از بویش همه مستیم...

نوروز امسال مهمان مامان شهلا و بابا رضا هستیم. به همین خاطر مثل دو سال گذشته روز اول فروردین با عیدانه های مصورمون به روز نخواهیم شد.

شاهدونه کوچولوی وبلاگستان در واپسین روزهای گرم زمستان! (امروز دمای هوای تهران ۳۰ درجه است!!) بهترین و زیباترین لحظات رو برای همه دوستانش آرزومنده. امشب حتما گرمی و سرخی آتش رو به ارمغان بگیرید تا هر روزتان سرشار از داغی عشقی سوزان به یکدیگر باشه.

لبهاتون خندون٬ دلهاتون مالامال از عشق٬ آشیانه تون گرم و عاشقانه و روزهاتون همیشه نوروزی...

تا سال آینده فعلا بدرود...

تیکه های خوشمزه روزانه ما (12)

قبل نوشت : چه چیزی انسان رو ذوق زده تر از این میکنه وقتی می بینه اینهمه انسان بامحبت خالصانه مهرشون رو تقدیمت میکنند... از همه شما دوستان مهربان و صمیمی ممنونم با لطف خودتون شرمنده مون کردید. منهم امیدوارم روزی ۱۰۰+۳۰ رو با هم همینجا جشن بگیریم

۱- شاینا کوچولو شدیدا به نقاشی کردن علاقمنده و بسیار مشتاقه در این زمینه چیزهای جدیدی هم یاد بگیره. خیلی هم دوست داره مامان یا باباش براش شخصیتهای کارتونی مورد علاقه اش رو بکشند مثل پیچ و پاچ که بهشون میگه نا نا نا!! یا الیور یا پینگ و پینگا یا فینگر فمیلی یا پازلهای بیبی تی وی که بهشون میگه نی نا نا!! البته تمام این شخصیتها در و دیوار اتاق شاینا کوچولو رو هم اشغال کرده اند و همین امر این ها رو براش متمایز از بقیه کرده. معلومه که فقط افراد نزدیک شاینا هستند که می تونن بهش کمک کنند چون بقیه ممکنه اصلا اینها رو نشناسند. مثلا باید حواسشون جمع باشه که نا نا نا رو با نی نا نا اشتباه نگیرند. تازگی که اشکال هندسی رو خوب یاد گرفته خیلی هم دوست داره شخصیتهای ساده ای مثل پیچ و پاچ رو خودش بکشه و دیگه در پاسخ به خواسته من که بهش میگفتم مامانی خودت بکش نمیگه : نه بلد نیستم یا شاینا نکشه مامان بکشه!! بلکه مثل دیروز میاد میگه مامان شایلی ببین نگاشی کشیدم اوشله؟(خوشگله؟)

نا نا نای اتاق شاینا...

نا نا ناهای هنر دست شاینا!

چند هفته پیش بابا شاهین بهش یاد داده بود خط صاف بکشه و بعدش من بهش گفته بودم خط عمودی یا افقی رو بشناسه. فردای اون روز دفترش رو آورد و شروع کرد به کشیدن خط. بهم گفت: مامان این افقیه... گفتم باریک الا دخترم... ادامه داد: مامان افقی بکش... و من کشیدم گفت: نه چیز ا ا ا (من من کنان) افقی نه... هرچه فکر کرد لغت عمودی یادش نیومد بعد از کمی تفکر گفت: افقی نه مامان برعسک! (برعکس) بکش!!!! (همون عمودی!!)

۲- شاینا دهنش رو تکون میده... مامان فکر میکنه چیزی رو کرده تو دهنش... ازش می پرسه شاینا چیزی کردی تو دهنت؟ چی تو دهنته؟ شاینا سریع دهنشو باز میکنه و میگه: نگون!!! (دندون)

