تعطیلات تابستانی ما (2)

یکشنبه گذشته یه جشن تولد کوچولو برای خاله آیلی گرفتیم. مهمانهای ویژه جشنمون هم شاینا و دوستان اینجاییش بودند. البته مامان و باباهاشون و مامان بزرگ و بابابزرگ مهربد و کمند که از دوستان نزدیک خونوادگیمون هم هستند حضور داشتند. ناگفته پیداست که شاینا چه لذتی برد از این جشن غیرمنتظره مخصوصا با حضور دوستان محبوبش...

خاله آیلی جون تولدت هزاران بار مبارک... امیدواریم همیشه و همچنان پیروز و سربلند باشی و ما هم به داشتنت و بودنت سرافراز و مفتخر... دوستت داریم هزاران هزار بار

شاینا خانوم تازگیها علاقه وافری هم به یادگیری اسامی ماشینها پیدا کرده و کلی هم اسم ماشین یاد گرفته...

شاینا: مامان اسم این ماشین چیه؟   من: ام وی ام (MVM)   شاینا: مثل ABCD؟ !!!

شاهدونه خانوم هر روز هم بساط آب بازی و آب پاشیشون به راهه. همراه غالب آب بازیهای شلنگی توی حیاط! هم مامان شونیه (مامان نوشین در زبان شاینایی)...

شاینا به مامان شونی: وای مامان شونی آب هیلی(خیلی) سرده... مامان شایلی میگه وای شاینا سرده مریض میشی آب بازی نکن!! مامان شونی میگه عیب نداره شاینا بیا بازی کنیم مامان شونی هیلی اوبه! (خیلی خوبه)!!!

دخترک ما به خاطر علاقه زیادی که به شعرهای بیبی تی وی داشت و بعد از اون کتاب super songs خیلی از اشعار اونها رو از بس شنیده کاملا حفظ شده. از طرفی شعرهای کودکانه فارسی رو زیاد بلد نیست. یه وقت نگین چرا بهش یاد ندادم هروقت قراره واسش شعری بخونم کتابش رو میاره و ازم میخواد از اونها براش بخونم. از این رو هروقت کسی ازش میخواد شعر بخونه سریع یکی از شعرهای انگیسیشو میخونه و غالبا هیچکس هم متوجه نمیشه چی میگه. ولی اینجا چند تا فامیل مقیم امریکا داریم که اونها هم دارند تعطیلات تابستونیشون رو میگذرونند و بچه هاشون با شنیدن شعرهای شاینا کلی تشویقش کردند و تا جایی که تونستند همراهش شدند. شاینا با شنیدن لهجه غلیظ امریکایی اونها سریع گفت: منم انگلیسی بلدم!! و بلافاصله واسشون چند تا شعر خوند و باید بگم کلی از معاشرت با هم لذت بردند...

شاینا و دوستان امریکاییش پریا آریانا و رامین...

و در پایان این پست اعلام میکنیم شاهدونه کوچولو دلش واسه بابا شاهین خیلی تنگ شده و موقع نقاشی کشیدن این بار صورت بابا شاهین رو به تصویر کشیده. جالب ترین نکته این نقاشی خال روی صورت بابا شاهینه که دقت عمل شاینا رو تو نقاشی بخوبی نشون میده...

تعطیلات تابستانی ما (1)

حدود ۱۰ روز پیش تصمیم گرفتیم تعطیلات اخیر رو در خونه بابا حسین و مامان نوشین بگذرونیم. از روزی که این تصمیم رو اعلام کردیم و بلیطهای هواپیما تایید شد شاینا کوچولوی ما شروع کرد به جمع کردن وسایل و روزشماری برای رسیدن روز مسافرت. هیجان و ذوق و شوق شاینا دیدنی بود. هر لحظه تصمیم می گرفت یه سری از عروسکهاشو ببره و باز چند ساعت بعد تصمیمشو عوض میکرد. یه بار میومد میگفت مامان فقط مینی موس رو می برم آخه چمدونم جا نداره!! یه ساعت بعد میومد میگفت مامان میکی رو هم میخوام استار و بابی اسفنجی هم بیان آخه اینا کوچولوئن!! دوباره چند ساعت بعد برمیگشت و میگفت مامان آخه گوفی تنها میمونه!! خلاصه معلوم بود فکر سفر لحظه ای رهاش نمیکنه. لباسهاشو هر روز جمع میکرد دوباره میریخت به هم. تا سوار ماشین میشدیم و میخواستیم بریم بیرون می پرسید بابا شاهین داریم میریم بوجورد!!؟؟ پس کی سوار هواپیما میشیم؟...

