ماهر و خلاق می شویم!!

به دنبال پست قبلی که متاسفانه گوگل ریدر هم ما رو گم کرده بود!! این پست رو میذاریم تا اونهایی که پست قبلی رو نخوندند و مایل به دنبال کردن کلاسهای مادر و کودک هستند هر دو رو با هم بخونند. راستش چون قبلا خودم خیلی خیلی مشتاق پستهایی بودم که لیلی جان راجع به فعالیتهای مادر و کودک در اروپا میذاشت سعی میکنم تا جایی که بتونم تمام نکات ذکر شده در این کلاسها رو اینجا مو به مو بنویسم تا مامانهای ایرانی با روش اجرای این کلاسها در ایران هم آشنا بشن واسه همین اگه طولانی میشه ببخشین...

قبل از هر چیز یادآوری میکنم اونطور که من شنیدم علاوه بر مهد بادبادک هستند موسسه های دیگه ای که این کلاسها رو برگزار میکنند. من و شاینا تو کلاسهای موسیقی و خلاقیت و مهارت گروه سنی ۲ تا ۳ سال شرکت کردیم. اونطور که من اطلاع دارم علاوه بر این دو کلاس کلاسهای نمایش و چاپ هم از گروه کلاسهای مادر و کودک تشکیل میشه. گروههای سنی ۱ تا ۲ سال ۲ تا ۳ سال و ۳ تا ۴ سال رو من میدونم. برای اطلاعات بیشتر با شماره تلفن ۲۲۰۵۷۵۲۲ تماس بگیرین کاملا راهنماییتون میکنند. آدرس مهد بادبادک: انتهای جردن٬ نرسیده به مدرس٬ کوچه گل گونه٬ انتهای کوچه روی درش تصویر یه بادبادک بزرگه.

و اما دیروز اولین جلسه کلاس مهارت و خلاقیت ما... اول بگم که این کلاس شدیدا مورد توجه شاینا قرار گرفت. اونقدر که از دیروز یه ریز میگه باز بریم مهد کودک... پرند جون مربی خوش ذوق ما در این کلاس بود. من هم تمام حافظه ام رو بکار میگیرم تا مطالب کلاس رو کامل اینجا بنویسم.

اینها گفته های پرند جون هستند: معمولا بین دانسته ها و اطلاعات با مهارت و کاربرد این دانسته ها در افراد فاصله ای وجود داره. بین این دو یا همون فاصله ایجاد شده بین اونها فضاییه که در اون پوچی و افسردگی و احساسات مشابه اون به وجود میاد. چیزی که نسل ما که پدر مادرهای امروزی هستیم خیلی باهاش درگیریم. هدف ما از این کلاس اینه که فاصله بین دانسته های بچه ها رو با مهارتهاشون به حداقل برسونیم هرچند که باید بدونیم هرگز این فاصله به صفر نمی رسه ولی هرچی مقدارش کم بشه موفقیت بیشتری پدیدار میشه. اولین مرحله کلاس معرفی بچه ها به هم بود. پرند جون خودشو کامل واسه بچه ها معرفی کرد. اولش ازشون پرسید کسی میدونه امروز چند شنبه است؟ مشخص بود که بچه های دو ساله هنوز با روزهای هفته آشنایی ندارند. بعد خودش ادامه داد امروز دوشنبه است و ما دوشنبه ها با هم کلاس داریم بچه ها. بعد رو به مامانها تاکید کرد همیشه بچه ها رو با نام صدا بزنین. اسم بچه ها بهشون شخصیت میده و تاثیرگذاری حرفهاتونو روش بیشتر میکنه. مثلا به جای اینکه بگین خوبی؟ بپرسین شاینا جون خوبی؟ و ما هم یکی یکی بعد از خوندن اسمها توسط پرند جون و اعلام همون کوچولو که این منم رو به کوچولو میکردیم و میگفتیم سلام مثلا شاینا جون... خوش اومدی شاینا جون.

