خسته نباشی مامان!

تو این سه روز که برگشتیم تهران نهایت سعیمو کردم تا شاهدونه کوچولو دلتنگ اون محیط بزرگ و پر رفت و آمد نباشه و با وجود هوای آلوده اینجا که همون شب اول با شروع مجدد سرفه های شاینا خودشو نشون داد مجبور بودم این همه سرگرمی رو تو خونه واسش ایجاد کنم که با حذف گردش بیرون معلومه کار آسونی نیست. ولی حاضرم تمام خستگیهای دنیا رو به جون بخرم تا شاهدونه نازم دوباره دچار اون حمله های سرفه ای نشه چون ناچار به زندگی تو همین هوای آلوده ایم و باید با ریه های حساس دختر کوچولومون کنار بیایم.

امروز عصر وقتی کارهای خونه رو به راه شد و شام هم رو گاز در حال جوشیدن بود و با شاینا ناهارمونو هم خورده بودیم و کلی هم نقاشی کشیده بودیم و تا دلتون بخواد دنبال هم دویده بودیم و هرچی به ذهنمون می رسید واسه سرگرم کردن خودمون هم انجام داده بودیم... دیگه حس کردم نمی تونم دربرابر این خستگی و خواب تحمل کنم. کمی با شاینا کلنجار رفتم تا با هم بخوابیم ولی ایشون که خواب قیلوله قبل ناهارش رو صرف کرده بود!! زیاد مشتاق به خوابیدن مجدد نبود. همون طور که به مبل تکیه داده بودم سرمو گذاشتم روشو نشسته رو زمین خوابم برد. کمی بعد یهو از خواب پریدم و ...

فکر میکنید چی دیدم؟... زیر سرم رو مبل یه بالشت از بالشتهای شاینا به زور جاداده شده بود بطوریکه فقط گوشه بالشت زیر سرم بود و بقیه اش از مبل آویزون و شاهدونه ملوسم بعد از اینکه بالشتو گذاشته بود زیر سرم سرش رو گذاشته بود رو پاهای دراز شده ام و درحالیکه گردنش کج بود در آغوشم به خواب ناز فرو رفته بود. هنوز هم با یادآوری این محبت خالصانه دخترکم چشمهام پر اشک میشه.

به نظر شما این بی نظیرترین "خسته نباشید" دنیا نیست؟

شاینا و شایلی و ددر!!

وقتی این پستو خوندین یه وقت نگین چه مامان شایلی لوس و بچه ننه ای!! تا یه کم مریض شدن در رفتن!! از ده روز قبل از بیماری واسه یه سفر یک هفته ای بلیط رفت و برگشت تهیه کرده بودیم به سوی دیار مادری و دیگه تفریح و گشت و گذار. هرچند همه میگفتن یک هفته خیلی کمه اما دیگه این بار بیشتر به بابا شاهین فکر میکردیم که تنهاست و از اونجایی که آب و هوای این منطقه منتظره تا ما بیایم و بخوایم برگردیم و مارو بذاره پشت ابرها!! از این رو بلیط رفت و برگشتمونو واسه مشهد گرفتیم و یه هواپیمای نسبتا سفارشی!! البته منظورم کمی مطمئن بود!! خلاصه جمعه بعدازظهر شاهدونه سرحال و مامان همچنان مریض سوار یه هواپیمای راحت شدند و پیش به سوی مشهد. چشمتون روز بد نبینه که این بار باوجود اینکه دخترمون خیلی خانوم و خوش اخلاق بود ولی مامانش با آبریزش چشم و بینی و صدای گرفته حسابی مریض احوال بود. بابا شاهین قبل از سفر مامانی رو با چند تا آمپول حسابی هم دوپینگ کرد اما بعد از یکی دو ساعت انگار نه انگار. دارو هم داروهای قدیم بابا!!

