استخر و پارک ملت

امروز پروانه جون مربی کلاس موسیقی امتحان داشت و بنابراین کلاس تشکیل نشد. خوب شد قبل از حرکت به ندای دلم گوش دادم و یه زنگ بهشون زدم. انگار ما هم از اونهایی بودیم که یادشون رفته بوده بهمون خبر تعطیلی کلاس رو بدن. بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم با یه چهره پر از سوال و چشمهای نگران مواجه شدم که : مامان کلاس نداریم؟ و وقتی به لباس مرتب و موهای تازه شسته شده و تیپ آماده اش نگاه کردم دلم نیومد اون ساعت رو تو خونه بگذرونیم. گفتم: آره مامانی کلاس تعطیله به جاش میریم یه جای خوب... استخر...

شاهدونه کوچولوی ما امروز اولین تجربه استخر رو پشت سر گذاشت. با توجه به شناختی که ازش داشتم میدونستم دخترک محتاط من دست از گردن من برنخواهد داشت و همینطور هم شد شاینا از بغلم تو آب جم نخورد. ولی مطمئنم این اولین تجربه بود و تا حد بسیاری محو تماشای اطراف و هیاهوی جمعیت کنار استخر شده بود و دفعات بعد راحت تر با قضیه کنار میاد.

خوب برای این قسمت که عکسی نداریم بذاریم. از کلی پرده و پارچه و بازرسی میگذشتیم تا مبادا گوشه ای از استخر تو دوربین کسی ثبت شه هرچند من حتی موبایلمو هم با خودم نبرده بودم ولی صحنه هایی اونجا دیدم که به خودم واجب میدونیم اقلا به عنوان یک وظیفه حرفه ای چند خطی راجع بهشون بنویسم...

من مدتها بود به خاطر حساسیت و استعدادی که بدنم در برابر ناراحتیهای قارچی داره به استخرهای عمومی نرفته بودم. امروز هم فقط به خاطر شاینا تجربه اش کردم و دیگه اینکه در استخر روباز خطر ابتلا به ناراحتیهای پوستی کمتر وجود داره. خوشبختانه مراقبین استخر شدیدا مواظب بودند خانمها با بدنهای چرب روغن زده وارد آب نشن و آفتاب عالم تاب هم مزید بر علت بود که خیال راحت تری نسبت به آلودگیهای قارچی و میکروبی داشته باشم. اما... اما... همین آفتاب عالم تاب که درمان کننده و پیشگیری کننده و راه علاج خیلی از دردهاست خودش درد بزرگیه که انگار حدود ۱۰۰ یا شاید هم ۲۰۰ نفری که تو اون استخر بودند حسابی ازش غافل بودند.

خانمهایی که پوست نازنین بی گناهشون رو بدون هیچ محافظی در برابر آفتاب رها کرده بودند تا جزغاله شه. واقعا واژه ای بهتر از جزغاله شدن براش پیدا نکردم. این خانمهای متشخص و ظاهرا کلاس بالا انگار اصلا هیچ شناختی از فوت و فن برنزه شدن نداشتند فقط اینو میدونستند که باید زیر نور شدید آفتاب تابستونی بخوابند و طفلی سلولهای بیچاره پوستشون که مورد چه تهاجمی قرار میگرفت. دوست داشتم قدرت ساخت انیمیشن و نمایش اون رو براشون داشتم اونجا من تمام بدنها رو توده های بیچاره ای از سلولها میدیدم که لایه لایه میسوزند و به لایه بعدی میرسند و میدونین این تعریف ساده چیه؟ "سرطان"!!!! رشد و تکثیر سریع سلولها این بار با دستهای خودمون.

استفاده نهایتا از روغن بچه و واویلا واویلا اسپری های آبی که رو خودشون خالی میکردند تا با تبخیر قطرات آب جلز و ولزشون بیشتر شه. چند خانوم سفید پوست رو دیدم که پوست ملتهب قرمز رنگشون زبون بسته دیگه نمیدونست چطور باید بهشون اعلام کنه که بابا دست بردارین دارم از بین میرم و جالب اینجا بود میسوختند و سوزش داشتند و باز آب رو خودشون میریختند و باز به پهلو می چرخیدند. خداییش اگه انگ! فضولی بهم نمی زدند قطعا بهشون تذکر میدادم شاید اگه چند سال پیش بود همین کارو هم میکردم ولی انگار خونه داری و بچه داری منو کمی کم رو کرده!!!

