استخر و پارک ملت
امروز پروانه جون مربی کلاس موسیقی امتحان داشت و بنابراین کلاس تشکیل نشد. خوب شد قبل از حرکت به ندای دلم گوش دادم و یه زنگ بهشون زدم. انگار ما هم از اونهایی بودیم که یادشون رفته بوده بهمون خبر تعطیلی کلاس رو بدن. بعد از اینکه گوشی رو گذاشتم با یه چهره پر از سوال و چشمهای نگران مواجه شدم که : مامان کلاس نداریم؟ و وقتی به لباس مرتب و موهای تازه شسته شده و تیپ آماده اش نگاه کردم دلم نیومد اون ساعت رو تو خونه بگذرونیم. گفتم: آره مامانی کلاس تعطیله به جاش میریم یه جای خوب... استخر...
شاهدونه کوچولوی ما امروز اولین تجربه استخر رو پشت سر گذاشت. با توجه به شناختی که ازش داشتم میدونستم دخترک محتاط من دست از گردن من برنخواهد داشت و همینطور هم شد شاینا از بغلم تو آب جم نخورد. ولی مطمئنم این اولین تجربه بود و تا حد بسیاری محو تماشای اطراف و هیاهوی جمعیت کنار استخر شده بود و دفعات بعد راحت تر با قضیه کنار میاد.
خوب برای این قسمت که عکسی نداریم بذاریم. از کلی پرده و پارچه و بازرسی میگذشتیم تا مبادا گوشه ای از استخر تو دوربین کسی ثبت شه هرچند من حتی موبایلمو هم با خودم نبرده بودم ولی صحنه هایی اونجا دیدم که به خودم واجب میدونیم اقلا به عنوان یک وظیفه حرفه ای چند خطی راجع بهشون بنویسم...
من مدتها بود به خاطر حساسیت و استعدادی که بدنم در برابر ناراحتیهای قارچی داره به استخرهای عمومی نرفته بودم. امروز هم فقط به خاطر شاینا تجربه اش کردم و دیگه اینکه در استخر روباز خطر ابتلا به ناراحتیهای پوستی کمتر وجود داره. خوشبختانه مراقبین استخر شدیدا مواظب بودند خانمها با بدنهای چرب روغن زده وارد آب نشن و آفتاب عالم تاب هم مزید بر علت بود که خیال راحت تری نسبت به آلودگیهای قارچی و میکروبی داشته باشم. اما... اما... همین آفتاب عالم تاب که درمان کننده و پیشگیری کننده و راه علاج خیلی از دردهاست خودش درد بزرگیه که انگار حدود ۱۰۰ یا شاید هم ۲۰۰ نفری که تو اون استخر بودند حسابی ازش غافل بودند.
خانمهایی که پوست نازنین بی گناهشون رو بدون هیچ محافظی در برابر آفتاب رها کرده بودند تا جزغاله شه. واقعا واژه ای بهتر از جزغاله شدن براش پیدا نکردم. این خانمهای متشخص و ظاهرا کلاس بالا انگار اصلا هیچ شناختی از فوت و فن برنزه شدن نداشتند فقط اینو میدونستند که باید زیر نور شدید آفتاب تابستونی بخوابند و طفلی سلولهای بیچاره پوستشون که مورد چه تهاجمی قرار میگرفت. دوست داشتم قدرت ساخت انیمیشن و نمایش اون رو براشون داشتم اونجا من تمام بدنها رو توده های بیچاره ای از سلولها میدیدم که لایه لایه میسوزند و به لایه بعدی میرسند و میدونین این تعریف ساده چیه؟ "سرطان"!!!! رشد و تکثیر سریع سلولها این بار با دستهای خودمون.
استفاده نهایتا از روغن بچه و واویلا واویلا اسپری های آبی که رو خودشون خالی میکردند تا با تبخیر قطرات آب جلز و ولزشون بیشتر شه. چند خانوم سفید پوست رو دیدم که پوست ملتهب قرمز رنگشون زبون بسته دیگه نمیدونست چطور باید بهشون اعلام کنه که بابا دست بردارین دارم از بین میرم و جالب اینجا بود میسوختند و سوزش داشتند و باز آب رو خودشون میریختند و باز به پهلو می چرخیدند. خداییش اگه انگ! فضولی بهم نمی زدند قطعا بهشون تذکر میدادم شاید اگه چند سال پیش بود همین کارو هم میکردم ولی انگار خونه داری و بچه داری منو کمی کم رو کرده!!!