شاینا کوچولو تو فرودگاه به سختی از باباش جدا شد ولی وقتی چشمش به هواپیماها افتاد حواسش پرت شد و محو تماشای اونهمه هپه تی تی!! این بار دخترکمون صندلی جدا هم داشت و اینهمه خانومی و متانت و عقل و شعور و فهمش از سفر واقعا باورنکردنی بود. خانوم کوچولو رو صندلیش نشست کمربندشو بست خوراکیهاشو خورد و وسط پرواز یه کمی هم بغل مامانش اومد ولی وقتی آقای خلبان گفت باید دوباره کمربندشو ببنده خودش گفت میخواد دوباره برگرده رو صندلیش و بیست دقیقه آخر پرواز رو هم تخت خوابید. تو هواپیما چند تا بچه کوچیک تر از شاینا هم بودند که خیلی هم جیغ میزدند. با هر صدای اونها شاینا بهم میگفت: وای مامان جیک! (جیغ)... تکیمی!! اون بالا! (آقای تکریمی!!)... آقای تکریمی مدیر ساختمونمونه و خاله آیلی به شاینا گفته اگه تو خونه زیاد جیغ بزنه صداش از دریچه ها میره بالا و آقای تکریمی و همسایه ها ناراحت میشن. شاینا کوچولو هم حسابی حواسش به آقای تکریمی هست همه جا حتی تو هواپیما!!

مامان نوشین و باباحسین تو فرودگاه منتظرمون بودند و خاله ها هم تو خونه. مامان شایلی مریض احوال هم شاینا کوچولو رو سپرد بهشون و بعد از اینکه باباحسین ترتیب باز چندتا آمپول دیگه رو داد!! راهی شدیم به قول شاینا به سمت بوجوووو (شهر مامانی).

دو سه روز اول که مامان شایلی صداش در نمی اومد و تو خونه استراحت میکرد و شاینا کوچولو هم باوجود اینکه بیرون نمی رفت ولی تو این خونه بزرگ و وسیع کیف دنیارو میکرد. این بار پله ها واسش هیجان انگیزه و تا جایی که می تونست رو پله ها سیر میکنه. عروسکهاشو میچینه روشون و کنارشون می شینه و حتی خوراکیهاشو هم اونجا میذاره و میخوره. بالا رفتن از پله ها رو که قبلا بلد بود و این بار یاد گرفت پایین بیاد. البته خودش مدل سوسوره! (سرسره) رو دوست داره. بشینه و سربخوره یکی یکی بیاد پایین.

بعد از سه روز تونستیم یه سر به دوست مامانی خاله بهاره و مهربد جون که شاینا خیلی دوستشون داره بزنیم و واقعا به این نتیجه رسیدم که شاینا با پسربچه های بزرگتر از خودش خیلی بهتر از هم سن و سالهاش کنار میاد. خودش اصرار کرد که مامان نریم! بیشین. ایجا صندلی بیشین. روسری نکن!! ما هم که قرار بود یه ساعته بریم تا غروب اونجا موندیم و درکمال تعجب دخترکمون که معمولا جاهای غریبه نمیخوابه یک ساعت بعد از ناهار هم استراحت کرد!!

فردا شبش هم خاله فاطی مامان بهاره جون دعوتمون کردند و این بار دختر دایی کوچولوی مهربد جون کمند کوچولو هم حضور داشت ولی متاسفانه دخترک ما با مهربد میونه بهتری داره. و تازگیها بچه های همسن و سالشو میزنه!!! اونهم درکمال خونسردی و کاملا غیرمترقبه. مثلا کافیه اسباب بازیشو بهش نده ناگهانی به موها حمله میکنه یا هل میده یا تقی میزنه تو سرشون!! آخه این حرکتش در حالت خیلی بی تفاوت و خونسرد نه عصبانی انجام میشه و باید بگم اکثر ماها رو یاد بچگیهای خاله مانلی میندازه. طوریکه همه هم این مساله رو عنوان میکنن که شده عین مانلی. دیشب هم کمند کوچولو رو چندین بار مورد عنایت قرار داد!! و اعتراف میکنم تو عمرم اینهمه شرمنده نشده بودم. آخه بچه ای که تو یه محیط آروم و بااحترام بدون کوچکترین درگیری بزرگ شده این کارا رو چطور یاد گرفته!! شب خاله آیلی بهش میگفت شاینا جون کار بدی کردی. آدم دوستشو که نمیزنه. مثل بچه های بد شدی ها. بلافاصله جواب داد: عین ماللی!!! (مانلی)!!! اینهم کپی برداری از حرفهای بقیه که شاینا شده عین خاله مانلیش!! امیدواریم بزرگتر که بشه هم عین خاله مانلیش بشه. یه دختر مهربون و آروم و درسخون.