تا اینکه بالاخره روز سفر فرا رسید و من که از چند روز پیش تو این فکر بودم دخترک صبح خواب! رو چطور صبح بیدارش کنم تا به پرواز ساعت ده و نیم برسیم در کمال تعجب با وجود اینکه شب قبلش هم ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب خوابیده بود دیدم خانوم خانوما ساعت شش صبح با اولین اشعه خورشید چشمهاشو باز کرد که مامان بریم دیگه صبح شده!!! صبحانه شو کامل خورد بدون بهانه گیری تو فرودگاه بازی کرد و هیجان داشت حتی وقتی که پروازمون یک ساعتی تاخیر داشت هیچ گله ای نکرد و تو هواپیما بعد از خوردن آبمیوه اش دیگه باتریش ته کشید و خوابش برد. من و شاهین اصلا فکر نمیکردیم شاینا بتونه اینهمه مدت بیدار بمونه...

و اما... اینجا هر چی از خوشی و شادی شاینا بگیم کم گفتیم. ددر و مهمونی و بازی و پیک نیک و... همه و همه باب میل دخترک و ما هم سرحال از اینهمه گردش و تفریح و شادی شاینا... فقط جالب اینجاست شاینا مرتب با مامان شهلا و بابا رضا حرف میزنه و به اونها هم میگه شما هم بیاین اینجا... خانوم کوچولوی ما خیلی دلش میخواد همه اعضای خونواده دور هم باشن. خلاصه میخوایم بگیم نی نی هایی که همه عزیزانشون کنارشون هستند واقعا خوش به حالشونه...

زیاد صحبت نمیکنم و بیشتر به گزارش تصویری می پردازیم...

شاینا و کمند... کمند کوچولو قدیمی ترین دوست شایناست و باید بگم این دو تا کوچولو خیلی خوب با هم کنار میان. خیلی عجیبه شاینا با بعضی از همسن و سالهاش خیلی خوب راه نمیاد ولی بعضیها رو مثل این کمند کوچولو خیلی دوست داره. البته باید بگم کمند با وجود اینکه فقط دو ماه از شاینا بزرگتره ولی بسیار عاقلانه تر رفتار میکنه و خیلی عالی میتونه بازی با شاینا رو مدیریت کنه! از طرفی خیلی هم مهربونه...

و اینهم مهربد خان... مهربد جون پسر یکی از بهترین دوستان من و پسرعمه کمند جونه و رابطه خیلی خوبی با این دو تا خانوم کوچولو داره. به خوبی ازشون مراقبت کرده و باهاشون بازی میکنه و سپردن این دو تا کوچولو به آقا مهربد قابل اعتماد خیلی هم به مامانها می چسبه

سعی میکنم تو این مدت تند تند با عکسهای جدید روزنگار و خاطراتمون رو به روز کنیم ولی اگه کمتر تونستیم مهمان خونه های رنگینتون بشیم ما رو ببخشین بذارین به حساب شلوغ بودن سرمون. قول میدیم وقتی برگشتیم تهران جبران کنیم...

کلاژ

یکی از کارهای بسیار جالب و سرگرم کننده ای که تو کلاس خلاقیت خیلی بهش پرداختیم ساخت کلاژه. کلاژ نوعی کاردستیه که با چسباندن تیکه های مختلف کاغذ و مقوا و پنبه و هر چیز ساده دیگه ای درست میشه. تو ساخت این کاردستی فقط وسایل اولیه ساده در اختیار بچه ها قرار داده میشه و البته میشه یه ایده اولیه هم بهشون بدیم مثلا میخوایم با این پنبه ها آدم برفی بسازیم و تو ساخت و پردازش وسایل هیچ نقشی نخواهیم داشت. بچه ها آزادانه می برند و می چسبانند و پاره میکنند و با سلیقه خودشون هر چیزی رو که می خوان به هر نحوی کنار هم می چسبانند.