هرچند حس میکنم به عنوان عضوی از جامعه پزشکی یا حداقل یک انسان نسبتا آگاه از خطرات این نحو آفتاب گرفتن وظیفه سنگینی داشتم که جدی نگرفتم ولی اومدم از این فضای مجازی استفاده کنم و بگم: دوستان من اگه خودتون این مدلی آفتاب میگیرین یا اگه دوستانتون بلد نیستند درست آفتاب بگیرند تورو خدا بدونین که آفتاب گرفتن و برنزه شدن در مرحله اول کار درستی از نظر علم پزشکی نیست و با خطرات بسیار زیادی همراهه ولی اگه مد و مدرنیته و قر و فر!! ولتون نکرد و خواستین گندمی بشین توجه کنین حتما از روغنهای مخصوص این کار استفاده کنین منظورم روغن بچه نیست چون روغن بچه فقط روغن پارافین ساده است و هیچگونه محافظتی از پوست شما در برابر آفتاب نخواهد کرد. روغنهای مخصوص برنزاژ که دارای اس.پی.اف یا فاکتور محافظتی هستند در داروخانه ها موجوده. من الان مدتهاست از بازار دارویی ایران به دور بودم ولی داروخانه ای که قبلا در آن مشغول به کار بودم مارکهای معتبری از این روغنها رو عرضه میکرد. متاسفانه نسبت به مقدار مصرف مورد نیاز قیمت بالایی دارند ولی به نظر من به حتی یک درصد احتمال ابتلا به انواع سرطانهای پوست که دلیل عمده شون آفتاب سوختگیه می ارزه نه؟ میخوام بگم کاش این دوستان میشد یه بیمار آفتاب سوخته حاد ببینند حالا نمیگم یه بیمار مبتلا به سرطان پوست یا کاش این محیط مناسب بود یا اجازه میداد اقلا یه عکس از یکی از این بیماریها براتون بذارم اون وقت کمی با پوست بیچاره مهربان تر رفتار میکردند.

از استخر و این غصه و افسوس خوردنها و فضولی کردنها و تذکر دادنهام که بگذریم میرسیم به قرار وبلاگی روز پنجشنبه مون در پارک ملت. ببینید و لذت ببرید... (ممنون از الهام جون که عکسها همگی هنر ایشونه. ما هنوز دوربینمون تخلیه نشده)

شایان جون نمکدون... از دیدن حوریه جون که قبلا با صداش آشنا بودم کلی خوشحال شدم... کلی هم ذوق زده ام کرد آخه گفت خیلی جوون تر از اونی هستم که فکر میکرده. اگه شما بودین با این تعریف پرواز نمیکردین؟

اینهم جیگر موفرفری من همکلاسی کلاس موسیقیمون آرتین خوشمزه 

یک پسر خوشگل و جذاب و تو دل برو به قول مامانش یار موکوتاه فرزان خوشگله...

توپولی بانمک ما امیرمهدی کوچولو که اونجا باهاشون آشنا شدم و متاسفانه عکسی از این گل پسر ندارم. آخه اگه بدونین این قند عسل از کنار مامانش تکون نمیخورد و نتونستم ازش عکسی بگیرم. فعلا این عکس رو از رو وبلاگش برمیدارم تا بعد ببینم بقیه بچه ها عکسی از این شازده توپولی به ما قرض میدن تا آرشیو عکسهامون تکمیل شه یا نه... ضمنا من یه جورایی هم مخلص این گل پسر هستم چون درگوشی به مامانش گفته بوده این خانومه (یعنی بنده) خیلی خوشگلم آی قربون تو پسر مهربون... عزیزم چشمهای خوشگلت خوشگل می بینه گلم

و دوست ویژه شاهدونه ما که اسم خودش و مامان گلش ورد زبون شایناست... غزلی عسلی... به قول شاینا ازلی عسلی

و  بقیه به زبان تصویر...

بهتون پیشنهاد میکنم حتما به وبلاگهای دوستانمون هم سربزنید تا عکسهای متنوع تری از این قرار وبلاگی ببینید...

دو و نیم ساله شدیم

چند روز پیش...

من: شاینا جون چند سالته؟ ... شاینا: دو سال ... من: نه عزیزم دو سال و نیم...

دیشب...

بابا شاهین: دخترم چند سالته؟ ... شاینا: دو سالمه (بعد از دو ثانیه تامل) یه نیم هم داره!!

دخترکم... شاه همه دونه های دنیا... شاهدونه ام... دو و نیم ساله با نفسهات نفس کشیدم با خنده هات خندیدم و با هر قطره اشکت به لرزه افتاده ام... دو و نیم ساله بوی عشق رو استشمام میکنیم و طعم شیرین زندگی رو مزه مزه... دو و نیم ساله قهرمان داستان زندگی ما شدی و من و بابا شاهین چشم دوخته ایم به فردای روشنی که تو بنا میکنی و یقین داریم آن فردا مثال زدنی خواهد بود و به آن از همین حالا مفتخریم...

شاهدونه قهرمان ما... دو و نیم سالگی مبارکت باد...

بیایین با هم دعا کنیم...