بعد از جلسه معارفه پرند جون به هر دو نفر از بچه ها یه مقوای سفید داد. اولش هم یادآوری کرد یکی از اهداف عمده ما تو این کلاس کار گروهی کردنه واسه همین از اول بچه ها رو با واژه شراکت آشنا میکنیم. شاینا و کوچولوی بانمک و خوردنیی به اسم سروین با هم همگروه شدند. پرند جون رو به مامانها گفت مهمترین کاری که ما تو رشد خلاقیت و مهارت بچه ها میکنیم تربیت حواس ۵ گانه اونهاست. هر فردی که بتونه از نیروهای ۵ گانه اش بیشترین و بهترین استفاده رو بکنه انسان باهوش نامیده میشه. بعد از بچه ها خواست مقوا رو لمس کنند. بچه ها اینجا با صاف بودن مقوا آشنا شدند. بازی اول چسب بازی بود. پرند به هرکدوم از بچه ها یه چسب مایع بزرگ رازی داد و ازشون خواست درشو باز کنند. همه تونستند این کارو بکنند به جز یه نفر.. مامان برام باز کن!!! معلومه دیگه شاینا. وقتی چسبو گرفتم دیدم ای بابا منم نمی تونم بازش کنم از بس سفت بود. بعد از بچه ها خواسته شد روی مقوا با چسب نقاشی بکشند. هر کاری دلشون میخواد بکنن. بچه ها آزاد بودند به هر نحوی که دلشون میخواد تو این بازی شرکت کنند یا حتی شرکت نکنند. تقریبا همه بچه ها با اولین چسبی شدن دستشون به مامانهاشون گفتند دستشون کثیف شده تمیزش کن! در اینجا پرند جون با خنده گفت: معمولا تو این کلاسها برای مامانها بیشتر اتفاقات خوب میفته تا بچه ها!! یکی از عادات عمده ما ایرانیها وسواسی بودنه و خواسته و گاهی ناخواسته به بچه هامون منتقلش میکنیم. یکی از بهترین وسیله ها برای رفع وسواس چسب بازیه. بعد از ما خواست اصلا دخالت نکنیم. به بچه ها گفت: وای چه چسب جالبیه. دستمونو ول نمیکنه. ولی ببینین چطوری از دستم جدا میشه... بعد انگشتهاشو به هم مالید تا چسب خشک شد و رو میز ریخت. همه بچه ها بلافاصله یاد گرفتند و به چسب بازیشون ادامه دادند. پرند جون از بچه ها پرسید چسب چه رنگیه؟ همه گفتند سفید... بعد چسبو ریخت رو دستش و گفت حالا چه رنگیه؟ بعد ریخت رو یه پارچه رنگی و گفت حالا چی؟ بچه ها که دیدند این چسب بلا! هی رنگ عوض میکنه ساکت بودند یهو شاینا به تیوب چسب اشاره کرد و گفت: زرده. همه خندیدند و پرند جون شاینا رو تشویق کرد که سوالشو بی جواب نذاشته. بعد یادآوری کرد به بچه ها اجازه بدیم احساساتشونو بیان کنند. مشکلی که باز نسل ما باهاش درگیره اینه که به سختی حسمونو به زبون میاریم و شاینا رو تشویق کرد که تصور و جواب خودش رو براحتی بیان کرد. و اینطوری بچه ها با رنگ "بی رنگ" آشنا شدند.

پرند این بار به هر کدوم از بچه ها تیکه هایی از چسب کاغذی داد و ازشون خواست به هر جای مقواشون که دوست دارند بچسبونن به هر نحوی که دلشون میخواد. بعد لمسش کردند و دیدند این یکی زبرتره.

مرحله بعد رنگ بازی با گواش بود. پرند اولش گفت تا اونجایی که میشه فقط سه رنگ اصلی رو دراختیار بچه ها بذارین تا خودشون رنگهای جدید رو کشف کنند. به هر دو نفر یه پالت با سه رنگ اصلی داد. و بچه ها شروع کردند به رنگ بازی و نقاشی. بچه ها کاملا آزاد بودند هرکاری که دلشون میخواد با رنگها بکنند. پرند تاکید کرد هرگز واسه بچه ها از صفات یا لغات منفی استفاده نکنین مثلا به جای اینکه بگین کثیف شدی بگین رنگی شدی عیب نداره. هر چی از ذوق و کیف شاینا بگم کم گفتم. بعد پرند از بچه ها خواست چسبهای کاغذیشونو پاره کنند و بچه ها دیدند زیر چسبها سفید مونده. بعد از اتمام رنگ بازی بچه ها دستهاشونو شستند. پرند به همه گفت تا میتونین باهاشون حرف بزنین. مثلا موقع شستشوی دست: وای رنگها رو ببین داره از دستت میریزه دستت چه خوشبو شده سفید شده...

