوش غذا بودنشه که به جرات میتونم بگم همین یکی جبران تمام بدخوابیها و بدخلقیها رو میکنه. البته شاینا هم مثل همه بچه ها شیطنت داره و دوره های بداشتهایی رو هم میگذرونه ولی کلا بچه خوش غذاییه و دست رد به کمتر غذایی میزنه. شیر پاستوریزه همراه با یه قاشق مرباخوری عسل وعده های شیری خانوم خانوما رو تشکیل میدن البته بجز شبها که هنوز شیرخشک میخوره. یادتون باشه عسل هرگز نباید تبدیل به قند یا شکر بشه حتما حتما عسل. عسل مخصوص ایشون هم یا از کوهستانهای سرسبز شمال تهیه میشه یا شهد گلهای شمال خراسان رو میل می فرمایند که زحمت هر دو رو هر دو پدربزرگ متقبل میشن. گوشت رو خیلی دوست داره و علاوه بر آب گوشت بافت ماهیچه ای اونو هم حتما باید میل کنه. هنوز سیب زمینی رو بیشتر از برنج استقبال میکنه و غذاهای انگشتی که با چنگال خورده میشن رو بیشتر از قاشق و پلو می پسنده.  نسبت به غذا٬ میوه کمتری رو میخوره بطوریکه غذا رو خودش با اشتیاق تمایل داره ولی میوه رو باید خودم تو دهنش بذارم. نارنگی٬ خرمالو٬ سیب٬ خیار٬ گوجه فرنگی و موز از میوه های دوست داشتنی شاینا هستند. به آبمیوه تمایل زیادی نشون نمیده. خیلی اهل هله هوله نیست که البته بیشتر به دلیل عدم وجود هله هوله تو خونه مونه. چیپس و پفک رو که اصلا نمیشناسه. اعتراف میکنم هروقت خسته میشم و از بداخلاقیهاش کلافه همین خوش غذا بودنش کلی بهم انرژی میده. ببینین چقدر قشنگ قاشقو تو دستش میگیره...

شاهدونه من از نظر فیزیکی و جسمی بسیار فعاله. عین فرفره میدوه . محکم و سریع از مبل و میز بالا و پایین میره. کله معلق رو خوب بلده ولی از اونجایی که اجازه شو نداره زیاد دنبالشو نگرفته. به راحتی جفت پا می پره به هر تعدادی که بخواد و با هر پرش بلند میگه "جامپ". این جامپ میتونه رو زمین رو تخت رو مبل رو صندلی ماشین یا تو وان آب باشه. از پله ها با پا بالا میره البته دستشو از دیوار یا نرده میگیره ولی هنوز موقع پایین اومدن از دستهاش استفاده میکنه که فکر کنم به خاطر اینه که پله زیادی ندیده که مطمئنم به یه سفر دیگه به خونه بابا حسین دیگه از رو پله ها هم بپره. تحرک و فعالیت و ورجه وورجه اش خیلی خیلی زیاده. حرکات دست و پای شاینا از همون موقع تولد واسه همه حتی دکترش عجیب بوده و الان این حرکات تبدیل شدن به فعالیتهای بی پایان و خستگی ناپذیر یه کوچولوی دو ساله که گاهی میشه بهش عنوان هایپراکتیو رو هم داد. تو این زمینه اکثرا معتقدند شاینا حرکات و فعالیتهای پسرونه داره. آویزون شدن رو هنوز تجربه نکرده ولی مطمئنم با اولین امتحان دیگه کچلمون کنه!!! یادتونه بچه که بودیم میخواستیم مثل اسب بدویم چطوری یورتمه میرفتیم و پیتکو میکردیم؟ شاینا هم چند هفته ای میشه که میتونه اونجوری بدوه و کلی هم ازش لذت می بره. شاهدونه ما در آستانه ۲ سالگی یه دختر ۹۰ سانتی متری با حدود ۱۳ کیلو وزنه.