امروز دلم گرفته. چند روزه بدجوری تو فکرشم ولی خیلی دقیق اطلاع نداشتم چی شده و جریان چی بوده. از رو وبلاگ عسل کوچولو متوجه شدم دختر کوچولویی بیماره و از رو نوشته مامانش هم فهمیدم بیماری بدخیمی داره. باز هم دقیق نمیدونستم ولی دلم پیششون بود و هر روز از خدای مهربون میخواستم محبت و مرحمت خودش رو ازشون دریغ نکنه. اما امروز حس مادرانه ام اجازه نداد بیش از این خودم رو در تاریکی ندانستن مخفی کنم تا شاید دلم آروم بگیره. یه سر به نی نی سایت زدم و سوژین کوچولو رو دیدم. فهمیدم همین امروز دارند عملش میکنند. دیدن اون چهره معصوم و زیبا دل هر بیننده ای رو به آتش میکشونه چه برسه به دلهای نازک مادرانه رو وقتی بدونی داره با یه غده بدخیم دست و پنجه نرم میکنه. نمیخواستم ناراحتتون کنم. ولی مطمئنم وقتی اینهمه دل مهربون مادرانه یکصدا از خدای مهربون گوشه چشمی طلب کنند قادر متعال محاله بی جواب بذاره.

شقایق عزیزم... من شمارو نمی شناسم شاید هم اصلا نیای و این متن رو بخونی ولی منهم با تمام دوستان آشنا و مخفی و خاموش و... گوشه ای از دنیای مادران رو تشکیل میدیم و تو این لحظات حساس همه با هم شفای دختر نازت رو از خدای بزرگ خواستاریم...

شرح و بدون شرحی از سفر

جای همگی خالی... خیلی چسبید... هفته گذشته مهمان بابا رضا و مامان شهلا بودیم. یقینا به شاهدونه از همه بیشتر خوش گذشت. چون مامان نوشین و بابا حسین هم بهمون ملحق شدند و ما باز هم تونستیم اعضای خونواده پخش و پلامونو تا حدی دور هم جمع کنیم. شاید برای خیلی از شما این قضیه خیلی مهم نباشه ولی برای ما مخصوصا شاهدونه ما این یه حادثه و اتفاق بی نظیره که هر دو مامان بزرگ و بابابزرگشو با هم ببینه. امیدوارم یه روز بشه عمه ها و خاله ها هم در این جمع حضور داشته باشند چون تا حالا نشده همه همه مون! پیش هم باشیم.

"شرح" رو طولانی نمیکنم و بریم سراغ "بدون شرح" اگه شرحی بود تو همون بدون شرح ها شرحش میدیم!!

چشم انداز فوق العاده اتاقمون... واقعا دست مامان شهلا و بابا رضا درد نکنه برای ساخت این خونه خیلی زحمت کشیدند و انصافا که همه چیزش بی نظیره...

فکر نمیکردیم بتونیم آب تنی کنیم واسه همین اون مایو گل گلی رو به قول شاینا برنداشته بودیم. ولی حیف بود شاینا از دیدن دریا بی بهره بشه. ولی باز هم صدافسوس و یادش بخیر اون آب پاک و زلال ساحل شمال و اون ساحل ماسه ای تمیز!! ساحل رامسر که زمانی یکی از بهترین سواحل شمال ایران محسوب میشد با زباله دانی شدن چند قدمی بیشتر فاصله نداشت!!

روز دوم خاله فاطی (مامان خاله بهار از دوستان قدیمی مامان شایلی) مهمونمون بودند و یه هدیه بسیار مناسب واسه شاینا داشتند. تیپ دریایی دخترمون تکمیل شد...

ما هم وقتی دیدیم این دریا با اینهمه کثیفی و شلوغ پلوغیش ممکنه خیلی باب میلمون نباشه خودمون یه دریا ساختیم که هم تمیز بود هم چشم انداز فوق العاده ای هم داشت... دریایی رو پشت بوم خونه...

یه حسن دیگه این دریای خود ساخته! این بود که آب شیرین و خوشمزه ای هم داشت. شاینا این بار اولین تجربه چشیدن آب دریا رو هم کسب کرد و واقعا براش این مزه به قول خودش شور و تلخ و تند!! غیرمنتظره بود. قبل از چشیدن آب این دریای خودساخته!! محض اطمینان ازم پرسید: این آب خوشمزه است؟!!

بعد از آب تنی خیلی می چسبه نه؟

یه وقت فکر نکنین دختر ما مادر خوبی نیست... محاله یکی از این تله تابیزها همسفر ما نباشند...

البته تله تابیزها از فرزندان ویژه هستند اما تنها فرزند نیستند!!

شاینا همه جا کلی بار و بندیل به دنبال خودش این ور و اون ور می بره و کلی هم هرجا به بار و بندیلش اضافه میشه مثل اون تلفن قرمز از کار افتاده خونه یا لنگ دمپایی مامان!!

اینهم حسن ختام مخصوص اونهایی که میگن این شاهدونه همیشه می خنده!!!!