بازی بعدی قطار بازی بود. صندلیها رو مثل قطار پشت سر هم چیدیم و همه دورش حلقه زدیم و قطار شدیم و شعر قطار رو خوندیم. بعد از هر بار تموم شدن شعر اگه بچه ها میخواستند می تونستن رو صندلیشون بشینن. با شروع دور بعدی پرند به بچه ها میگفت هرکی میخواد بشینه هرکی میخواد بیاد تو قطار تا راه بیفتیم. جالب بود بچه ها اولش می نشستند و به قطار ملحق نمیشدند ولی تا قطار راه میفتاد میومدن تو قطار ولی کم کم یاد گرفتند تصمیم بگیرند و سر تصمیمشون بایستند.

قسمت بعد خوندن شعر بود. همه با هم شعر خوشحال و شاد و خندانم رو خوندیم. پرند میگفت بهترین وسیله رشد کلامی و گفتاری و حافظه بچه ها خوندن شعره. ما ایرانیها مخزن بزرگ شعریم ولی خیلی خیلی کم شعر میخونیم. بیاین واسه بچه هامون اینطور نباشیم و رمز یادگیریش هم فقط تکراره حتی زمانی که بچه ها تو یادگیری همراهی نمیکنند هوش و حواسشون با شماست شعرها رو تکرار کنید. و باید بگم خود من تو این زمینه بهم ثابت شده تکرار رمز یادگیری شعره. شاینا کوچولو الان میتونه تو خوندن شعرهای انگلیسی که ممکنه معنیشونو هم ندونه ولی از دوران نوزادی مرتب شنیده با من همراهی کنه.

بعد از شعر هم پرند جون با یه قصه خوشگل کلاس رو تموم کرد و از بچه ها خواست بپرند تو بغل مامانهاشون. موقع خداحافظی وقتی مامانها از بچه ها می خواستند با پرند خداحافظی کنند یا اونو ببوسند پرند گفت: به حریم خصوصی بچه ها هرگز تجاوز نکنید و این مساله رو به خونواده هاتون هم حتما تذکر بدین. هروقت خواستند خودشون پا رو از این حریم بیرون میذارن و با هرکس که خواستند ارتباط نزدیک تری پیدا میکنند. کسی که بی مقدمه بچه ها رو بغل میکنه و اونا رو می بوسه بیشتر اونها رو ناراحت میکنه تا اینکه محبت رو بهشون نشون بده. زمانی که نوبت شاینا شد تا خداحافظی کنه دستاشو باز کرد و به پرند با صدای بلند گفت خدافظ عزیزم!! و خودشو انداخت تو بغلش و یه ماچ محکم از لپهای پرند کردو به قول مامان شایلی شاینا خودش مشکل ارتباط رو حل کرد!

احتمالا خسته شدید چند تا تیکه شاهدونه ای بخونین با تصاویر زیبای شاهدونه ای...

۱- بابا حسین و مامان نوشین هفته گذشته از سفر برگشتند. روز برگشت شاینا با خاله آیلی تلفنی حرف میزد. خاله گفت: شاینا جون بابا حسین بیاد شب میذاری تو اتاقت بخوابه؟ شاینا جواب داد: نه آخه بابا حسین سنگینه!! بوزورگه!! بعد دید انگار منظورشو نمی رسونه ادامه داد: اوتاک(اتاق) من کوتیشه(کوچیکه) بابا حسین زیاده!!!! ناگفته نمونه دخترک تو سوغاتیها غرق شد و بهترین سوغاتی هم یه عینک آفتابی مارکدار خوشگل بود. یه وقت فکر نکنین ما خیلی دنبال مارکیم ولی به نظر من عینک باید درست و حسابی باشه مخصوصا عینک آفتابی...

۲- شاینا داره موهای مامانو شونه میکنه. فرق سر مامان پیدا میشه. شاینا میگه: ای وای مامان موهات پاره شد؟!!!

۳- شاینا جیگر من کو؟... من جیگر نیستم آنومم(خانومم)... مامان چی؟... مامانم آنومه... بابا چی؟ اونم آنومه؟... کمی فکر میکنه بعد میگه: نه بابا عسله!!!شاهین جونه

۴- مامان پی پی دارم!!... بریم مامان رو صندلی بشین... نه مامان بریم دشویی... صندیدیل! نشینم... رو زمین هالت(halet) ذوگگقه(ذوزنقه) (همون توالت ذوزنقه!!منظور همون سنگ دستشوییه دیگه) بشینم. مامانم رو هالت ذوگگقه می شینه.  شاینا تو حموم هم پی پی میکنی؟ نه حموم بده. صندیدیل مامان تو حمومه (توالت فرنگی رو میگه) صندیدیل من دشوییه(دستشوییه)... خلاصه آبرو نذاشته برامون...