سفر این بار ما کوتاه بود و نیمیش هم در بیماری گذشت و متاسفانه نتونستیم به خیلیها سربزنیم حتی ازشون خبری بگیریم. ولی به مامانی و باباسین و بقیه قول دادیم زودتر برگردیم تا جبران شه. فردا شب باز برمیگردیم به شهر دودزده مون و واقعا حیف این هوای سرد بارونی پاک و کاش میشد کمی از هوا رو واسه خودمون تحفه بیاریم تهران. دلمون واسه بابایی یه ذره شده و راستشو بخواین این پست هول هولکی که از خواب شاینا بهره بردیم رو به خاطر بابا شاهین نوشتیم تا یه کم عکسهای گلمونو ببینه و دلتنگیش کمتر شه تا انشالا فردا شب.

شاینا عاشق آتیش بازی و کباب پختنه. حتی تو این سرما مامانی و باباسین واسه خانوم خانوما کباب پزی رو فراهم کرده بودند.

مامانی واسه شاهدونه کوچولو یه لگن گرفته و باباسین هم یه تله تابیز. شاینا تله تابیز جدیدشو رو لگن گذاشته کامپیوتر رو هم بهش داده تا درست مدل خودش پی پی کنه!!! مرتب هم به تله تابیز میگفت: تابی تی زور جیش جیش پی پی آفرین!! لازم به ذکره این تله تابیز یه کم مدلش با تله تابیزهای دیگه فرق داره مثلا مژه نداره یا نمی تونه بشینه و شاینا درست مثل یه بچه ضعیف تر به این یکی توجه بیشتری نشون میده و بیشتر مراقبشه!

خاله می پرسه: شاینا چند کیلویی؟ شاینا جواب میده: سیزه لیلو!

شاینا سخت مشغول تماشای لولی کارتون مورد علاقه جدیدشه.

شاینا داری چکار میکنی؟ نگیشی!

وقتی زمان نمی گذرد...

هفته پیش به بابا شاهین می گفتم تازگیها گذشت زمان رو احساس نمی کنم تا چشم روهم میذاریم روزها و هفته ها میگذرند. دیگه وقتی بهم میگن شش ماه دیگه به نظرم زمان درازی نیست. سال و حتی ده سال هم خیلی به چشمم نمیاد. حالا نمیدونم به خاطر روش تقریبا یکنواخت زندگیمه یا نه به دلیل پا به سن گذاشتنه! خاطره های مدرسه وارد دوران بیست سال پیش شدند و روزهای دانشگاه مال ده پونزده سال گذشته. واسه همین تیک تیک ساعت سریعتر و یکنواخت تر میخونه...

اما اون شب یعنی جمعه شب خیال گذشتن نداشت. من و بابا شاهین مدام به عقربه های ساعت نگاه میکردیم تا هر چه زودتر صبح شه شاید کورتونهای ترشحی صبحگاهی بدن دخترکمون ترتیب اینهمه ترشحات بدترکیب پشت حلقی رو بدن!! ولی انگار یکی دودستی محکم عقربه ها رو میکشید تا راه نرن و وقتی شاهدونه کوچولومون چشمهاش سنگین میشد اونهمه خلط مزاحم هنوز چند دقیقه ای نگذشته هجوم میاوردن به حلق کوچولوی دخترکمون و خواب نازش با سرفه ها و به دنبالش استفراغ پاره میشد!