در حاشیه:

- شاینا از مامان نوشین یه جمله ترکی هم یاد گرفته... میگه : آخ ننه گوربان سنه!! (همون الهی مامان فدات شه خودمونه)

- شاینا به صورتش کرم میزنه. بابا شاهین ازش می پرسه چرا به دماغت اینهمه کرم میمالی؟ جواب میده: آخه مماکمو(دماغمو) آفتاب بهش زده! سوکته(سوخته)!!

- اول سفر که تو ماشین نشستیم رو به من کرد و گفت: مامان شایلی! یادته اینجا (اشاره به صندلی پشت) آلی جون بود اونجا هم(اشاره به صندلی جلو) آله ماللی نشسته بود؟ شاینا پیش مامان شایلی و آلی جون خوابیده بود؟ (اینهم حافظه بلند مدت دختر ما در یادآوری سفر عید گذشته اش)

- شاینا تا قبل از سفر به مامان من میگفت مامانی ولی حالا میگه مامان شونی!! بعدش غالبا اضافه میکنه: بلدم بگم!! نو...شین... ولی مامانش سکته(سخته) میشه مامان شونی

پ.ن.۱: از همه دوستانی که روز مادر به یاد ما هم بودند ممنونیم روز همه شما مامانهای مهربون هم مبارک... این روزها منتظرمون باشین دیگه فرصت میکنیم مهمون خونه های رنگینتون باشیم.

پ.ن.۲: یه فراخوان وبلاگی دعوت شدیم و ما هم شمارو دعوت میکنیم شاید بتونیم همدیگه رو ببینیم. برای اطلاع از چند و چونش به آوای زندگی مراجعه کنین.

پ.ن.۳: یه توضیح کوچولو هم بدم راجع به پستونک!! شاینا کوچولوی ما معمولا موقع خواب پستونک میخوره این عکسها هم وقتهای بی حوصلگی و خواب آلودگیش گرفته شده اند و پستونک داره یعنی از اونهایی نیست که مدام پستونک بمکه. من هیچ عجله ای واسه گرفتن پستونک ندارم چون به نظرم مکیدن یکی از نیازهای غریزی بچه هاست و تحقیقات نشون داده این نیاز دوباره تو سن دو تا سه سالگی خودشو نشون میده یعنی یا باید قبل از اون پستونک رو گرفت که در اون حالت تو این سن عاداتی مثل انگشت مکیدن هم ممکنه بروز کنه یا باید صبر کرد بعد از این دوره اقدام به این کار کرد. چیزی که مهمه اینه نباید فشار و اجباری در کار باشه و بچه ها خودشون کم کم با این مساله کنار میان. شاید من مامان تنبل یا راحت طلبی به نظر بیام ولی از صبر و حوصله و فرصت دادن به بچه ها نتیجه بدی نخواهیم گرفت.

هفته ای که دیگر پوشک نخریدیم!

تقریبا یک هفته ای میشه که مودم بی مودم و درنتیجه اینترنت هم بی اینترنت بودیم و بی شک همه عزیزان وبلاگ نویس خوب میتونن درک کنند بی اینترنتی میتونه یه چیزی بشه تو مایه های قطع آب یا برق و یه چیزی این مدلی!! باوجود اینکه فقط یک هفته طول کشید اما حس میکردم کلی عقب موندم و خیلی چیزها رو از دست داده ام. خودم خیلی دوست ندارم به این محیط مجازی عادت کنم ولی ارتباطات و دوستانی که تو این محیط دارم وابستگی عجیبی در من ایجاد کرده و واقعا اوقاتی از شبانه روز که شاهدونه اجازه میده کم و بیش به خودم تعلق داشته باشه رو با دوستانم قسمت میکنم و در پایان این اوقات گویی کلی دید و بازدید انجام دادم. اما امروز یه همسر مهربان که خوب میدونم همیشه میخواد از همه چیز راضی باشم و راضی بمونم و نهایت تلاشش رو میکنه خستگیهام رو فراری بده با یه دستگاه جدید اونهم نه یه مودم معمولی بلکه با یه اسم خارجی!! وایرلس wireless به خونه اومد و بعد از چند ساعت کلنجار رفتن واسه برقراری ارتباط حالا یه مامان شایلی داریم که یه هفته ای هم هست دچار سندروم محرومیت(۱)!! شده و درست عین ندید بدیدهای توخونه نشین که تا حالا از این تکنولوژیها ندیدند!! رو تخت لم داده و با این اینترنت بی سیمش کیف میکنه!!

سندروم محرومیت: حالت و نشانه هایی است که در بیماران در حال ترک اعتیاد بروز پیدا میکنه مثل بی قراری بی خوابی بی اشتهایی درد کش و قوس و کسلی...