۵- مامان این چه رنگیه؟... صورتیه دیگه دخترم... نه مامان صورتیش کم منگه(کم رنگه) نیگا نمیکنه!! (دیده نمیشه)

ما پاتوقمون شده پارک سعادت آباد... صبحهای آروم و باصفایی داره... دوست دارین اونجا یه ۵ شنبه صبح یه قرار وبلاگی داشته باشیم؟ بهم خبر بدین...

توانا بود هر که دانا بود...

با دخترم: دخترکم... هیچ میدونی امروز وقتی با هم قدم به بیرون از خونه گذاشتیم گامهامون خیلی محکم تر و کوبنده تر از هر روز بود؟ هیچ میدونی وقتی با دستهای کوچولوت قرآن به دست گرفتی و با لبهای غنچه ایت بر اون بوسه زدی از ته دل آرزو کردم همیشه استوار باشی و در راهی که قدم نهادی درخشان بمونی... دخترم... مسیر علم و دانش راهی طولانی و پر پیچ و خمه که بالا بلندیهاشو باید با نیروی عزم و اراده درنوردید و از پیچهای تند و تیزش نهراسید. استعداد و خلاقیت و هوشیاری ات پشتوانه های دلگرم کننده ات هستند که رمز استفاده از این کوله بار توشه فقط و فقط همت و تلاشت خواهند بود. عزیزکم... در این راه پر رمز و راز درکنارت خواهیم بود و دورادور نظاره گر شکوفایی آذوقه پربار نبوغت. شاید روزی یکی از قفلهای هزار رمز و راز دانش بشری با دستهای توانمند تو گشوده شه. عزیزکم... قدمهایت به سرزمین آموزش گلباران باد...

امروز من وشاهدونه در اولین جلسه کلاس موسیقی مهد بادبادک شرکت کردیم. قبل از هر چیز یه تشکر ویژه میکنیم از آزاده جون مامان محمد علی کوچولو که این محیط خوب رو بهمون معرفی کردند. مسیر نزدیکش به خونه واسه ما که از ترافیک گریزونیم مزید بر علت شده بود تا حتما تو کلاسهای مادر و کودکش شرکت کنیم. تاکید داشتم حتما روزهای اولی که شاینا با محیط مهد آشنا میشه درکنارش باشم تا خو گرفتن به اون محیط کم کم و از روی میل و علاقه باشه از این جهت فقط تو کلاسهای مادر و کودک ثبت نام کردیم.

شاینا از دیشب مرتب سراغ مهد کودک رو میگرفت و امروز صبح تا چشم باز کرد و روشنایی بیرون رو دید گفت: مامان روشن شده بریم مهگ گودک!! هرچند شاینا خانوم چند ساعتی رو زودتر از هر روز بیدار شده بود ولی عشق به مهدکودک خواب رو از چشمان دخترک ربوده بود. چند دقیقه ای زودتر رسیدیم و باید این نکته رو بگم که از محیط تقریبا بی رنگ و رو و اون پارکینگ تاریک که ازش یه عنوان دفتر کار استفاده میشد دلم گرفت. انتظار داشتم محیط مرکزی که اونقدر ازش تعریف شنیده بودم کمی بیشتر مناسب حال و سلیقه و البته بی حوصلگی بچه ها طراحی شده باشه. مثلا ما که یه ربعی زود رسیده بودیم هیچ وسیله سرگرمی واسه شاینا پیدا نکردم تا حوصله اش سرنره نه وسیله بازی تو حیاط نه حتی در و دیوار خوش رنگ و رو... شاینا مرتب میگفت مامان اینجا که مهگ گودک نیست تاب سرسره نداره. نگاشی میهام!! فقط یه ظرف خاک و ماسه خیلی کوچیک اون کنار بود که با دعوت من به خاک بازی مخالفت کرد و گفت: نه لباسام و دستهام تفیث میشه!!!

ولی اگه از این محیط بی رنگ و رو بگذریم با شروع کلاس و خانوم مربی مهربون و خوش ذوق یخ دختر ما هم آب شد. پروانه جون مربی خوش صورتی که موهای بافته بلندش که روی کمرش میرسید توجه شاینا رو به خودش جلب کرده بود٬ با شعر سلام سلام که به بچه ها و دریا و کوه و آسمون سلام میکرد کلاس رو شروع کرد و به بچه ها خوش آمد گفت. شاینا اولش مبهوت حرکات پروانه جون شده بود و وقتی حرکات موزون بچه ها و مامانها رو دید کم کم او هم به جمع رقصنده ها پیوست.

