بعدا اضافه شده: ما که نتونستیم این عمه شیمامونو پیدا کنیم!!! از اونجایی که میدونیم به اینجا سر میزنه اومدیم همین جا البته با تاخیر تولدش رو بهش تبریک بگیم و هزاران آرزوی شیرین از ته دلمون براش داشته باشیم... عمه نا تولدت مبارک
قبل نوشت ۱ : هنوز چشمهام گرده از شنیدن خبری که چند ساعت پیش شنیدم: ابطال آزمون دستیاری پزشکی!! اونهم به دلیل وجود تخلف و تقلب!! البته وقتی یاد این افتادم که اینجا همه چیز عادلانه است!! سعی کردم گردی چشمهامو کم کنم ولی چه کنم هنوز گرد مونده!! به دور و بریها و دوستهام فکر میکنم که چقدر درس خوندند و حداقل یک سال تمام وقتشونو گذاشتند...
قبل نوشت ۲ : انگار همش باید چشمهام گرد باشه ما امیدوارانه منتظر رسیدن زمستان اقلا تو ته زمستون بودیم!! این ۲۴ ساعت این رعد و برقها و رگبارها و ابر سیاه گذران و برگردان! بهمون گوشزد میکنه اینها نشونه بهاره حالا من نمیدونم یعنی زمستون تموم شده یا قراره امسال استثنائا اول بهار بشه بعد زمستون بیاد!!
قبل نوشت ۳ : اون ضد حالی که سر بسته شدن سایت آپلود عکسهام خوردم ضربه اش خیلی کاری بود خیلی پای اینترنت نبودم! واسه همین باز عقب موندم ولی شما که منو می شناسید سریعا جبران میکنم هم اینجا هم تو وبلاگهای قشنگتون...
و حالا نوشت! : بریم سراغ تیکه ها خوشمزه یه شاهدونه ۲۶ ماهه در آغاز زیباترین ماه سال اسفند ماه!

۱- خاله آیلی و خاله مانلی آخر هفته گذشته امتحان پی اچ دی داشتند. از اونجایی که مامان شایلی هم داره درس میخونه جو خونه کاملا کتابخوانی بود و شاینا هم شدیدا جوگیر شده بود!! بهش گفتم مامانی واسه خاله ها دعا کنیم... دستهاشو روبه روش گرفت و گفت: ادایا(خدایا) مامان و بابا نیگه دار!!!!! خوب بچه ام این دعا رو فقط بلد بود!! بهش گفتم نه دخترم باید بگیم خدایا خاله آیلی و خاله مانلی امتحانشونو خوب بدن گفت: ادایا آله آلی و آله ماللی خوب بشن!! ما هم کلی ذوق کردیم. چند ساعت بعد دوباره گفتم مامانی بیا دوباره واسه خاله ها دعا کنیم... این بار کمی فکر کرد چون میدونست دعای جدیدو باید بگه بعد گفت: ادایا آله آلی و آله ماللی نیگه دار!!
۲- این خاله آیلی ما از زمان بارداری من قرار گذاشته بود اسمش بشه جان خاله! اما از اونجایی که هم این لقب یه خورده سخته و هم شاهدونه ما دیر تو حرف زدن همکاری کرد و هم آآ یعنی مخفف اسم خاله آسون تره یهو به جای لقب مزین جان خاله شد آآ!! ولی بعدش تبدیل شد به آلی حالا یواش یواش داریم تمرین میکنیم بشه جان خاله یا اقلا آیلی جون!! این فسقلی ما هربار صدا میزد آلی! خاله بلافاصله میگفت چی؟ من کیم؟ بلافاصله تصحیح میکرد نه آلی جون! جان کاله!!
شاهدونه خانوم تو بغل آیلی بود که من گفتم آیلی بذارش زمین خسته میشی... شاینا سریع با اخم و تاکید با انگشتاش گفت: اااا مامان! این آلی نیست آلی جونه!! جان کاله است!!!
۳- مشغول آشپزی تو آشپزخونه ام و در بالکن باز میکنم تا میوه بردارم. لباس گرم تنم نیست یهو یه دخمل متذکر میاد زیر دست و پام و میگه: وای مامان! ایطوری(اینطوری) نرو! لیباس بپوش!سرده! سرما می هوری آمپول میزنی شیاف میذاری ها!!

۴- با شاینا از بیرون برگشتیم یهو یادم میاد چند تا از خرید ها یادم رفته. تو ماشین به شاینا گفته بودم میریم خمیردندون هم بگیریم. شاینا رو گذاشتم خونه پیش آیلی و دوباره رفتم بیرون. آیلی ازش پرسیده مامان باز کجا رفت؟ شاینا میگه: رفت امیر نگون!(خمیر دندون) بهره(بخره)!!
شب که بردمش دستشویی وقتی بغلش کردم دستهاشو بشورم چشمش به خمیردندون جدید افتاد و سریع گفت: ااا مامان امیرنگون تازه آوردی؟!! البته این آوردی رو کاملا کتابی میگه با فتحه روی "و"!!!
۵- تو اتاق شاینا دراز کشیدم پاهامو میکشم و مثل بچه ها تلق تولوق میزنم رو در کمد شاینا! انگار دلم هوای بازیهای خواهرانه با خواهرامو کرده. یهو می بینم یه جزقلی فرفره دست رو کمر باز با همون انگشت تاکید داد میزنه: مامان نکن! این کارا بده!!!
۶- شاینا طبق معمول مشغول بازی با تله تابیز هاشه. یهو مانلی با خنده اشاره میکنه بهش توجه کنیم. شاینا خانوم عروسکشو خوابونده با انگشت فرو میکنه لای پاهاش و میگه تابی تیز شیافه زور بزن پی پی بیاد!!!!
۷- تازگیها تو خونه ما اگه به یکی از کارهای نادرست شاینا اعتراض کنیم یه وروره خانوم سریع لبهاشو غنچه میکنه دستهاشو باز میکنه و میگه: ببشگین(ببخشین) مامان! معذرت!! عزیزم!!!
خوب ما هم معلومه دیگه گوشهامون دراز میشه و شاینا هم معلومه به کارش غالبا ادامه میده!!!