قبل از گزارش هفته ای که گذشت از همه دوستانم که از تماشای شاهکارهای شاهدونه خانوم ابراز احساسات کردم تشکر میکنم و در پاسخ به بعضی سوالات توضیح مختصری هم راجع به تابلوها میدم. هر دو نقاشی روی ورقه های مقوای بزرگ کشیده شده. تابلوی اول همونی که به طرحهای کوبیسم شباهت داره حاصل رنگ بازیهای شاهدونه است با رنگهای انگشتی. شاینا تمام رنگها رو با هم مخلوط کرد ریخت پاشید مالید کشید پرتاب کرد و چندین عمل حیرت آور دیگه! و اینچنین این اثر خلق شد. در پایان چون رنگها همه با هم قاطی شده بودند و نقاشی زمینه ای مات و کدر پیدا کرده بود گذاشتیم یه شبانه روزی که گذشت و اثر خشک شد فردای اون روز چند تا رنگ جیغ برداشتیم و کف دو دست و پای شاینا رو بهش آغشته کردیم و رد پا و رد دستی هم یادگاری روی صفحه خلق شد. با باقیمانده هم شاینا چند تا خال و خط و خوطی! کشید تا اون حالت مات و رنگ چرک جلوه پیدا کنه.

نقاشی بعدی رو مقوای بزرگ صورتی رنگ کشیده شده و وسیله اصلی مورد استفاده در اون ماژیکهای اکلیلی و براقه. شاینا ماژیک رو با کمک من البته فشار میداد تا رنگهای اکلیلی رو مقوا بریزند بعد با دست اکلیل بازی میکرد. تو عکس معلوم نیست ولی جلوه براق اکلیلها زیبایی خاصی به طرح بخشیده. بعد واسه جذاب تر شدن کار با رنگ انگشتی شروع کردیم به خط خطی کردنهای تصادفی و نتیجه تابلویی شد که دیدید.

همه حتی آقای قاب ساز نگاه نحسین برانگیزی به این تابلو میکنند و من هر بار یاد گفته پیکاسو می افتم که "ای کاش منهم خلاقیت یک کودک دو ساله را داشتم."

و اما هفته ای که پشت سر گذاشتیم. شاید یکی از پرکارترین هفته های این مدت دو سال و نیم بچه داری بود. به حرف مامانهایی رسیدم که میگن بعد از پوشک گیری کارها سخت تر میشه. من اصلاح میکنم کارها سخت تر نیستند چون این مرحله یه مرحله رشد و یه نقطه عطفه و چون در جهت تکامل انسانه کارها رو آسون تر کرده ولی کارها زیادتر میشه. شاینا بعد از اینکه خودش درخواست کرد دیگه به قول خودش مثل نی نی ها پوشک نبنده فقط یک یا دو بار بعد از اون اونهم موقع بیرون رفتن بسته میشد و بعد از آخرین بار که حدود ۵ ساعت بیرون بودیم و دیدم همچنان پوشکش خشکه متوجه شدم شاهدونه ما دیگه دلش نمیخواد تو پوشک ج ی ش کنه. بعد از اون شاینا شبها و بیرونها هم بدون پوشک سپری میکنه. البته خیلی سعی میکنم بیرون رفتنهای کوتاهی داشته باشیم چون متاسفانه خیلی دوست نداره از دستشوییهای غریبه استفاده کنه یا مثل خیلی از بچه ها تو مواقع بحرانی! یه جای خلوت غیر از دستشویی مشکلش رو برطرف کنه. منهم چون هنوز اولشه و همکاری خودش خیلی برام ارزشمنده نهایت تلاشم رو میکنم تا محیط رو باب میلش براش فراهم کنم.

در این راستا یه کشف بزرگ هم کردم. دلیل وول خوردنهای مداوم شبانه رو پیدا کردم: ج ی ش!! بعد از اون شبها یک یا دو بار وقتهایی که حس میکنم بی قراری میکنه حتی تو حالت خواب در پاسخ به سوال من که مامانی ج ی ش داری؟ جواب میده بله! بغلش میکنم و چون مست خوابه بهش میگم تو چشمهاتو باز نکن بخواب من می برمت فقط ج ی ش کن!! شاهدونه من هم می پذیره و با همون چشمهای بسته رو لگنش می شینه و جالب اینجاست حتما بهم یاداوری میکنه بشورمش! آخه دخترک من فوق العاده به تمیزی خودش اهمیت میده.