۳- یادتونه گفتم داریم دنبال عروسکهای والت دیسنی میگردیم؟ دخترمون به عکسها و پوسترهاش هم رضایت نداد. چند وقت پیش بابا حسین واسش دانلد داک رو پیدا کرد و خانواده میکی موس شدند دونفره ولی شاینا کوچولو همچنان دنبال بقیه شون بود. بعد از اون مامان شهلا و بابا رضا اومدند و شاینا خانوم تلفنی امر کرده بودند مامانا پلوتو بگیر!!! مامان شهلا هم بعد از اینکه اسم پلوتو رو نوشت تا یادش نره بعد از کلی گشتن تونست پلوتو رو واسه شاهدونه خانوم پیدا کنه... حالا فقط مونده بود گوفی. ولی مگه این آقا گوفی پیدا میشد؟ هفته پیش تو تیراژه تو مغازه دیسنی گوفی خوش تیپه رو دیدیدم پشت ویترین لم داده و ما هم خوشحال رفتیم تا گوفی رو هم به کلکسیون شاهدونه خانوم اضافه کنیم ولی متاسفانه فروشنده گفت فروشی نیست و فقط واسه دکور گذاشته. خوب معلومه شاینا چقدر ناراحت شد و کلی هم گریه کرد. طفلی آقای فروشنده گفت به خدا عروسک خواهرزاده مه از اتاقش برداشتم والا بهتون میدادم. بعد از اون هم شاینا به همه میگفت: آگا گوفی به شاینا نداد!! تا اینکه چند روز پیش تو یکی از مغازه های عروسک فروشی تونستیم جناب گوفی رو هم بیابیم. البته ناگفته نمونه به هر مغازه ای که سرمیزدیم شاینا خانوم خودش میگفت: آگا گوفی داری؟ بده!! و این بار آقاهه گفت بله که داریم و راستش رو بخواین من و شاهین بیشتر از شاینا ذوق کردیم. شاینا هم که دیگه معلومه چه عشقی کرد. گوفی رو محکم تو بغلش فشار میداد و بهش ابراز احساسات میکرد. البته بهش گفتیم دیگه نباید عروسکها رو ببوسه آخه هر عروسک یا حتی نقاشیهاشو می بوسید و همین می تونست ناقل بیماری باشه. واسه همین گوفی رو فقط در آغوش می فشرد. شب به مامانم پای تلفن میگفت: مامانی گوفی هریدم(خریدم) آگا گوفی داد. میکی پلوتو دانلد داک گوفی "همگی"!! اینجان!!!

۴- خاله آیلی در میزنه. همون موقع هم واسه خانوم همسایه مهمون میرسه. ما که درو باز میکنیم همسایه هم درش رو باز میکنه. هاپو کوچولوی همسایه هم از این فرصت استفاده میکنه و از در خونه شون می پره و تا خانوم همسایه به خودش بیاد هاپو کوچولو اومده تو خونه ما و تو یه چشم به هم زدن خودش رو میرسونه زیر پای شاینا. هاپوی همسایه یه هاپوی پشمالوی کوچولوی قهوه ای رنگه. البته خانوم همسایه سریع میدوه دنبالش و با عذرخواهی هاپو رو بغل میکنه و می بره تو خونه شون. شب دارم واسه بابا تعریف میکنم هاپو پرید تو خونه مون. بابا شاهین از شاینا می پرسه بابایی هاپوی همسایه چه شکلی بود؟ شاینا کاملا جدی میگه: نه بابایی هاپو نیست لاینه lion !!!! اینهم از مضرات آشنایی حیوانات فقط از طریق کتاب. دخترکم شیر رو خوب میشناسه ولی اندازه اش رو نمیدونه چقدره صرفنظر از اندازه هاپوهه خیلی شبیه شیر بود خداییش!!

بالاخره به خاله اش اجازه داده موهاشو ببنده البته برای چند دقیقه!

۵- دیروز تو یه مغازه لباس فروشی شاینا خانوم یه بلوز با عکس هاپوی روش انتخاب کرد و اصرار که واااای ی ی مامان اینو بهر!(بخر) اوشله(خوشگله) هاپو دایه... منهم با دیدن اینهمه هیجان تسلیم شدم و اومدم سراغ رگال بلوزها. ازش می پرسم مامانی چه رنگیشو میخوای؟ میگه همین سبز!! بهش گفتم دخترم سورمه ایش خوشگل تره ها... میگه: نه سبز اوشله(خوشگله) باز میگم آخه واست بزرگه... جدی جواب میده: نه ه ه ه اندازه است!! اونقدر این بحث جدی شد که آقای فروشنده که بالا سرمون ایستاده بود بی اختیار خنده اش گرفت. شاینا هم با دیدن فروشنده خجالت کشید و بغض کرد و زد زیر گریه. خوب معلومه منهم نمی دونستم بخندم یا ناراحت باشم ولی کاری که کردم خریدن همون بلوز سبزه بود!!اینهم انتخاب سرکار خانوم:

