ما خوبیم...
مدیون تمام محبتهاتونم... خیلی دوستتون دارم و به داشتنتون افتخار میکنم... هنوز فرصت نکردم به وبلاگهای تک تکتون سربزنم ولی دیدم که خیلی از شما عزیزان تولد شاهدونه مونو تو خونه های قشنگتون جشن گرفتین و حتی خیلی از خواننده های وبلاگهاتون که مارو نمیشناختن کنجکاو شدن ببینن این شاهدونه وبلاگی کیه که همه به یادش بودن... هر بار به خونه یکیتون سرزدم و عکس دخترم رو با جشن تولدش که خاله جون وبلاگیش براش گرفته دیدم چشمهام پر اشک شده... چرا دروغ بگم حالشو هم نداشتم کامنت بذارم نمیدونم شاید بی ادبی باشه ولی بی توجهی نبوده... بذارین به حساب دغدغه های فکری این روزهام... واسه همین اومدم اینجا تا از خونه شاهدونه کوچولومون از همه عزیزانمون تشکر کنم...
شاینا شکر خدا داره بهتر میشه ولی راستشو بخواین خوب خوب نشده... هنوز بیرون روی ادامه داره ولی حال عمومیش بهتره. بابا و مامان خوبم پیشمونن و این خودش نوعی آرامش خیاله... به قول بابا بیماری اطفال احتیاج به صبر و حوصله زیادی داره که ظاهرا من ندارم!! آخه من دوست دارم هر چه زودتر شاینا بشه همون شاینا... چون شاینا دیگه شاینای دو هفته پیش نیست... دخترم که واسه قاشق دهن کوچولوشو از یه متری باز میکرد حالا با دیدن قاشق روشو برمیگردونه... دخترم با اون لپای آویزون قرمز حالا لپاش رفته تو و زیر چشمهاش حلقه افتاده... دخترم که ببخشین گلاب به روتون روزی یه بار اجابت مزاج داشت اونهم گاهی زورکی!! حالا با کوچکترین خوراکی حرکات گوارشش تحریک میشه... و دخترم هنوز اونقدرها شیطونه که تصمیم گرفته تو این هاگیر واگیر با گیجی و ضعف ناشی از حدود یک هفته غذا نخوردن راه بره!!! و باز دخترم تو همین گیر و دار کلی تو مکعب چینی و حلقه هوش پیشرفت کرده!!... و دیگه اینکه دخترم تو همین اوضاع و احوال یه دندون جدید هم درآورده و دوتا دندون کرسی هم تو راه داره که اینها هم مزید بر علت شدن واسه بدخلقی و ناخوش احوالی... خدایا بزرگیتو شکر...
راستش این روزها کمی خسته ام و کمی کج فکر!! من همیشه باهاتون روراست بودم... علیرغم اینکه وبلاگم خصوصی نیست و اقوام و دوستان همه اونو میخونن و از اسامی مستعار هم استفاده نمیکنم همینم که هستم و همینم که می نویسم. این روزها احساس خوبی ندارم... من پراکنده نویسی یا روزمره نویسی هم نمیکنم من فقط از شاینا می نویسم و هرآنچه به او مربوط میشه ولی یه جورایی فعلا دست و دلم به نوشتن نمیره... از اونهایی هم که یه دفعه میذارن میرن یا میگن بنا به دلایلی نمی نویسیم نیستم چون اینو دور از ادب دوستی و حتی ادب وبلاگی میدونم... خیلی از دوستان وبلاگی من از خیلی از دوستان حقیقیم نزدیک ترند... ادب و مرام دوستی حکم میکرد بی خبر یهو غیبم نزنه چون میدونم برمیگردم و همینجا هم برمیگردم چون عاشق این خونه صورتی و از دخترم نوشتن هستم و این کارو مثل یه وظیفه میدونم که لحظات روییدنشو ثبت کنم...
این یه خداحافظی نیست فقط اعلام یه استراحته... حتی ممکنه فقط چند روزه باشه ولی "من هستم"... "من و شاهدونه نازم همیشه هستیم."...

























































































































شاهدونه ناز من شاينا جان