دخترک مهربون من بسیار فامیل دوسته. رابطه عجیبی با اقوام برقرار میکنه. حتی اقوامی که برای اولین بار می بینه مثلا پسردایی من که واسه کار سربازیش اومده تهران و توجه زیادی به بچه ها نداره ولی شاینا عمیقا براش ابراز لطف و علاقه میکنه از این رو پیش اکثر افراد به ویژه جوونهای فامیل حسابی خودشو شیرین کرده. عاشقانه پدربزرگها و مادربزرگها و خاله ها حتی عمه هاشو که تاحالا ندیده دوست داره و اکثر اوقاتشو با یاد اونها پرمیکنه. تو بازیهاش باهاشون تلفنی حرف میزنه یا از اونها واسه عروسکهاش تعریف میکنه. کامپیوتر رو موقع چت کردن با عمه ها بغل میکنه و می بوسه. در این بین هنوز خاله آیلی واسش متمایزه. جان خاله رو بیشتر از بقیه به خودش نزدیک میدونه بطوریکه کنارش به خواب میره یا در غیاب مامان شایلی اونو می پذیره. تو بچه های فامیل هم آرمان نوه دایی بابا شاهین خیلی واسش عزیزه. هنوز ندیدم بچه ای رو اندازه آرمان دوست داشته باشه. هرچند آرمان خیلی ازش بزرگتره.

فکر کنم خیلی به درازا کشیده شد. ولی تو آخرین پست از دومین سال زندگی شاهدونه خانوم سعی کردم شاهدونه رو اونطوری که هست ثبت کنم و مطمئنم بعدها قدر بیدار موندن امشبم رو بیشتر خواهم دونست!!! و باز حسن ختام این پست گفتار شنیدنی شاینایی!!...

می گرسه!(migarse) ...می چرخه!!   پیگا شد ...پیدا شد   پیگا تدم ...پیداکردم   درگن!(dargan) ...گردن!!   جانو ...زانو!!

شاینا what is your name... شانا   خوب حالا مامانی اسمت چیه؟... نانا!!

و یه گزارش تصویری از آخر هفته گذشته و جشن تولد شاینای دیگه وبلاگستان٬ شاینا موفرفری خوشگلمون... عزیزم تولدت مبارک

تیکه های خوشمزه روزانه ما (9)

یه شاهدونه داریم که داره یواش یواش به جشن تولد دو سالگیش نزدیک میشه و پیشرفتهاش تو این مدت بطور حیرت انگیزی چشمگیرتر شده. دیگه از حرف زدن و اشتباه گفتن خجالت نمیکشه و به عبارتی هر چی دل تنگش میخواد به زبون میاره و همین مساله شیرینی گفتارش رو صد چندان کرده. البته مثل اکثر بچه ها تو خلوت خودش راحت تر صحبت میکنه و درحضور دیگران یا پشت تلفن خیلی خوش گفتار نیست.

۱- شاینا یکی از بلوزهاشو که خودش انتخاب و از تو کشوی لباسش درآورده رو میاره سراغم و میگه: مامان بویوز(بلوز) آه آه (در حالیکه رو شکمش میزنه با زبان اشاره میخواد بپوشونمش)... منم میگم یعنی چی مامان؟ درست حرف بزن شما دیگه میتونی حرف بزنی. بلوزو چکار کنم؟ باز با همون ادا میگه آه آه!! میگم: تنت کنم؟ بلافاصله میگه: بیه(بله)... بویوز بتن! (betan)!!

۲- ما همچنان روزی چند بار باید سی دی تله تابیز رو نگاه کنیم. ولی این به قول شاینا تی بی دیدن تو خونه مون قانون هم داره. مثلا تو ساعتهای خاصی میشه تی بی تماشا کرد یا اگه دختر خوبی باشیم و مامانو اذیت نکنیم یکی از جایزه هامون تی بی دیدنه. یکی از قانونهاشم اینه که نزدیک تی بی نشینیم. شاینا تا کارتونش شروع میشه بلافاصله میگه:  بایش(بالشت) به ذار(بذار) عبق(عقب)!! بالشتو باید به مبل تکیه بدم تا خانوم خانوما اونجا لم بده و تی بی ببینه!