۶- شاینا خانوم چند تا مهر برداشته و داره واسه خودش اشکال هندسیشون رو تکرار میکنه. مامان این بیضیه اینهم چیس ضلیه!(شش ضلعی!)... بعد از مدتی چادرش رو هم برداشت و کمی که باهاش مشغول بود اومد سراغم و گفت: مامان شایلی من بلد نیستم نماز بهونم!!(بخونم)... منهم حیرت زده گفتم باشه مامانی بیا بشین بهت یاد بدم... البته ناگفته پیداست دخترک بازیگوش ما تا جمله یاد دادن و یادگرفتن شنید بی خیال شد!! آخه کمی از آموزش گریزونه!

۷- گاهی پیش میاد مامانی و شاینا با هم حرفشون میشه. گاهی هم مامانی اخم میکنه و سرسنگین میشه. هرچند غالبا با ببشگین(ببخشین) گفتن شاینا قضیه ختم به خیر میشه ولی بعضی وقتها شاینا کوچولو خودش حدس میزنه نکنه مامانش رو دلخور کرده. شاید سکوت مامانی این حس رو ایجاد میکنه. واسه همین هر چند ساعت یک بار که شاینا این حس بهش دست میده حتی اگه اتفاق خاصی هم نیفتاده باشه آمار رضایت! مامانش رو میگیره!! می دوه میاد سراغم و میگه: مامان! گهری؟(قهری) اوشالی؟(خوشحالی) ناراحتی؟دوست دارم گاهی هم با لبهای کجکی غنچه شده میاد سراغ لبهای مامانش و با یه بوسه از مامانش مهر تایید میزنه بر عدم ناراحتی مامانی!!

و اما شاهدونه کوچولو رو داشته باشیم در آستانه ۲۷ ماهگی...

- تقریبا کامل صحبت میکنه و در عین حال لغات و اصطلاحات هم کاملا کودکانه است. کلامش اونقدر خوردنیه که کمتر کسی میتونه جلوی خنده اش رو بگیره. مهم اینجاست که اعتماد بنفسش رو از دست نمیده و همون جملات کودکانه رو محکم ادا میکنه. ولی هنوز که هنوزه مخصوصا شبها که خسته است میره سراغ همون زبون چینی ژاپنیش!! این خصلت ارثیه خاله مانلیه شاینا هم وقتی با خودش خلوت میکنه مخصوصا شبها همونطور ژاپنی حرف میزنه!! این مشخص میکنه که حرف زدن شاینا هنوز غیرارادی و بدون تفکر نشده و برای جمله سازی انرژی صرف میکنه و لغات ناخوداگاه به زبونش نمیان!

- همچنان عاشق موسیقیه. از هر نوع موزیکی استقبال میکنه. آلات موسیقی رو کامل می شناسه و نامهای انگلیسی اونها رو هم خوب میدونه. شدیدا به پیانو علاقمنده و تا حالا سه تا ارگ در اندازه های مختلف براش خریدیم که هر سه رو خیلی دوست داره. یکی از بازیهاش خواننده شدنه!! یه اسباب بازی مثل قارچهای بادکنکیش رو که خیلی شبیه میکروفونه میگیره دستش و آواز میخونه. غالبا هم زبونش ژاپنیه!! ولی نت و آوا رو به نحو صحیحی اجرا میکنه.

خودش این مدلی خودشو درست کرده و امر فرموده عکس بگیریم! اینها گوشیهای خوانندگیشه!