این روش یکی از ساده ترین روشهای سرگرمی بچه هاست. شاینای شیطون من موقع ساخت کلاژ دقایق ممتدی می شینه و واسه خودش کاردستی درست میکنه. در عین حال یکی از بهترین روشهای رشد و پرورش خلاقیت بچه هاست. کلاژ هیچ دو بچه ای شبیه هم نیست و جالب تر از همه نحوه چیدمان وسایل اولیه مشترک اونهاست که کاملا در نحوه چیدمان با هم تفاوت دارند. مثلا موقع چسباندن خلال دندان یا گوش پاک کن یکی افقی می چسبونه و اون یکی عمودی یکی دیگه خلال دندون رو فرو میکنه تو کاغذ. بچه های کلاس ما که گروه سنی دو تا سه سال هستند کاردستی هدفمندی رو نمی سازند هر جور که دلشون میخواد فقط کاغذها رو می برند و می چسبونند جذبه این کار براشون همین پاره کردنها و چسب بازیهاست ولی در گروههای سنی بالاتر بچه ها کلاژهای معنی دار می سازند مثلا تصویر یک منظره یا یک خانه. تنها کلاژ معنی داری که گروه سنی ما ساخت کلاژ یک آدم برفی با استفاده از پنبه بود.

پرند جون مربی کلاس خلاقیت به همه ما پیشنهاد کرد که کلاژ سازی رو به صورت یک سرگرمی خانوادگی تو خونه جابدیم و سعی کنیم دسته جمعی و خانوادگی همه با هم هر از چند وقتی کلاژ بسازیم. ما هنوز این کارو انجام ندادیم یعنی هنوز بابا شاهین تو جمعمون شرکت نکرده ولی من و شاینا خیلی وقتها با کلاژهای جدیدمون وقتمون رو هم پر میکنیم. به شما هم پیشنهاد میکنم این روش بسیار سرگرم کننده و مفید رو حتما تو برنامه هفتگیتون قرار بدین و ازش لذت ببرین...

شاینا خانوم دیگه براحتی و کاملا صحیح قیچی رو تو دستش میگیره و کاغذ رو تا انتها می بره...

کلاژی که شاینا روی جعبه خالی دستمال کاغذی درست میکنه...

و اینهم اولین و صمیمی ترین دوست مهدکودکی شاینا... سروین خوشگله که هر بار بعد از کلاس خلاقیت هم شاینا هم سروین خوب یادشونه و به مامانهاشون یادآوری میکنند که باید با هم برگردیم خونه. آخه خونه سروین اینا دو کوچه بالاتر از خونه ماست...

زبانمان اندازه قدمان!!

۱- داریم سعی میکنیم بخوابیم. شاینا رو پاهام دراز کشیده و درست عین زمان نوزادی محکم پاهاشو میکوبه رو زمین یعنی رو بدن من!! ولی این بار کف قرص و محکم پاهاش میخوره رو شکمم. خیلی دردم میاد... من: شاینا جان نکن ... توجهی نمیکنه... بعد از چند بار تذکر دیگه کاسه صبرم لبریز میشه و با لحنی جدی میگم نکن مامان جان دردم میاد ناراحت میشم ... شاینا: اااا مامانا که ناراحت نمیشن!! مامانای مهربون همیشه اوشالن(خوشحالن)!!!

۲- شاینا تو اتاقشه داره با گوشی تلفنش با یکی صحبت میکنه. گوشهامو تیز میکنم ببینم داره تو خیالش با کی حرف میزنه... الو! الهام جون سلام!! اوبی؟ ازلی عسلی اوبه؟ الو؟ الو؟ الهام جون؟ آله الهام صدات قطع و وصل میشه کجایی مگه؟!!! سر کاری؟ (آخه هر وقت من و الهام جون حرف میزنیم الهام جون اداره است!!) الهام جون بده با ازل حرف بزنم... الو ازلی؟ چطوری توپول موپول من؟بیا بازم با هم بریم پارک ملت