۳- دختر ما هم مثل بقیه دو ساله ها به قول خاله لیلی وارد دوران "نوجوانی کودکی" شده و یکی از علائم ویژه این دوران برای شاهدونه ما جیغ زدنهای هدفمند برای رسیدن به هدفشه. کاملا بامنظور و نقشه جیغ میزنه و شدت و بلندی صداش هم خیلی بیشتر از قبل شده حتی چند بار همسایه هامون بهمون تذکر دادند و شاینا خودش هم این مساله رو متوجه شده که این جیغ واسه بقیه هم ناراحت کننده است پس میشه ازش به عنوان یه وسیله رسیدن به خواسته استفاده کرد. قبلا با بی توجهی و بیخیال نشون دادن خودم میتونستم باهاش مقابله کنم ولی با شرایطی که پیش اومده مجبورم خیلی از موارد عکس العمل نشون بدم. یکی از عکس العملهام این بوده که میرم تو اتاق درو رو خودم می بندم. انگار خودمو زندونی میکنم. البته شاینا از این کار من اصلا خوشش نمیاد و هربار بعد از اینکه بهم قول میده دیگه جیغ نمیزنه درو باز میکنم. این حبس من تو اتاق! البته چیزی کمتر از یک دقیقه طول میکشه. یکی از علائم دیگه این دوران دختر ما شده چنگ زدن صورتمون. ناخنهای تیز خانوم کوچولو رو صورت من و بابا یادگاری هم به جا گذاشته. یکی دوبار بعد از چنگ زدن بهش گفتن قهر میکنما...

شاینا خانوم طبق معمول اومده سراغ مامانش و میخواد توجه مامان رو که داره کتاب میخونه به خودش جلب کنه... مامان! جیگ(جیغ)... (بعد یه جیغ بلند میزنه تا من سرمو از رو کتاب بردارم)... بویو(برو) اوتاق(اتاق)!!... حالا اگه شما بودین چه میکردین؟

امروز هم باز واسه جلب نظر مامان با ناخنهاش به دستم حمله کرد و بلافاصله خودش گفت: گیم؟(gayam... قهرم؟)!!!

تا این مامان باشه که بخواد مقابله کنه!!

۴- کارتون نگاه کردن شاینا خانوم هم خیلی جالب شده مخصوصا برنامه های بیبی تی وی رو که دیگه تقریبا از حفظه دیگه با درک و فهم بیشتری نگاه میکنه. همیشه از دیدن عمق روانشناسانه این برنامه ها لذت می برم. رنگ و رو و ترانه هاشون واسه بچه های زیر یک سال بسیار جذابه و درکنار اون همین برنامه ها واسه بچه ها بعدها معنی دیگه ای پیدا میکنه و اونقدر رو این برنامه ها بادقت کار میشه که حتی واسه بزرگترها هم تماشایی میشه. شاینا با این برنامه ها که میشه گفت باهاشون بزرگ شده دیگه ارتباط فکری زیبایی برقرار کرده. با کلماتشون تکرار میکنه٬ منظور و هدف برنامه رو از نظر آموزشی درک میکنه٬ با شخصیتها ارتباط برقرار میکنه...

یکی از برنامه ها داره یه پازل چوبی رو می چینه. قطعه های پازل یکی یکی میان و اولش رو جایگاههای دیگه قرار میگیرن و آخر سر میشینن سر جای خودشون. من تو آشپزخونه با سر و صدای شاینا توجهم جلب میشه. دختر عشق پازل ما جدی به تی بی! خیره شده و بلند بلند بهش دستور میده که قطعات رو درست بچینه... هر بار که پازل رو جایگاه اشتباه میرفت بلند میگفت نه نه... ایجا ایجا(درحالیکه جای درست رو نشون اشاره میکرد) و بعد که سرجاش قرار میگرفت میگفت: آنااااا

۵- دختر ما سه رنگ آبی٬ نارنجی(نایجی!) و سیاه رو خیلی خوب میشناسه نه تنها با نشون دادن اجسام این رنگی میتونه رنگشونو بگه بلکه اگه برعکس هم ازش بخوایم اجسام این رنگی رو نشون بده پیدا میکنه. قرمز رو تا حدودی البته گاهی با اشتباه بلده. سبز و زرد رو فقط زبانی بلده و هنوز نمیتونه تشخیص بده. البته یه آبی خیالی هم داریم. شاینا کوچولوی ما به علامت ویندوز (همین پنجره چهارخونه موجدار) هم میگه آبی!!! هر جا ببینه رو کامپیوتر٬ گوشه گوشی موبایل یا رو بیلبورد کنار خیابون بهش اشاره میکنه و بلند میگه آبییییی!!

۶- شاینا خانوم ما دیگه داره یواش یواش بین این دو زبانی که دست و پا شکسته بلده!! تمایز قائل میشه. به عبارتی داره درک میکنه فارسی و انگلیسی فرق دارند و چند روزه گوشه هایی از ترجمه رو نشون میده!!