- از غذا خوردنش راضیم. ولی همچنان تمایل زیادی به میوه نداره. همین امر مشکل همیشگی یبوست رو در پی داره. مدتیه به زیتون علاقمند شده که بسی باعث خوشحالی ماست. خیلی هله هوله خور نیست ولی به چوب شور یا به قول خودش چوب چوب نه نمیگه. به محض دیدن بسته چوب شور میگه: مامان چوب چوب دوتا دوتا بده!! بده بازم میهام مامانی! مزه ها رو کامل می شناسه و میشه به گفته هاش اعتماد کرد. مدتیه به آجیل علاقمند شده و مزه تلخ رو تازه امتحان کرده. اولین بار که یه بادوم یا به قول خودش بادون! تلخ خورد شاکی شد و نمیدونست چی بگه و آخرش در حالیکه زبونش بیرون بود و با دست مشغول تکاندن زبونش! اعلام کرد مامان تنده!! ایلی (خیلی!) تنده!! شیر و پستونک هنوز برپاست. زمانی که خسته و بی اعصابه!!! پستونک میخواد. کاملا معلومه بهش آرامش میده. من هم فکر میکنم این سن نیاز دوباره ای به مکیدن برای بچه ها ایجاد میکنه از این رو عجله ای در پستونک گیری ندارم. معتقدم خود بچه ها کم کم نیاز به مک زدن رو ترک میکنند.

- گوش شیطون کر خواب شبانه بهتر داره. هرچند دیگه از زود خوابیدن خبری نیست و پا به پای ما تا پاسی از شب بیداره. شبها کمتر نق میزنه ولی هنوز هم طالب شیر شبانه است. خوبیش اینه تا نزدیک ظهر میخوابه. کلا شاینا از همون اول خواب صبح رو بیشتر از خواب شب دوست داشت و صبحها هم عمیق تر میخوابه. هرچند معمولا چیزی به اسم خواب عمیق برای شاینا معنی نداره!!

روابط عمومیش حرف نداره

- هنوز پوشک میشه ولی دستشویی رفتن رو هم همراهی میکنه. شاید به خاطر خودم بوده چون بازش نمیذارم و موکول کردم به بهتر شدن هوا فکر کنم سرماخوردنهاش چشممو ترسونده. چند روزیه موقع اجابت مزاج زودتر خبر میکنه و به اصرار داد میزنه بریم دشویی! صندلی بشینیم!! ولی هنوز نمیتونه کاملا خودش رو کنترل کنه گاهی در همین گیر و دار کار تموم میشه و وقتی میگم بریم دستشویی رو صندلی میگه نه مامان صندلی نه بییم(بریم) دشویی زمین بشینیم!! یعنی دیگه تموم شد بریم بشوریم!!... باز هم گوش شیطون کر مدتیه یبوستش هم بهتر شده. هم به خاطر زیتون خوردنه هم به خاطر رو لگن نشستن. و البته یه روش جدید در بهبودی یبوست هم کشف کردیم. روزانه کمی روغن زیتون به ناف بچه بزنین بطور اعجاب انگیزی موثره.

- کتابهاشو خیلی دوست داره مخصوصا از وقتی که قفسه کتاب اتاقش رو که کتابهای خودمون رو چیده بودیم واسش خالی کردم و صاحب یه قفسه کتاب اختصاصی شده بیشتر اوقاتش رو کنار قفسه کتابش میگذرونه. هرچند علاقه اش به نوشتن و کشیدن بیشتر از خوندنه. شاینا کوچولو تازگی اتاقش رو هم خیلی دوست داره. البته اونهایی که اتاق شاینا رو دیدند با این مساله موافقند که بچه ای نیست از اتاق شاینا خوشش نیاد. در و دیوار رنگارنگ و پر از کاردستی و نقاشی و شخصیتهای کارتونی و پر عروسک. تعداد عروسکهای شاینا از حساب خارج شده و جالب اینجاست آمار تک تکشون رو داره و همه شون شخصیت دارند. این یعنی اینکه محاله یکی از اونها نباشه و شاینا متوجه نشه. این روزها شاینا وقت قابل ملاحظه ای رو تو اتاقش با عروسکها و کتابها و سی دی هاش میگذرونه. جان دادن به عروسکها اونقدر جدیه که گاهی واقعا فکر میکنم داره با کسی حرف میزنه!

نوه های بنده رو ببینید که مامان کوچولوشون خوابونده شون!!