جذابیت کلاس وقتی برای شاینا بیشتر شد که پروانه جون بچه ها رو با طبلک های کوچولوشون آشنا کرد. شاینا به قول خودش درامپ درامپ گویان با هیجان طبلک رو از پروانه جون گرفت و همه رو زمین یه دایره تشکیل دادیم. کف هر دو دست رو طبلک دونه دونه انگشتها رو به ترتیب با شعر انگشتها رو طبلک زدیم. اول هر دو انگشت کوچک به ترتیب تا انگشت شست. راستش شاینا توجه زیادی به این قسمت نداشت چون فقط میخواست روی طبلک ضربه بزنه و از شعرش هم خوشش نیومد مثلا وقتی پروانه جون میخوند انگشت اشاره یه سربازه شاینا میگفت مامان این انگوشت اشاره است سرباز نیست!

ولی یواش یواش با ریتم روی طبلک آشنا شد. وقتی پروانه ازمون خواست اسمهامون رو با ضربه زدن روی طبل هجی کنیم شاینا با شوق زیاد ضربه روی طبل زد و بلند گفت: شای نا.

مرحله بعد بازی حیوونها بود با ریتم روی طبلک... من و شاینا با انتخاب خودش فیل شدیم... پروانه جون هم با ارگ با ما همکاری میکرد... من یک فیلم گوم گوم میکنم... گوم گوم گوم... با هر گوم یه ضربه به طبلک میزدیم و همه باهامون گوم گوم میکردند. هرکدوم از بچه ها با مامانها یه حیوون شدند و صداهاشون رو با طبلک همراهی میکردیم.

دوباره دایره نشستیم و یکی یکی عمو لک لک شدیم و هر بار یکی از بچه ها روی صندلی می ایستاد و عمو لک لک میشد. مامان مربوطه هم جواب بقیه رو تو شعر عمو لک لک میخوند. با تموم شدن نوبت هر نفر همون کوچولو خودش دوست بعدی رو انتخاب میکرد تا عمو لک لک بشه و بره رو صندلی.

باز ایستادیم و یه حلقه تشکیل دادیم. این بار موزیک پخش میشد و همه تو دریا شنا کردیم و تو آسمون پرواز و تو ماشین رانندگی و هربار تو شعر بهمون تذکر داده میشد که آب محیط زندگی ماهیه آسمون مال پرنده هاست و بچه ها نباید رانندگی کنند و آخر شعر بچه هایی که پایین پای مامانهاشون می رقصیدند با آهنگ شعر به بغلهای مامانشون دعوت شدند تا بدونن هیچ جا امن تر از آغوش مادر نیست.

شعر خداحافظی با نواختن ارگ پروانه جون حسن ختام برنامه بود و بعد از اون هر کدوم از بچه ها اجازه داشتند دستی به دگمه های ارگ بزنن و بنوازند.

شاینا و البته من تو این برنامه یک ساعته خیلی خیلی بیشتر از قبل با روحیات خودمون آشنا شدیم. مثلا اینکه شاینا در برقراری ارتباط با دوستان همسن خودش خیلی خوب و عالی رفتار میکنه. با بچه ها دوست میشه بغلشون میکنه و اونها رو می بوسه. دختر بچه ها رو بیشتر دوست داره و دوست امروزش دختری همسن خودش به اسم مندا بود که به قول خودش کفشهای مشکیش مثل مال اون بود! ولی همراهی با کلاس و همرنگ شدن با بقیه رو خوب بلد نیست. زود خسته میشه و طاقت موندن تو یه محیط رو نداره مرتب خواهان اینه مدل حرکات و کارها و حتی محیطی که توش هست تغییر کنه. مثلا اونقدر که همیشه از من درامپ میخواست امروز با کمی طبلک زدن بلند داد کشید من درامپ دوست ندارم بریم تهران!!( منظورش خونه است!!) ولی اگه کمی بهش یادآوری بشه یا تذکر کوچولویی بهش داده بشه همراهی میکنه. مثلا وقتی وسط کلاس داد زد پروانه جون آروم بهش گفت میتونی درامپ نزنی ولی ما تو کلاسمون داد نمی زنیم٬ دیگه اعتراضی نکرد و جالب اینجا بود که دوباره اومد سراغ درامپ. هرچند فکر کنم این رفتار به خاطر تنها بودن من و شایناست و با حضور بیشترمون تو این محیطها این حرکات هم کمرنگ تر میشن.

الان هم دخترک خوابزده ما که مثلا صبح زود ساعت ۱۰ امروز بیدار شده!!! الان غرق خوابه تا فرصت ثبت این خاطره به یاد موندنی به مامانی داده بشه.