۸- شاینا خانوم ما اشکال هندسی رو کامل می شناسه و تازگیها تو محیط اطرافش هم به خوبی شناساییشون میکنه. مدتی بود به پنیرهای مثلثی علاقمند شده بود. هر باز یه پنیر باز میکردم و عین شکلات همینطور خالی خالی میخورد. بعد از چند روز انگار دلشو زد. یه روز صبح یه پنیر باز کردم و ازش پرسیدم میخواد و وقتی دیدم نمیخواد خودم نوک پنیرو گاز زدم. سریع گفت: مامان ذوگگقه(ذوزنقه) شد!!
۹- بابا شاهین واسه روز ولنتاین واسه یه عشق کوچولو چند تا دفتر نقاشی و یه جعبه مداد شمعی تازه خریده و این عشق کوچولو علاقمندیش به نقاشی چندین برابر شده و البته پیشرفت چشمگیری هم داشته. خاله آیلی میگه شاینا چند دقیقه ای کنارش ساکت بوده بعدش این نقاشی رو بهش نشون میده و میگه چش چش دی ابو (چشم چشم دو ابرو) گشنگه؟!!

۱۰- شاینا کوچولو چند روزیه انگشتهاشو هم می شناسه: شست اشاره وسطی و کوچیکه که گاهی اوقات میشه کوتیشه!!
۱۱- شاینا این شیره (اشاره به عکس آقا شیره) شاینا سریع میگه: نه lion ه! پس اینها چین: شاینا کاملا مسلط میگه: lion- tiger- zibba!(zebra)- giaff چی مامان این آخری چیه؟ ادامه میده: dancky اینم کانگوروئه با نی نیش!! گورگاگه(قورباغه!) باز میگه giaff آخه مامان یعنی چی؟ میگه جیاف زروافه(zarvafe همون زرافه) بعد تازه فهمیدم میگه giraffe!!
۱۲- شاهدونه ما همیشه هم مارو تایید نمیکنه ها... مثلا مثل غالب اوقات میخواد واسش نقاشی بکشیم و همیشه هم شخصیتهای کارتونیشو انتخاب میکنه مامان شایلی تقریبا به کارش وارده ولی بقیه گاها اشتباه میگنند اعتراض میکنه و میگه: نه ایجوری نیست. بلد نیستی مامان بلده
۱۳- من همیشه وقتهایی که شاینا یبوست میشه خیلی واسش نگران میشم و دلم می سوزه تازگیها با حرفهاش بیشتر نمک رو زخمم می پاشه... شاینا رو لگنش نشسته و مشغوله... میگم مامانی تموم شد؟ در حالیکه سرخ و سفید میشه و معترضه میگه: نههههه مامان هنوز مونده! سپته (سفته)
توپه!! سنگینه!!
۱۴- خاله به شاینا میگه این کیه: شاینا میگه الیوی!! خاله میگه الیویه؟ میگه نه الیوی!!! میگه خوب منم میگم الیوی!! میگه اااا الیوی!! خاله میگه الیور؟ میگه بله الیوی!! تازگیها به الیور میگه الیوی ولی هر لغتی رو هم که اشتباه میگه درست مثل الیور ما باید درست تلفظ کنیم خوب میدونه خودش درست تلفظ نمیکنه.
۱۵- چند هفته پیش یه روز تعطیل بعد از خوردن صبحانه دیدیم هنوز خوابمون میاد دوباره خوابیدیم! این اتفاق تو خونه ما طبیعیه مخصوصا تو روزهای تعطیل
خوشبختانه شاینا کوچولومون هم باهامون همراهی میکنه. من و شاینا زودتر بیدار شدیم و بعد از انجام کارهای روزمره اومدم بالا سر شاهین و گفتم شاهین جان پاشو ساعت دوازده است. شاید یک ماه از این جریان گذشته بود. یک روز به شاینا گفتم برو بابا رو بیدار کن. این یکی از بهترین روشهای بیدار کردن باباییه!! شاینا خانوم سریع صورتشو چسبوند به بابایی یه بوس خوشگل و بعد خیلی جدی گفت: بابا شاهین پاشو دوازده است!!!
و حالا باز الوعده وفا... اینهم جبران کمبود عکس دفعه پیش. خوب معلومه ما تو چند روز گذشته یه بابابزرگ داشتیم که باز سوژه همیشگیشو این بار به مدت طولانی درکنارش داشت و خوب نتیجه اش هم معلومه:




و حسن ختام هم شاینا خوش تیپه که کشته مارو با این عینک برعکسش!!