- و حسن ختام این پست طولانی باز هم چند جمله شنیدنی از شاینا:

به به مامان تو گگنگی اوشکه است! (توت فرنگی خوشمزه است!) ... بابا با شاینا حرف کن!(با شاینا حرف بزن!) ... مامان اینطوری کن (در حالیکه چشمهاشو باز و بسته میکنه) چیشکم بزن! (چشمک بزن!) ... مامان جیگلم بیگار شدی؟ (جیگرم بیدار شدی؟)

همچنان فروشگاه رفتن و تو سبد نشستن رو دوست داره

32=2+30

یکی بود یکی نبود... سالها پیش یعنی دقیقا 32 سال قبل شب دوازدهم اسفند 1356 اون دور دورا تو یه شهر کوچولوی سرد یه مامان نوشین بود با یه شکم قلمبه! که چند ساعتی میشد مهمون کوچولوی تو راهیش با انقباضات مداوم و رفت و برگشتی خبر اومدنشو اعلام کرده بود. تو اون روزهای سرد زمستونی اون موقع با شرایط پیش اومده بابا حسین قصه ما حضور نداشت!! یعنی کجا میتونست رفته باشه؟ اونهم بابا حسینی که مهر و محبتش شهره خاص و عامه و بی صبرانه منتظر دیدن اولین فرزندشه؟!! اما اون همون روز رفته بود تا دوربینی رو که مدتها زیر نظر داشت برای این روز ویژه تهیه کنه. آخه اون روزها مثل الان نبود که دوربین فیلمبرداری در دسترس همه باشه اصلا اگه کسی دوربین عکاسی درست و حسابی هم داشت خیلی خاص بود چه برسه به دوربین فیلمبرداری. مامان نوشین مهربون ما درسته اون شب همسرش رو در کنار خودش نداشت هرچند بقیه اعضای خونواده اش بودند ولی به جاش از فردای اون روز وقتی شایلی کوچولو قدمهاشو به این کره خاکی گذاشت از همون ساعات اولیه تولدش لحظات رشدش توسط همون دوربین ثبت شد. شایلی کوچولوی ما به لطف و مدد علاقه بسیار زیاد بابا حسینش به عکاسی و فیلمبرداری درست مثل بچه های این دوره و زمونه از تک تک لحظات خاطره انگیز زندگیش فیلم داره. روزی که اولین بار سینه مامانشو گرفت، روزی که از بیمارستان به خونه برگشتند، اولین لبخند، اولین صدا و کلمه و جمله، اولین غذا حتی اولین نوشابه خوری!، اولین چهاردست و پا، اولین قدمها، روزی که خواهر کوچولوش به دنیا اومد، اولین روز مدرسه، روزی که مشق درس "آش کشک!" رو می نوشت و... و... و... .

شایلی کوچولوی ما همه اینها رو مدیون زحمت و صد البته هزینه هاییه که بابا حسین خوش ذوقش با اون شرایط ویژه جنگ و پستهای اون موقع متحمل میشده چون تک تک این فیلمها باید به آلمان فرستاده میشدند تا بعد از ظهور قابل دیدن باشند.

سالها گذشت... سی سال بعد از اون شب...شب دوازدهم اسفند ۱۳۸۶ شایلی کوچولوی قصه ما خودش شده بود مامان شایلی یه شاهدونه کوچولوی دو و نیم ماهه. مامان شایلی همیشه دوست داشت یه یادگاری قشنگ از خاطرات و صدها عکسی که از دخترکش تا اون موقع داشت برای شاهدونه اش درست کنه. یه هدیه ویژه که سالها بعد گل لبخند رو رو لبهای شاهدونه اش شکوفا کنه. درست مثل همین حسی که هر بار با دیدن فیلمهای قدیمی خودش بهش دست میده. و خواهان این بود که همون لبخند غرور آمیز و رضایتی که لبهای بابا حسین مهربون مامان نوشین نازش رو زیباتر میکنه بعدها لبهای خودش رو هم مزین کنه.  و سرانجام اینگونه شد که مامان شایلی ما اینجا رو درست کرد. یه خونه صورتی الکترونیکی و تمام سعیشو کرد و میکنه تا عکسهای شاهدونه رو همراه با خاطره مربوط به هر عکس آرشیو بندی کنه و به مدد تکنولوژی نه تنها خاطرات بزرگ شدن دخترکش رو ثبت میکنه بلکه چندین دوست بی نظیر تو همین دنیای مجازی پیدا کردند که اکثرشون شدند دوستهای حقیقی حقیقی و بدین سان هم یه دفترچه خاطرات مصور داریم و هم هدیه های ناب دوستی. بی صبرانه منتظرم رضایت شاهدونه ام رو از ایجاد و وجود اینجا ببینم...