داره برنامه لویی که به تازگی بهش علاقمند شده رو تماشا میکنه. تو این برنامه مجری هربار راجع به یه مورد و موضوع خاص لغات مربوط به اونو شمرده شمرده تکرار میکنه و واسه هرکدوم یه جمله ساده هم میگه. شاینا مخصوصا برنامه مربوط به لوازم بچه رو خیلی دوست داره و با مجری لغات رو عنوان میکنه. مجری میگه: push chair و بعد ادامه میده: where is push chair شاینا بلافاصله میگه: پوش چیر کوجایی؟(کجایی؟)!!

عکس رو کمدشو بهم نشون میده و میگه: مامان attle اولش متوجه نمیشم. دوباره تکرار میکنه و میگه: attle! سیب!! با یه لحن تاکیدی و متذکرانه که اه این مامان هنوز نمیدونه اپل یعنی سیب!!

شیشیه شیرش تموم میشه و میگه: آ لااااااا (همون هورا تموم شد) و بعدش میگه: pinish همون finish

میخوایم غذا بخوریم خیلی جدی یادآوری میکنه wash ge gans همون wash the hands و پشت سرش دستشویی رو نشون میده و میگه صابون... روزی هزاربار باید دستهامونو بشوریم واسه خوردن هرچیزی قبلش باید واش کنیم!

و درپایان باز چند لغت شنیدنی از شاینا:

ممککک (ک خیلی غلیظ!) ...نمک   ممکککون ...نمکدون!   دادوخ! ...قاشق!   ننگال ...چنگال   داتو ...چاقو!

خوب دیگه دیروقته... همین چند تیکه رو داشته باشین تا باز با تیکه های جدید برگردم به قول شاینا شب بتر! (شب بخیر!)

شاینا و اولین دیدار از سرزمین عجایب... چون خیلی غیرمنتظره رفتیم دوربین همراهمون نبود هم تعداد عکسها کمه و هم با گوشی موبایل بهتر از این نمیشد عکس گرفت.

با هم خاطرات زیبا می سازیم!

قدیمی ترین چیزی که به عنوان خاطره تو ذهنم دارم خاطرات پراکنده و گسسته ایه که وقتی واسه مامان و بابام تعریف میکنم میگن مربوط به ایام ۲ سالگیمه. خونه قدیمی مامان بزرگ که تو راهروی ورودیش غوره هاشو پهن میکرد به قول مامان مال زمانیه که مامانم خاله آیلی رو باردار بوده یعنی حتی قبل از ۲ ساله شدنم. شکم قلمبه و خیلی بزرگ مامانم رو هم گاها به خاطر میارم. بعضی وقتها فکر میکنم شاید علاقه شدید بابام به گرفتن عکس و فیلم و تعداد بی شماری عکس و حتی فیلمهای سه دقیقه ای اون موقع از ماست که در به یاد آوردن این خاطره های قدیمی بهم کمک میکنه البته بی تاثیر نمیتونه باشه اما خیلی از صحنه های ذهنی من هیچ تصویری از عکس یا فیلم به یادگار ندارند که بیانگر این مطلب باشند. جشن تولد دوسالگی خودم رو هم تا حدودی به یاد دارم. روزی که خاله آیلی متولد شد حتی خیابونی رو که داشتیم می رفتیم تا به بیمارستان برسیم رو هم یادمه. نوزاد کوچولوی قرمز رنگی رو که در آغوشم گذاشتند و میگفتند واسم یه دوچرخه هدیه آورده و من حیران در این تفکر بودم که مگه شکم مامان مغازه داره که آیلی واسم از اونجا دوچرخه خریده!!!

تمام این خاطره ها مربوط به چند ماه قبل تا چند ماه بعد از دو سالگی من هستند یعنی دقیقا زمانی که شاینا کوچولوی من داره میگذرونه. راستش چون شاینا نسبت به اون زمان من کمتر حرف میزنه و مثل دو سالگی مامانش بلبل زبون نیست و کامل نمیتونه جمله بسازه شاید تا همین چند وقت پیش از این مهم غافل میشدم که دخترکم میتونه خیلی از لحظاتی رو که الان داره میگذرونه رو تا ابد در خاطر نگه داره و علیرغم اینکه کامل صحبت نمیکنه ولی درک و شعورش میتونه خیلی بیشتر از اون زمان مامانش باشه مگه نه اینکه فهم انسانها نسل به نسل پیشرفت میکنه. اون روز وقتی انگشت کوچیک پام محکم به گوشه میز خورد و من بی اختیار یه آخ بلند گفتم و از درد به خودم می پیچیدم شاهدونه من با چشمهای نگران و سراسیمه خودشو بهم رسوند و در اوج دلواپسی پرسید: مامان!! چی شد؟... و این از اون جمله هایی بود که همچون تلنگری بهم گوشزد کرد شاینا کوچولوی من یه انسان کامل و فهیم و داناست که هر لحظه از زندگیشو میتونه مثل یه ضبط صوت در حافظه اش حفظ کنه.