هرچند حس میکنم به عنوان عضوی از جامعه پزشکی یا حداقل یک انسان نسبتا آگاه از خطرات این نحو آفتاب گرفتن وظیفه سنگینی داشتم که جدی نگرفتم ولی اومدم از این فضای مجازی استفاده کنم و بگم: دوستان من اگه خودتون این مدلی آفتاب میگیرین یا اگه دوستانتون بلد نیستند درست آفتاب بگیرند تورو خدا بدونین که آفتاب گرفتن و برنزه شدن در مرحله اول کار درستی از نظر علم پزشکی نیست و با خطرات بسیار زیادی همراهه ولی اگه مد و مدرنیته و قر و فر!! ولتون نکرد و خواستین گندمی بشین توجه کنین حتما از روغنهای مخصوص این کار استفاده کنین منظورم روغن بچه نیست چون روغن بچه فقط روغن پارافین ساده است و هیچگونه محافظتی از پوست شما در برابر آفتاب نخواهد کرد. روغنهای مخصوص برنزاژ که دارای اس.پی.اف یا فاکتور محافظتی هستند در داروخانه ها موجوده. من الان مدتهاست از بازار دارویی ایران به دور بودم ولی داروخانه ای که قبلا در آن مشغول به کار بودم مارکهای معتبری از این روغنها رو عرضه میکرد. متاسفانه نسبت به مقدار مصرف مورد نیاز قیمت بالایی دارند ولی به نظر من به حتی یک درصد احتمال ابتلا به انواع سرطانهای پوست که دلیل عمده شون آفتاب سوختگیه می ارزه نه؟ میخوام بگم کاش این دوستان میشد یه بیمار آفتاب سوخته حاد ببینند حالا نمیگم یه بیمار مبتلا به سرطان پوست یا کاش این محیط مناسب بود یا اجازه میداد اقلا یه عکس از یکی از این بیماریها براتون بذارم اون وقت کمی با پوست بیچاره مهربان تر رفتار میکردند.
از استخر و این غصه و افسوس خوردنها و فضولی کردنها و تذکر دادنهام که بگذریم میرسیم به قرار وبلاگی روز پنجشنبه مون در پارک ملت. ببینید و لذت ببرید... (ممنون از الهام جون که عکسها همگی هنر ایشونه. ما هنوز دوربینمون تخلیه نشده
)
شایان جون نمکدون... از دیدن حوریه جون که قبلا با صداش آشنا بودم کلی خوشحال شدم... کلی هم ذوق زده ام کرد آخه گفت خیلی جوون تر از اونی هستم که فکر میکرده
. اگه شما بودین با این تعریف پرواز نمیکردین؟![]()
اینهم جیگر موفرفری من همکلاسی کلاس موسیقیمون آرتین خوشمزه ![]()
یک پسر خوشگل و جذاب و تو دل برو به قول مامانش یار موکوتاه فرزان خوشگله...
توپولی بانمک ما امیرمهدی کوچولو که اونجا باهاشون آشنا شدم و متاسفانه عکسی از این گل پسر ندارم. آخه اگه بدونین این قند عسل از کنار مامانش تکون نمیخورد و نتونستم ازش عکسی بگیرم. فعلا این عکس رو از رو وبلاگش برمیدارم تا بعد ببینم بقیه بچه ها عکسی از این شازده توپولی به ما قرض میدن تا آرشیو عکسهامون تکمیل شه یا نه... ضمنا من یه جورایی هم مخلص این گل پسر هستم چون درگوشی به مامانش گفته بوده این خانومه (یعنی بنده) خیلی خوشگلم
آی قربون تو پسر مهربون... عزیزم چشمهای خوشگلت خوشگل می بینه گلم![]()

و دوست ویژه شاهدونه ما که اسم خودش و مامان گلش ورد زبون شایناست... غزلی عسلی... به قول شاینا ازلی عسلی ![]()
و بقیه به زبان تصویر...
بهتون پیشنهاد میکنم حتما به وبلاگهای دوستانمون هم سربزنید تا عکسهای متنوع تری از این قرار وبلاگی ببینید...
شاهدونه ناز من شاينا جان