۳- شاینا هنوز هم گاه گاهی که صبحها از خواب بیدار میشه گریه میکنه. بارها تو قصه ها بهش گفتم شاینای تو قصه ها صبح که از خواب بیدار میشه گریه نمیکنه به جاش به مامانش میگه صبح بخیر... شاینا تو اتاقش داره بازی میکنه. سارا عروسک موطلاییشو بغل میکنه و در حال نوازش کردن موهاش میگه: سلام عزیزم... صبح بکر (beker بخیر)... اوب آبیدی دخترم؟ (خوب خوابیدی). پاشو بریم جیش کنیم بعد شیر بخوریم... معلومه این شاهدونه خانوم حواسش خوب به حرفهای من هست میگین نه؟ ببینین بعدش به سارا چی میگه... سارا جون گریه نکن بچه های بزرگ گریه نمیکنن میگن صبح بکر مامان

۴- من: شاینا پاشو بریم غذا بخوریم ... شاینا: من اذا(غذا) نمی خورم ... من: پاشو دیگه دخترم باید غذا بخوریم الان وقت ناهاره ... شاینا: ای بابا اذیت نکن!!!! من (در حالیکه خنده مو به زور نگه داشتم): چی گفتی؟ ... شاینا: هیچی شوکی(شوخی) کردم!! ... من: پس حالا پاشو دستاتو بشور غذا بخوریم ... شاینا: چند بار میگی!! ای بابا!!!

۵- چند شب پیش بابا شاهین داشت با نرم افزار جدیدش فیلم عروسیمونو به دی وی دی تبدیل میکرد. شاینا بعد از مدتها فیلم رو دید. ... شاینا: وای مامان عروس شده! شبیه تاتیانا شده اینجا رو ببین بابا حسین مامان شونی مامان شهلا بابا رضا آلی جون... همه هستن. همینطور که داشت آشناها رو اسم می برد یهو از دهنم پرید پس شاینا کجاست؟ دخترک یهو متوجه این قضیه شد و جواب داد: "حتما" خونه موندم!! من باز دوست داشتم سر به سرش بذارم ادامه دادم پیش کی موندی همه که اینجان!! با شک ادامه داد: "فکر کنم"! آبیدم(خوابیدم) تنها موندم خلاصه تا چند روز بعدش این شده بود سوال روز و شبش که اون شب کجا بوده تا اینکه دیروز مامان شهلا موقع خواب ظهر واسش قصه تولد شاینا رو تعریف کرده و گفته اون موقع تو آسمونا پیش فرشته ها بوده بعد خدای مهربون گذاشته تو شکم مامان شایلی. بعد که از خواب بیدار شدم برام تعریف کرد در حالیکه عکس بارداری منو رو در یخچال نشون میداد آخرش اضافه کرد: ولی من یادم نمیاد!!!

۶- دو تایی داریم با هم خونه رو تمیز میکنیم!! شاینا اسپری شیشه شوی دستشه هی داره میریزه رو میز و با دستمال تمیز میکنه. صداش میزنم: دخترم بیا هندونه بخوریم ... جواب میده: صبر کن! بذار این کارم آلا بشه بعدا میام!! آلا بشه در فرهنگ زبان کودکانه شاینا یعنی تموم بشه یه جورایی به فرهنگ زبان ما هم اضافه شده.

۷- اگه شما هم موقعی که دارین یه کوچولوی دو و نیم ساله رو صدا میزنین اینطوری جوابتونو بده نمیخواین بخورینش؟ ... شاینا جون؟ ... جونم!! جون!  الهی قربون اون زبون مودب و شیرینت برم من جون دلم

۸- همین چند دقیقه پیش اومده کنارم به علامت خاموش یاهو مسنجر اشاره میکنه و میگه: این آدمه چرا خوابه؟ بیدارش کن میخوام با الهام جون حرف بزنم امان از دست این مامان شایلی و خاله الهام چتیست!!!

پ.ن : از اونجایی که همه قدیمیها معتقدند موی سر بچه ها هر چه بیشتر قیچی بخوره بهتره از طرفی گرمای هوا هم مزید بر علت شد و ما هم دیروز دوباره با شاینا رفتیم آرایشگاه و یه جینگول خانوم موکوتاه ساختیم. قابل توجه خاله بهاره که میگه شاینا داره به من میرسه و دارم عقب میمونم

قبل از آرایشگاه...

یار مو کوتاه ...