من و دخترم از ایام ۷۰۰ روزگیمون که دوران قابل نگهداریی هم هستند به خوبی لذت می بریم و خیلی مسرور و خوشحالم از اینکه شرایطی در زندگی دارم که میتونم خودم خاطرات زیبایی رو واسه دخترکم رقم بزنم یا بهتره بگم در خاطرات زیبای دخترم حضوری سبز داشته باشم. این روزها دیگه از اون فکرهای خسته کننده و پوچ گرایانه نمیکنم که چرا مثلا بعد از اونهمه درس خوندن شدم یه زن خونه دار یا چرا مثلا موقعیت حرفه ای خودم رو که به سادگی هم به دست نیاورده بودم به سادگی از دست دادم یا چرا مثلا های دیگه... این روزها از بودن کنار یه فرشته عاقل و فهمیده که همراه و همدوشمه با تمام وجود لذت می برم. این روزها صبح ها با هم تا هروقت که بخوایم می خوابیم و بعد از یه صبحانه کامل و مقوی تصمیم میگیریم به کدام سمت بریم. یه مرکز تجاری واسه درو کردن مغازه های بچه گانه یا یه زمین بازی واسه از سر تا تهش دویدن یا نه همین آرایشگاه بغل خونه تا فقط مامانی ابروهاشو تمیز کنه یا شایدم فقط بریم خیابونها رو دور بزنیم و آدمها رو تماشا کنیم. گاهی هم خونه موندن رو ترجیح میدیم و با تماشای تلویزیون و البته دوره کردن شعرهای جدید کارتونیمون وقت میگذرونیم. رقص و آواز جزء برنامه های همیشگیمونه و چه لذتی داره در ۳۲ سالگی ۲ ساله بشی و خاطرات مبهم اون ایامت رو دوباره همونجور که بهترینه بسازی و این بار یه شریک دو ساله واقعی داشته باشی که در نقش بستن خاطره هاش سهم بسزایی ایفا میکنی. بعدازظهرها بعد از صرف ناهار یه چرت کوچولو و بعد آماده سازی خونه و شام برای حضور بابا شاهین و نقاشی خاطرات پدرونه و بازیهای ویژه اش در ذهن آماده ثبت شاهدونه کوچولوی باهوشمون برنامه ویژه شبهاست.

دخترکم... من و بابا نهایت سعیمونو میکنیم تا از ایامی که صحنه هایی از اون رو میتونی در ذهن نگهداری روزهای طلایی رو به یاد بیاری.

تو برنامه هامون دوست همنام و همسنمون رو محاله فراموش کنیم... یکی از برنامه های هفته گذشته تجدید دیدار با دیگر شاهدونه وبلاگستان بود

برای مامان و بابا هم جشن سالگرد ازدواج میگیریم...

در این بین بابا شاهین هم چند روز میره ماموریت و از کیش واسمون یه سوغاتی خوشگل میاره تا اگه احیانا از تنهایی حوصله مون سررفته بوده!! از دلمون دربیاد. البته "اگه" "احیانا"

پ.ن. : روزهای قشنگی گذشتند و روزهای قشنگی در پیشند... تولد کوچولوهای نازی که شریک خاطرات همدیگه هستیم. مارتیا کوچولو٬ امیر توپولی٬ صدرا جون تو روزهای پایانی آبانماه یه سال جدید از زندگی شیرینشون آغاز کردند. تولدتون مبارک... و روزهای زیبای پیش رو هم پرند از تولد آذر ماهیهای نازمون که آشنایی با تک تکشون رو مدیون این فضای مجازی هستم. غزل خوشگله٬ هم نام ناز دخترکم شاینا جوجو٬ شایان خان بانمک ما٬ دینا نازنازی پیشاپیش تولدتون مبارک. و متولد ماه آذر من... روزشماری میکنم دخترم