اما حکایت روزها تو خونه کمی متفاوته انگار شاینا حواسش هست که اینجا خونه است یه کم شیطنت عیبی نداره. هفته اول باید مرتب تقریبا هر یک ساعت بهش یادآوری میکردم بریم دستشویی و غالبا درست جواب نمیداد و خودم باید به بهونه های مختلف راضیش میکردم همراهیم کنه. مثلا بیا عروسکت هم بیاد تا صداشو بشنوه!! یا کتاب بیار بخونیم کتاب هم ببینه شاینا دیگه بزرگ شده یا اگه کسی مهمون بود او هم باید میومد تا بزرگ شدن شاینا رو میدید!! و اگه تو بردنش دقیقه ای تاخیر میکردم یهو میدیدم یه گوشه سیخ وایستاده و میگه مامان بدو ج ی ش اومد!! خوب این طبیعی بود که هنوز نمیتونست یا شاید هم بلد نبود کنترل کنه ولی کم کم دیدم زمانی که حس میکنه دستشویی داره گاهی خودش لباسهاشو درمیاره و خیلی وقتها از من هم نمیخواد کمکش کنم. البته بگم این روزها که اصلا حاضر نیست کمکش کنم و همه مراحل رو خودش به تنهایی انجام میده. بعد از اون پاسخ صحیح دادنهاش هم بیشتر شد ولی همچنان هستند مواقعی که سرگرم شیطنت و بازیه و زمانی متوجه میشه که تقریبا دیگه دیره ولی این مهمه که کنترل کردن رو هم یاد گرفته و خطا در حد چند قطره است و بقیه اش رو میشینه رو لگن. و وقتی پریروز بعد از پرسشهای مداوم من جواب داد: مامان مباظه ام (مواظبم!) شورتم تفیث(کثیف) نشه... دیگه خیالم راحت شد که شاینا خوب درک کرده این پله تکامل رو چطوری باید بره بالا

درسته کارم چندین برابر شده چون هر لحظه باید مراقب باشم و حتی یک ساعت هم رهایی ندارم و البته دخترک ما هم انگار کلیه های پرکاری هم داره!! و به کارهای روزانه ام شستشوی شورتها و شلوارکها و اتو کشیدنشون هم اضافه شده ولی اون حس اعتمادی که به شاینا احساس بزرگ بودن رو میده همون حسی که موجب میشه قاطعانه ازم بخواد پوک نبنده و اصرار خودم بر اینکه با ذره ای سهل انگاری من دیوارهای غرورش شکسته نشن و یه وقت ته دل کوچیکش ذره ای فکر نکنه ممکنه هنوز بزرگ نشده یا چرا لباسم رو کثیف کردم... همه اینها باعث میشن کمی بیشتر از خودم کار بکشم و خستگی رو با حس غرور از اینکه من و شاینا گام بزرگ دیگه ای در جهت کامل بودن برداشتیم ترمیم میکنم و به خودمون می بالم.

و باز در پایان پست چند تا ژست شاهدونه ای ببینین که واسه مامان گرفته تا لباس جدیدشو نشون بده...

هر چند وسط ژست گرفتن هم دست از وروجک بازی برنمیداره...

این دو تا هم که دیگه آخرشند... بلند بگو ماشالا

شاهدونه خانوم هفته پیش خودش تو فروشگاه لگو٬ بالاخره مینی موس رو پیدا کرد و با هیجان بلند داد زد: مامان میکی موس پاپیونی!! پیگا شد (پیدا شد)!! و اینچنین خانواده جناب میکی موس از خانواده های نوه هامون تکمیل شد!! (البته تو این عکس چند تا از بقیه نوه هامون هم هستند)

این قطار رو می بینین؟ می دونین این تیکه های دو تایی که رو هر واگنه چیند؟ هرکدوم یکی از اعضای دوست داشتنی خونواده شاینا هستند!! خاله ها و عمه هاشو نشونده تو این قطار و جالب اینجاست که تصورش اینه اینها چشمهاشونن انگار دارن بالا رو نگاه میکنند!!(همونهایی که تو تصویر داره معرفی میکنه) این تصور فضایی خیلی برام جالب بود.

و اینهم آدمک ابداعی شایناست. قرینه گذاریها جالب توجه نیست؟

حیفه حسن ختام گزارش تصوریری مون طرحی دیگه از شاهدونه طراحمون نباشه... میدونین کجاش جالبه؟ مردمک چشمهاش... به این میگن نقاش نکته بین...

در حاشیه: این روزها از شاینا می پرسم شما کی هستی؟ (ما سعی کردیم برای شاینا از لفظ تو استفاده نکنیم و جالب اینجاست اونهم ما رو با لفظ شما خطاب میکنه)... پاسخ میده : من شاینا گلدونه شاهدونه ام

پ.ن. : این هفته چند روزی سفر میریم و ممکنه نتونم به خونه های قشنگتون سربزنم. دلمون براتون تنگ شده و بیصبرانه منتظریم در خونه های رنگینتون رو بکوبیم...

و اما کلاسها...