پ.ن. : هفته گذشته هفته پرباری بود. شاینا خانوم اولین آرایشگاه رو هم تجربه کرد. تو خانومی و خوش اخلاقی نمره ۲۰ گرفت. با ساناز جون خوشگل به خوبی همراهی کرد و خودش هم بهش گفت موهاشو خیلی کوتاه نکنه. تمام پرسنل آرایشگاه رو مبهوت شیرینی و خانومی خودش کرده بود. فقط موقع کوتاه شده موهاش با نگرانی گفت: مامان موهای من داره میوسته(میفته) زمین. ولی وقتی بهش یادآوری کردم ابروهای مامان هم الان ریخت دیدی خوشگل شدم٬ قبول کرد و از دیدن صورت ماهش تو آینه غرق در لذت شد.

و اینهم شاینا با موهای کوپ جدیدش بعد از اولین حموم

نوروز با چلچله خوش آوایمان (3)

خاطرات نوروزی ما دیگه خیلی داره بیات میشه تو این پست سعی میکنم دفتر نوروز امسال رو هم ببندیم تا از روزشمارمون هم عقب نمونیم...

شاینا تو این مدت کلی از هفت سین خوشش اومده. هرجا که رفتیم سراغ هفت سینشونو میگرفت حتی تو تلویزیون هفت سینها رو نشون میداد. جالب اینجا بود که تو یکی از شبکه های خارجی که اول نوروز یه هفت سین کوچولو چیده بودند شاینا کوچولو کشفش کرد و بهمون نشون داد... اینهم شاینا و هفت سین خوشگل لابی خونه مون که اولین هفت سینی بود که شاینا باهاش آشنا شد...

و اما ادامه خاطرات نوروزی... با اومدن پوریا جون به خونه بابا رضا جو خونه کاملا پسرونه شد. شاهدونه مستعد شیطونی ما هم پا به پای پوریا یا می دوید یا می پرید یا رو میز و مبلها سیر میکرد و راستشو بخواین هزار درجه شیطتنتش بیشتر شده بود. دیگه آخر شبها به زور باید بغلش میکردم و می بردمش بالا تا هم بقیه یه نفسی بکشن هم سر خودم نترکه از سر و صدا. البته در حاشیه اضافه کنم که این آقا پوریا یه داداش دو ماهه هم داشت که شاهدونه همچین ازش با روی گشاده استقبال نکرد!! آخه پرهام کوچولو هم پستونک داشت هم شیشه داشت هم پوشک میشد هم بغلش میکردند هم مامان شایلی به خاله پرستو تو نگهداری از پرهام گهگاهی کمک میکرد هم... معلومه دیگه شاینای همیشه یکه تاز ما فقط و فقط پوریا رو دوست داشت.

بهتره به جای زیاد حرف زدن یه نمونه از وروجک بازیهای این دوتا رو مصور ببینین...

شاینا خانوم تیپ زده بیان تو آفتاب قدم بزنن!!

فکر نکنین هوا گرمه ها... این طرف شاینا خانوم با یه عامل محرک شیطونی مواجه میشه!!

وای حالا چکار کنیم؟!!!! از اونجایی که دخترک ما خیلی هم به تمیزی و مرتبی خودش حساسه واقعا نمیدونه با این قلقلک شیطنت چه باید کرد!!

اینجاست که مامان شایلی به داد میرسه و علاوه بر اینکه لباسهای شاهدونه رو مناسب خاک بازی میکنه خودش هم به ماسه بازها می پیونده!

پرهام کوچولو هم از این فرصت استفاده میکنه تا آفتابی بگیره و ویتامین دی کسب کنه!

شاینا کوچولو وقتی بعد از چندین ماه دریا رو دوباره دید سریع به مامانش گفت: مامان دریا رو ببین!! لکت(لخت) کنم بریم آب بازی شور*ت گل دار بپوشم!! (مایو گلدارشو یادتونه؟)... ولی وقتی از ماشین پیاده شد و با اون باد و هوای سرد مواجه شد بلافاصله حرفشو پس گرفت: مامان سرده باد میاد. آب بازی نریم!