و امشب اومدیم تا ورود به سه سالگی و سی و سه سالگی رو با هم جشن بگیریم... دستهای پر مهر مامان نوشین و بابا حسین مهربونمون رو ببوسیم که هرچه داریم از اونهاست... و باز اومدیم تا از ته دلمون از خدا قوت و نیرو طلب کنیم تا این خونه صورتی همیشه پابرجا بمونه و سالیان سال کنار دوستانمون باشیم که مارو تو این دو سال هیچ وقت تنها نذاشتند.

این بار تو قسمت مصور پستمون مامان شایلی رو ببینید وقتی هم قد و قواره شاینا کوچولو بوده هر چی باشه امروز روز من و وبلاگمه دیگه... ما که اینجا در کنار خونواده مون نیستیم تا آلبومهای قدیمی رو ورق بزنیم... ممنون مامان جون که زحمت یافتن و انتخاب عکسها بر عهده تون بود و بابای خوش ذوق که برامون اسکن و ایمیل کردین...

مامان شایلی 1359

مامان شایلی 1359

مامان شایلی و خاله آیلی 1359

مامان شایلی و خاله آیلی 1359

تیکه های خوشمزه روزانه ما (11)

بعدا اضافه شده: ما که نتونستیم این عمه شیمامونو پیدا کنیم!!! از اونجایی که میدونیم به اینجا سر میزنه اومدیم همین جا البته با تاخیر تولدش رو بهش تبریک بگیم و هزاران آرزوی شیرین از ته دلمون براش داشته باشیم... عمه نا تولدت مبارک

قبل نوشت ۱ : هنوز چشمهام گرده از شنیدن خبری که چند ساعت پیش شنیدم: ابطال آزمون دستیاری پزشکی!! اونهم به دلیل وجود تخلف و تقلب!! البته وقتی یاد این افتادم که اینجا همه چیز عادلانه است!! سعی کردم گردی چشمهامو کم کنم ولی چه کنم هنوز گرد مونده!! به دور و بریها و دوستهام فکر میکنم که چقدر درس خوندند و حداقل یک سال تمام وقتشونو گذاشتند...

قبل نوشت ۲ : انگار همش باید چشمهام گرد باشه ما امیدوارانه منتظر رسیدن زمستان اقلا تو ته زمستون بودیم!! این ۲۴ ساعت این رعد و برقها و رگبارها و ابر سیاه گذران و برگردان! بهمون گوشزد میکنه اینها نشونه بهاره حالا من نمیدونم یعنی زمستون تموم شده یا قراره امسال استثنائا اول بهار بشه بعد زمستون بیاد!!

قبل نوشت ۳ : اون ضد حالی که سر بسته شدن سایت آپلود عکسهام خوردم ضربه اش خیلی کاری بود خیلی پای اینترنت نبودم! واسه همین باز عقب موندم ولی شما که منو می شناسید سریعا جبران میکنم هم اینجا هم تو وبلاگهای قشنگتون...

و حالا نوشت! : بریم سراغ تیکه ها خوشمزه یه شاهدونه ۲۶ ماهه در آغاز زیباترین ماه سال اسفند ماه!