مدتیه از تعریفهای کلاسیمون عقب موندیم. هر دو کلاس ما این هفته وارد ششمین جلسه خودشون میشن. اول از هر چیز باید بگم شاینا خیلی عالی و مثال زدنی از کلاسهاش لذت می بره و تک تک حرفهای مربیاش رو خوب به خاطر میسپره و جالب اینجاست برای افراد آشنای تازه وارد به خونه مثل مامان بزرگها و بابابزرگهاش جزئیات کلاس رو تعریف میکنه و از وقتی که عکس پروانه جون معلم موسیقیشو تو این شماره از مجله شهرزاد دیده این تعریف همراه میشه با نشون دادن اون صفحه از مجله. شاهدونه کوچولوی لجبازی که تو خونه غالبا ورد زبونش نه گفتنه و در حال کشمکش و چالش با هر پدیده ای مثل خواب و غذا و جیش و جیغ نزدن و... تو کلاس تبدیل میشه به یه فرشته ناز و ملوس و کاملا حرف گوش کن که تمام کارها و رقصهاشو بی نقص انجام میده و میشه بهترین کوچولوی کلاس. حالا بیا و به مامانها بقبولون که این شاینا کجا و اون شاینا کجا!!! اینجاست که مامان ضایع میشود!! هرچند وقتی این قیافه مظلوم و خانومشو می بینم درکنار اینکه میخوام قورتش بدم کلی هم انرژی میگیرم واسه وقتهایی که تو خونه کلافه ام

اول بریم سراغ کلاس موسیقی... به گفته پروانه جون هدف اصلی از برگزاری این کلاس برای این گروه سنی فقط و فقط آشنایی با ریتم و ضرباهنگه. ما اصلا نمیخوایم و انتظار هم نداریم بچه ها بعد از اتمام این دوره ها بیان واسمون یه ساز بزنن. همینقدر که بتونن همراه با موزیک ریتم بگیرند یا درست شعر و اواز بخونن یا درست قدم بردارند به هدفمون نزدیک شدیم. گوش بچه ها باید به صدای انواع سازها خو بگیره. تو این کلاس حرکات فی البداهه است و بستگی به تمایل بچه ها تو اون ساعت داره. مثلا اگه ببینیم بچه ها اکثرشون اون روز در حال ورجه وورجه هستند ریتم رو تند میکنیم و ازشون میخوایم با موزیک بپرن و بدوند و محکم قدم بردارند. بچه ها تو این کلاس با واژه هایی مثل تند و کند و بلند و کم آشنا میشن. یکی از تمرینهامون ساختن شعرهای ساده است که موضوعات ساده ای مثل پارک رفتن یا خوابیدن داره. تو این قسمت مامانها از بچه ها ایده میگیرند و شعرو میسازند. مثلا روزی که قرار بود بریم پارک پروانه خوند: رفتم به پارک... تاب بازی بود... خیلی خوب بود... و ضمن نواختن ارگ بهش ریتم داد... شاینا ازم خواست بگم: رفتم کلاس... پروانه بود... خیلی خوب بود!! مهم اینه بچه ها ریتم ۱-۲-۳-۴ رو خوب بخونن حالا هرچی میخوان بگن.

یکی از مهمترین ارکان یادگیری در بچه ها تکراره. برای همین ضمن اینکه تو هرجلسه بداهه عمل کردن حرف اول رو میزنه ولی بعضی از شعرها مثل ریتمی که پروانه با ارگ میخونه: یه دایره بسازین... زود دایره بسازین... یا آهنگ سلام سلام: سلام به خودم... سلام به تو... سلام به همه... سلام سلام... ۱-۲-۳-۴... و همین آهنگ به زبانهای انگلیسی و ترکی هم خونده میشه و چون یک آهنگ ذاتا افریقاییه پروانه افریقاییش! رو هم واسمون میخونه یا آهنگ خداحافظی که در پایان کلاس خونده میشه... همه اینها هر جلسه تکرار میشن و تقریبا بچه ها با شنیدن هرکدوم از آهنگها میدونن حالا وقت چیه و شعرهاشو هم تقریبا حفظ شده اند.

توی هر جلسه بازی هم داریم که هربار یکی از بازیهای سنتی ایرانی رو انجام میدیم و با شعر و آهنگ میخونیمشون. مثل جمجمک برگ خزون یا گرگم و بره میبرم یا خاله بزغاله یا عمو زنجیرباف و اعتراف میکنم این قسمت به مامانها خیلی خیلی بیشتر خوش میگذره چون همه یاد دوران مدرسه می افتیم و بازیهای اون روزها.

پروانه جون یه ساک هم داره که توش پره از آلات بسیار ساده موسیقی مثل تمبورین(دایره زنگی) یا مثلث (مثل زنگ مدرسه های قدیمی) و خیلی وسایل دیگه که من اسمشون رو بلد نیستم یا شاید هم اسم ندارند!! هربار بچه ها یکی از این وسایل رو برمیدارند و با صداهای مختلف تولید شده آشنا میشن و هر صدا رو به یه چیزی مثل صدای حیوانات تشبیه میکنند. و پروانه هم هربار یه قصه معمولا از قصه های جنگل تعریف میکنه و هر بچه با ساز خودش میشه یکی از حیوونهای جنگل.

اساس برگزاری کلاس موسیقی همینهاست از این رو نمیشه ریز ریز حرکاتی رو که هر جلسه انجام میشه رو اینجا نوشت.