دخترک قصه ما دو روز قبلش صبح مامانشو بیدار کرده بود و با شکایت گفته بود: مامان چشام! و مامانش با یه چشم پرترشح و مژگان بلند به هم چسبیده مواجه شده بود. از اونجایی که شاینا سابقه عفونت چشم رو داره طبق معمول رفتیم سراغ همون قطره های قدیمی تا ترتیب اینهمه چسب مژه ای رو بدیم. ولی کم کم سرفه و عطسه و ترشحان خفیف حلق هم بهش اضافه شد که البته تا اون شب طولانی علامت خاصی دال بر بیماری جدی وجود نداشت. ما هم به همون شربت ساده سرماخوردگی اکتفا کردیم. ولی اون شب دراز! ترشحات پشت حلقی اونقدر زیاد شده بودند که کاملا مانع خواب شاینا و بعدش ما میشدند. جالب اینجا بود وقتی خانوم کوچولو بیدار بود هیچ علامت نشاندهنده بیماری نداشت ولی فقط چند دقیقه بعد از دراز کشیدن سرفه و برگردوندن بود و بعدش تحریک معده و تخلیه هرچی توش بود!

دیگه دور و بر ساعت ۳ صبح شاهدونه مون از زور خواب نمی تونست درست بشینه. متاسفانه حاضر هم نبود نشسته تو بغلمون بخوابه این بود که حول و حوش ساعت چهار صبح من و بابا شاهین دخترکمونو بغل کردیم و نشستیم تو ماشین و گردش تو خیابونهای خلوت شهر تو صبح تاسوعا تا شاهدونه مون تو ماشین و تو بغل مامانش بتونه چند ساعتی بخوابه که یه وقت بدخوابی مزید بر علت بیماری نشه. اتفاقا روش خوبی بود و شاینا تونست بخوابه.ساعت حدود هفت صبح وقتی خانوم دکتر گلوی شاینا رو معاینه کرد گفت عفونت شدیدی داره و این خیلی واسمون عجیب بود چون خانوم کوچولوی ما حتی یک درجه هم تب نکرده بود!

بعد از خوردن اولین دوز آنتی بیوتیک و با تجویز تلفنی بابا حسین مبنی بر اینکه شاینا کوچولو یه نصفه آمپول دگزامتازون هم واسه کمک به کورتونهای بدنش دریافت کنه جنگ با این اگزودا و تورم وحشت انگیز گلو شروع شد و در این بین شاهدونه مون هم اولین آمپول زندگیش رو دریافت کرد. خودمون که دلمون نیومد تزریق کنیم این بود که به درمونگاه نزدیک خونه رفتیم و خودتون میتونین حدس بزنین چه صدایی تو ساختمون اونجا پیچیده بود!!! وای وای مامان نکن!! آمپول نزن!! نه نه!! اونقدر گریه کرد که دیگه تجویز دوم بابا حسین رو که گفته بود یه آنتی بیوتیک تزریقی هم دریافت کنه تا شروع مبارزه با عفونت موثرتر شه رو انجام ندادیم.

ساعت حدود ۱۲ ظهر بود و من و بابا شاهین دقیقا ۲۵ ساعت پلک رو هم نذاشته بودیم! اگه شب قبلش به قول معروف کف دستمونو بو کرده بودیم حتما نوبتی میخوابیدیم ولی این بیماری مرموز یواشکی گریبانگیرمون شده بود و میشه حدس زد اون موقع از بیخوابی چه میکشیدیم. ولی نگران نباشین ما فرشته نجاتمونو هنوز هم داریم. خاله مهناز عزیز و پسرش محمد با یه عروسک خوشگل هدیه واسه شاینا با اومدنشون به خونه مون هم یه عالمه بار مثبت با خودشون آوردند هم دل دخترکمون شاد شد و درد آمپولشو فراموش کرد هم کلی کمکمون کردند تا ما خوابزدگان بعد از ۲۶ ساعت بتونیم بخوابیم.