۱- خاله آیلی و خاله مانلی آخر هفته گذشته امتحان پی اچ دی داشتند. از اونجایی که مامان شایلی هم داره درس میخونه جو خونه کاملا کتابخوانی بود و شاینا هم شدیدا جوگیر شده بود!! بهش گفتم مامانی واسه خاله ها دعا کنیم... دستهاشو روبه روش گرفت و گفت: ادایا(خدایا) مامان و بابا نیگه دار!!!!! خوب بچه ام این دعا رو فقط بلد بود!! بهش گفتم نه دخترم باید بگیم خدایا خاله آیلی و خاله مانلی امتحانشونو خوب بدن گفت: ادایا آله آلی و آله ماللی خوب بشن!! ما هم کلی ذوق کردیم. چند ساعت بعد دوباره گفتم مامانی بیا دوباره واسه خاله ها دعا کنیم... این بار کمی فکر کرد چون میدونست دعای جدیدو باید بگه بعد گفت: ادایا آله آلی و آله ماللی نیگه دار!!

۲- این خاله آیلی ما از زمان بارداری من قرار گذاشته بود اسمش بشه جان خاله! اما از اونجایی که هم این لقب یه خورده سخته و هم شاهدونه ما دیر تو حرف زدن همکاری کرد و هم آآ یعنی مخفف اسم خاله آسون تره یهو به جای لقب مزین جان خاله شد آآ!! ولی بعدش تبدیل شد به آلی حالا یواش یواش داریم تمرین میکنیم بشه جان خاله یا اقلا آیلی جون!! این فسقلی ما هربار صدا میزد آلی! خاله بلافاصله میگفت چی؟ من کیم؟ بلافاصله تصحیح میکرد نه آلی جون! جان کاله!!

شاهدونه خانوم تو بغل آیلی بود که من گفتم آیلی بذارش زمین خسته میشی... شاینا سریع با اخم و تاکید با انگشتاش گفت: اااا مامان! این آلی نیست آلی جونه!! جان کاله است!!!

۳- مشغول آشپزی تو آشپزخونه ام و در بالکن باز میکنم تا میوه بردارم. لباس گرم تنم نیست یهو یه دخمل متذکر میاد زیر دست و پام و میگه: وای مامان! ایطوری(اینطوری) نرو! لیباس بپوش!سرده! سرما می هوری آمپول میزنی شیاف میذاری ها!!

۴- با شاینا از بیرون برگشتیم یهو یادم میاد چند تا از خرید ها یادم رفته. تو ماشین به شاینا گفته بودم میریم خمیردندون هم بگیریم. شاینا رو گذاشتم خونه پیش آیلی و دوباره رفتم بیرون. آیلی ازش پرسیده مامان باز کجا رفت؟ شاینا میگه: رفت امیر نگون!(خمیر دندون) بهره(بخره)!!

شب که بردمش دستشویی وقتی بغلش کردم دستهاشو بشورم چشمش به خمیردندون جدید افتاد و سریع گفت: ااا مامان امیرنگون تازه آوردی؟!! البته این آوردی رو کاملا کتابی میگه با فتحه روی "و"!!!

۵- تو اتاق شاینا دراز کشیدم پاهامو میکشم و مثل بچه ها تلق تولوق میزنم رو در کمد شاینا! انگار دلم هوای بازیهای خواهرانه با خواهرامو کرده. یهو می بینم یه جزقلی فرفره دست رو کمر باز با همون انگشت تاکید داد میزنه: مامان نکن! این کارا بده!!!

۶- شاینا طبق معمول مشغول بازی با تله تابیز هاشه. یهو مانلی با خنده اشاره میکنه بهش توجه کنیم. شاینا خانوم عروسکشو خوابونده با انگشت فرو میکنه لای پاهاش و میگه تابی تیز شیافه زور بزن پی پی بیاد!!!!

۷- تازگیها تو خونه ما اگه به یکی از کارهای نادرست شاینا اعتراض کنیم یه وروره خانوم سریع لبهاشو غنچه میکنه دستهاشو باز میکنه و میگه: ببشگین(ببخشین) مامان! معذرت!! عزیزم!!! خوب ما هم معلومه دیگه گوشهامون دراز میشه و شاینا هم معلومه به کارش غالبا ادامه میده!!!

۸- شاینا خانوم ما اشکال هندسی رو کامل می شناسه و تازگیها تو محیط اطرافش هم به خوبی شناساییشون میکنه. مدتی بود به پنیرهای مثلثی علاقمند شده بود. هر باز یه پنیر باز میکردم و عین شکلات همینطور خالی خالی میخورد. بعد از چند روز انگار دلشو زد. یه روز صبح یه پنیر باز کردم و ازش پرسیدم میخواد و وقتی دیدم نمیخواد خودم نوک پنیرو گاز زدم. سریع گفت: مامان ذوگگقه(ذوزنقه) شد!!