سفر ده روزه ما کم کم به پایان میرسید. با عمو محمد بابای پوریا جون تصمیم گرفتیم صبح زود یازدهم فروردین به سمت تهران برگردیم تا به ترافیک روزهای پایانی نوروز برخورد نکنیم. از اونجایی که اون موقع شاینا خواب بود ما هم ناپرهیزی کردیم و از جاده چالوس عازم تهران شدیم. هرچی از استرسی که از بیدار شدن شاینا داشتیم بگم کم گفتم. همه چیز تا ۲۰ کیلومتر مونده به کرج خوب بود تا اینکه شاینا خانوم ما از خواب بیدار شد و دوباره همون آش و همون کاسه. حالش بد میشد و بالا می آورد بعدش هم بساط ناز کردن و از هر چیزی بهونه گرفتن شروع شد. با عمو محمد اینا خداحافظی کردیم تا مزاحمشون نباشیم. چشمتون روز بد نبینه اون ۲۰ کیلومتر تا کرج یک ساعت و خورده ای طول کشید تا اینکه شاینا یواش یواش دوباره خوابید و ما از ترسمون اتوبان رو هم آروم و آهسته گذروندیم. و این بهمون نشون داد که ما باید حالا حالاها دور جاده های کوهستانی مخصوصا جاده چالوس رو یه خط قرمز پررنگ بکشیم.

خاله ها ظهر سیزدهم فروردین برگشتن مشهد و اگه گفتین ما کجا سیزده رو به در کردیم؟ هر آنچه شاهدونه خواهد...

چه بهتر از سرزمین عجایب خلوت و بی ترافیک!!! و به جای آش رشته و کاهو سکنجبین خودمونو مهمون رستوران بوف کردیم!

و اینجا هم شاینا مبهوت این هفت سین بسیار زیبای تیراژه شده بود.

و حسن ختام نوروزنامه ما باز هم تیکه های خوشمزه شاهدونه ای:

۱- شاینا لپهای قرمز مامان شهلا رو میکشه و میگه: توپولی موپولی من!! دوسون دارم(دوست دارم)... اگه شما جای این مامان بزرگ بودین با این نوه خود شیرینتون چه میکردین؟

۲- اولین صبح سفر دخترک با صدای خروس از خواب می پره و میگه ای وای مامان این صیدای چیه؟ بعد از اینکه توضیح دادم اینجا خروسها صبحها میخونن نیمه شب فردا که خروس بی محل دوباره آواز خوندنش گرفت شاینا با تعجب گفت: مامان هنوز شبه!! روشن نیست تاریکه هروس(خروس) گوگولی میگه!!

۳- یکی از صبحها خانوم مرغهای تخمگذار سر و صدا میکردند... شاینا مست خواب یه غلت زد و غرغر کنان گفت: اه ه ه !! چقدر صیدا میکنین!!بسه دیگه!!

۴- شاینا خانوم تازگیها از لغت "بدون" خیلی استفاده میکنه و جالب اینجاست معنیشو دقیقا برعکس بکار می بره. تو فرهنگ شاینا "بدون" یعنی "با"!!

بابا "بدون" پوست هرما(خرما) نهور(نخور)!!... یعنی با پوست نخور یا "بدون" کفش نیا رو قالی!! یا مامان پوشک ببند "بدون" پوشک میهام بپوشم!

۵- بیرون طوفان و رعد و برقه. صدای باد و رعد همه جارو پرکرده.شاینا متعجب به بیرون نگاه میکنه: مامان اون چیه؟ صدا میده بیرون آسمون چیشمک میزنه!! بعد از اینکه واسه شاینا توضیح دادم اینها صداهای چیند یهو متوجه شد صدای بابا شاهین نمیاد. مضطرب و نگران گفت: بابا شاهین کو مامان؟ بالکنه؟ باد میاد میفته پایین!! اطرکانه(خطرکانه یا همون خطرناکه!!) بابایی هم که دیگه نمی تونست جلوی خنده و قربون صدقه اشو بگیره سریع اعلام کرد تو اتاقه

۶- پشت میز کامپیوتر نشستم به زور خودشو از بغلم بالا میکشه و به لیوان رو قفسه اشاره میکنه: مامان تط کش بده!(خط کش)... میدم دستش خط کش رو درست از طرف اعدادش میزاره کنار پاهاش و میگه ببینم پای من چنده!! بعد از اندازه گیری میگه پای من دو و شیشه!!(۲و ۶) میگم چی مامان چند؟ میگه دو ساته!!(دو سانته)

منتظرمون باشین با خبرهای شاهدونه ای در سال جدید...