خاله مهناز یه شب پیشمون موند و شب بعد شاینا خیلی بهتر از شب اول بود. هنوز هم ترشح داشت و خلط دفع میکرد و کمی هم بالا آورد ولی خیلی کمتر از دفعه قبل بود. غروب روز بعدش هم همه با هم رفتیم خونه خاله جون و اونجا همه مون مخصوصا شاینا کوچولومون هرچی مریضی بود رو انداختیم دور.

ولی میدونین آخرش چی شد؟ مامان شاینا کوچولو که صبحش از خواب بیدار شد دید نمی تونه چشمهاشو باز کنه آخه مژه هاش به هم چسبیده بودند!! بعدش که رفت سراغ قطره ها دید کنار دست بابا شاهینه آخه ظاهرا بابایی هم دیشب ازشون استفاده کرده!!! دیگه خودتون حدس بزنین مامانی و بابایی با فاصله دوازده ساعته از هم دقیقا دارند مراحل بیماری شاهدونه شونو طی میکنند و تو هر مرحله دلشون واسه این دختر صبورشون میسوزه که عسلشون چی میکشیده و با بازی خودشو سرگرم میکرده!

امروز صبح هم دخترمون سرحال و شاداب از خواب بیدار شده و مشغول شیطنت و بدو بدو تا همین چند دقیقه پیش. انگار میخواد تلافی روزهای بیحالی و کسلی رو دربیاره.

در حاشیه بیماری :

 ۱- دیروز صبح شاینا از خواب که بیدار شد اول اومد سراغ من. من هم با چشمهای پف کرده و مژه های چسبیده حال بیدار شدن نداشتم. سریع میگه : مامان damy و به پستونکش اشاره کرد. منهم حیرون پرسیدم مامان اینو از کی یاد گرفتی؟ کاملا جدی جواب داد: لویی! (کارتون لویی بیبی تی وی!)

۲- صبح روز دوم هنوز با مریضیش دست و پنجه نرم میکرد با سرفه از خواب پرید و شروع کرد به گریه و بیقراری. در جواب سوال من که چی شده مدام پشتشو میخاروند و میگفت: مامان میهاره!!(می خاره!) دیدم بدنش پر کهیر شده. فکر کنم به آنتی بیوتیک حساسیت داده بود. با خوردن آنتی هیستامین خوب شد و دیگه هم علائم حساسیتی نشون نداد.

۳- شب دوم دستشو میذاشت رو گوشش و مدام ناله میکرد: بابا گوشام درد!! آخه من اون موقع بیهوش شده بودم از خواب. بابا شاهین بهش مسکن داده بود و تا نزدیک صبح پا به پاش بیدار مونده بود. مرسی بابای مهربون که همیشه همراهمونی.

۴- و باز دیروز صبح که شاینا خانوم دیگه خوب شده بود واسه اینکه بهمون ثابت کنه دیگه مریض نیست چادرشو آورد و بهم میگفت: مامان چادور سر کن!! به پوش!! (بپوشون) ببند! بعدش که چادرشو بستم سریع گفت: دوبین عتس!! (عکس) گفتم باشه مامان برو کنار گلدون وایسا ازت عکس بگیرم. بلافاصله گفت: نه نه اینجا بگیر و خودش اینجا وایستاد!!

۵- و اینهم شما و یه شاهدونه هپلی که چند روزی بود حموم نرفته بود. البته بعد از این عکس طلسم حموم هم با رضایت خودش شکسته شد چون چند دفعه که تا تو حموم هم رفته بودیم خودش میگفت نه سرده!! و ما باز از حموم میومدیم بیرون البته همچنان کثیف!!

۶- شاینا ماجرای آمپول خوردنشو واسه همه تعریف کرده. با چنان آب و تابی میگه آگا آمپول زد نانا!! (آقا به شاینا آمپول زد) بعدش اگه بپرسین به کجا زد: جواب میده: تونم!!

 

پ.ن. : قهرمان کوچولوی من آراز شیرینم... دو سالگیت مبارک. آرزوی در آغوش کشیدن تو و مامان مهربونت رو دارم.