۹- بابا شاهین واسه روز ولنتاین واسه یه عشق کوچولو چند تا دفتر نقاشی و یه جعبه مداد شمعی تازه خریده و این عشق کوچولو علاقمندیش به نقاشی چندین برابر شده و البته پیشرفت چشمگیری هم داشته. خاله آیلی میگه شاینا چند دقیقه ای کنارش ساکت بوده بعدش این نقاشی رو بهش نشون میده و میگه چش چش دی ابو (چشم چشم دو ابرو) گشنگه؟!!

۱۰- شاینا کوچولو چند روزیه انگشتهاشو هم می شناسه: شست اشاره وسطی و کوچیکه که گاهی اوقات میشه کوتیشه!!

۱۱- شاینا این شیره (اشاره به عکس آقا شیره) شاینا سریع میگه: نه lion ه! پس اینها چین: شاینا کاملا مسلط میگه: lion- tiger- zibba!(zebra)- giaff چی مامان این آخری چیه؟ ادامه میده: dancky اینم کانگوروئه با نی نیش!! گورگاگه(قورباغه!) باز میگه giaff آخه مامان یعنی چی؟ میگه جیاف زروافه(zarvafe همون زرافه) بعد تازه فهمیدم میگه giraffe!!

۱۲- شاهدونه ما همیشه هم مارو تایید نمیکنه ها... مثلا مثل غالب اوقات میخواد واسش نقاشی بکشیم و همیشه هم شخصیتهای کارتونیشو انتخاب میکنه مامان شایلی تقریبا به کارش وارده ولی بقیه گاها اشتباه میگنند اعتراض میکنه و میگه: نه ایجوری نیست. بلد نیستی مامان بلده

۱۳- من همیشه وقتهایی که شاینا یبوست میشه خیلی واسش نگران میشم و دلم می سوزه تازگیها با حرفهاش بیشتر نمک رو زخمم می پاشه... شاینا رو لگنش نشسته و مشغوله... میگم مامانی تموم شد؟ در حالیکه سرخ و سفید میشه و معترضه میگه: نههههه مامان هنوز مونده! سپته (سفته) توپه!! سنگینه!!

۱۴- خاله به شاینا میگه این کیه: شاینا میگه الیوی!! خاله میگه الیویه؟ میگه نه الیوی!!! میگه خوب منم میگم الیوی!! میگه اااا الیوی!! خاله میگه الیور؟ میگه بله الیوی!! تازگیها به الیور میگه الیوی ولی هر لغتی رو هم که اشتباه میگه درست مثل الیور ما باید درست تلفظ کنیم خوب میدونه خودش درست تلفظ نمیکنه.

۱۵- چند هفته پیش یه روز تعطیل بعد از خوردن صبحانه دیدیم هنوز خوابمون میاد دوباره خوابیدیم! این اتفاق تو خونه ما طبیعیه مخصوصا تو روزهای تعطیل خوشبختانه شاینا کوچولومون هم باهامون همراهی میکنه. من و شاینا زودتر بیدار شدیم و بعد از انجام کارهای روزمره اومدم بالا سر شاهین و گفتم شاهین جان پاشو ساعت دوازده است. شاید یک ماه از این جریان گذشته بود. یک روز به شاینا گفتم برو بابا رو بیدار کن. این یکی از بهترین روشهای بیدار کردن باباییه!! شاینا خانوم سریع صورتشو چسبوند به بابایی یه بوس خوشگل و بعد خیلی جدی گفت: بابا شاهین پاشو دوازده است!!!

و حالا باز الوعده وفا... اینهم جبران کمبود عکس دفعه پیش. خوب معلومه ما تو چند روز گذشته یه بابابزرگ داشتیم که باز سوژه همیشگیشو این بار به مدت طولانی درکنارش داشت و خوب نتیجه اش هم معلومه:

و حسن ختام هم شاینا خوش تیپه که کشته مارو با این عینک برعکسش!!