ولی تو کلاس خلاقیت و مهارت برنامه ها مشخص ترند. جلسه دوم بچه ها با شفافیت و کدری آشنا شدند. این که از پشت تلق میشه اجسام رو دید ولی رنگی اما از پشت مقوا نمیتونیم ببینیم یا دیده شیم. پرند مربی خلاقیت تاکید میکنه بچه ها رو با واژه های صحیح آشنا کنیم و فکر نکنیم سخته و اونها نمی فهمند. بچه ها فرق بین تلق و مقوا رو خوب درک کردند. جالب اینجاست شاینا بعد از اون کلاس با دیدن ظرفهای غذای پلاستیکیش که نازکند سریع اعلام کرد ظرفهام تلقند؟!! ببین تو نارنجی شدی... بچه ها بعد قیچی به دست گرفتند و خودشون تلقهاشونو قیچی کردند. قیچی کردن یه مهارته و باید بچه ها یاد بگیرند از این وسیله استفاده کنند. بعد از تیکه تیکه کردن تلقهاشون اونها رو رو مقوای سفید و صاف هر جلسه شون چسبوندند و این بار بعد از چسب بازی یاد گرفتند از چسب استفاده صحیحی کرده باشند.

جلسه سوم کلاس خلاقیت استفاده از پودرهای رنگی بود. بچه ها با پودرها آشنا شدند و رنگهای اون رو شناختند. در حاشیه باید بگم پودرهای کلاس به هیچ عنوان پودرهای شیمیایی نبودند و بازی کردن باهاشون خطرناک نبود. بعد پودرها رو با آب مخلوط کردند و دوباره مراسم نقاشی و رنگ بازی شروع شد.

جلسه چهارم گل بازی داشتیم. یکی از تمرینهایی که برای افزایش مهارت در بچه ها استفاده میشه در کنار رنگ بازی و نقاشی٬ حجم سازیه. بچه ها باید با فضای سه بعدی بیشتر آشنا بشن. و پرند برای این تمرین تاکید کرد حتما بچه ها رو با گل و خاک آشنا کنیم و از بازی با خمیرهای رنگینی که هم دارای مواد شیمیایی هستند هم به دلیل رنگین بودنشون میتونن حس خلاقیت رو از بچه ها سلب کنند٬ پرهیز کنیم. بچه ها مجسمه های گلی خودشون رو بعد از ساختن رنگ کردند. حبوبات مختلف و صدف و گوش ماهی برای تزئین بکار بردند و بعد مجسمه ها رو به خونه آوردیم تا بچه ها بتونن خشک شدن گل رو هم ببینند.

یکی از تمرینهای این جلسه آشنایی بچه ها با فضای منفی بود. هر بچه دور دست مامانش رو با گل پوشوند و بعد از اینکه مامان دستش رو برداشت بچه ها فضای خالی ایجاد شده که همون دست مامان بود رو شناسایی کردند. پرند می گفت افرادی که بهشون میگیم خوش سلیقه اند یا طراحان خوبی هستند فضاهای منفی رو هم خوب می بینند و ازشون استفاده میکنند.

جلسه پنجم هم که هفته پیش بود و تعطیل رسمی... جلسه ششم هم پس فرداست که حتما میایم و تعریفش میکنیم.

تو کلاس خلاقیت هم هر بار بازی داریم و یه قصه. اثرات قصه های پرند رو شاینا اونقدر زیاده که محو تماشا و شنیدن قصه میشه و شب تمام قصه رو واسه باباش تعریف میکنه. یه تاثیر مثبتش این که پرند تو قصه اش گفت: کتی که از حموم میاد بیرون میشینه تا مامانش موهاشو با حوله خشک کنه( پرند مخالف سشوار کشیدن موی بچه هاست)... شاینا کوچولوی ما هم از اون موقع هر وقت از حموم میایم میشینه تا با حوله موهاشو خشک کنم!!!!

ای ول به پرند و پروانه... مگه نه؟!!!

شما هم دلتون واسه گزارشات مصور شاهدونه ای تنگ شده؟ این شما و اینهم شاهدونه ما در این روزها...

میگن یکی از مشوقین اصلی بچه ها در امر هنر نگهداری و ارزش نهادن به آثار هنری اونهاست. در این راستا این دو تابلوهای جدید خونه ما هستند که روی یکی از دیوارهای هال نصب شدند. قبل از نصب اونها رو درکنار خلاق هنرمندشون ببینید...

شاینا در پارک نیاوران...

بهترین راه برای رهایی از دست زدنهای مداوم شاینا به لوازم آرایش مامان اینه که مامانی آزادی مطلق صادر کنه و یه دلقک کوچولو بسازه البته با همین لوازم ساده آرایشی...

پنجشنبه قرار بود با این دوست خوشگلمون بریم ددر ولی هوای خاک آلود و آلوده تهران باعث شد پذیرای غزل کوچولو و الهام جون تو خونه خودمون باشیم...