نوروز با چلچله خوش آوایمان (2)

... و بعد از دو روز ماندگاری در تهران بالاخره پیش به سوی شمال... بار و بندیل اساسی جمع آوری کردیم. بالش و تشک شاینا خانوم هم پشت ماشین آماده و معلومه دیگه خاله آیلی و مامان شایلی هم پشت ماشین کمربسته در خدمت ایشون!! خاله مانلی هم به عنوان کمک راننده در خدمت بابا شاهین راننده. این دو خانوم و آقای "ش" چشم مامان بابای منو دور دیده بودند و زورشون به ما سه خواهر رسیده بود نه؟

از اونجایی که در جاده های پر پیچ و خم خوش سابقه نیستیم این بار جاده رشت رو انتخاب کردیم و چه از این بهتر که اتوبان تازه افتتاح شده قزوین-رشت هم در خدمت ما کودک داران ترسان از پیچ! بود. سفر کمی طولانی تر شد ولی انصافا دخترک ما تو کل مسیر هم خوب خوابید هم کلی شعر و آواز خوند البته هم از کله مامان و خاله اش کوهنوردی کرد. از شما چه پنهون من و آیلی شده بودیم گوشت کوبیده!! ناگفته پیداست اجازه تعویض موسیقی هم بدون نظر شاهدونه خانوم نداشتیم...

اوشله آنوم(خوشگله خانوم)... ابرو کمون... چشم عللی!(چشم عسلی!)... سوسن گانوم(سوسن خانوم)... میهام بیام اونه تون!(میخوام بیام خونه تون)... (صدا حسابی باریک میشه) نمیهام بیای!!... حرف کنم با باباتون!!!(حرف بزنم با باباتون!!)... باز صدا نازک میشه نمیهااامممم!!!... حالا نمه نمه بیا بگلم!!!(بغلم) دیگه بقیه اش تبدیل میشه به بپر بپر و داد و بیداد و کوبیدن گوشت کوبیده های مامان و خاله!!!!

گاهی هم که حس و حال داد و بیداد و بپر بپر نبود امر می فرمودند: بابا همه چی آرومه بذار!! بعد هم همراه خواننده تا ته شعرو شکسته بسته همراهی می کردند!!

اگه در این بین بابایی یه کم صدای موزیک رو کم میکرد خیلی حق به جانب میگفت: بابا شاهین صیدا کم نکن! همسایه ها بیگارن(بیدارن!!)

هر از چند وقت هم مامانی واسه اینکه دلش خوش بشه کم و بیش با هم اشعار انگلیسی رو هم تمرین کرده اند ازش میخواست یه شعر انگلیسی بخونه که شاینا هم سنگ تموم میذاشت و jelly on a plate رو کامل تحویل مامان میداد و وای که انگلیسی خوندنش چه مزه ای داشت...

اوایل شب بود که رسیدیم خونه بابا رضا. بابایی و مامانی هیجانزده به استقبال ما اومدند و ما هم هیجانزده تر از اونها به خاطر دیدن خونه نو و ساختمون فوق العاده شیکی که بابا رضا و مامان شهلا تا روز اول عید در به ثمر رسیدنش دوندگی کرده بودند. اونها حتی صبر نکرده بودند ما بیایم و تو جابجا کردن وسایل کمکشون کنیم هرچند کامل منتقل نشده بودند ولی وسایل ضروری و مبلمان خونه رو جابجا کرده بودند. طبقه دوم رو هم در اختیار ما گذاشتند تا مستقل باشیم. وای امان از سرما... خونه نسبتا کم وسیله تازه ساز در شمال رو میشه حدس زد چه رطوبتی باید در و دیوارش داشته باشه. خونه هنوز هوا نگرفته بود. بعد از خوردن سبزی پلو ماهی امسالمون با دو شب تاخیر با چند تا لباس رفتیم زیر پتو و بیهوش شدیم. دم دمای صبح با یه صدای نازک از خواب بیدار شدم که وای مامان عرک(عرق) کردم... اوک! (اوخ!) گرممه!!! بله شاینای گرمایی ما طاقت اونهمه لباسو نداشت!!

چشم باز کردیم و چشممون به جمال خورشید خانوم زیبا روشن شد. به قول مامان شهلا خوش قدم بودیم چون بیست روزی میشد که خورشید خانوم رخ ننمایانده بود.

هر چی از حال و هوا و آب و هوا و سکوت و آرامش و لذتی که بردیم بگم کم گفتم. ما دودزدگان آسمان آبی ندیده٬ حریص این هوای پاک بودیم. مخصوصا شاینا کوچولو مبهوت پدیده های جدیدی بود که تا اون موقع بیشتر تو فیلمها و کتابها باهاشون آشنا شده بود... مرغ و خروس و سگ و گربه و جنگل و باغ و سنگ و صخره و ... شاینا رو ساعتها سرگرم میکردند.

چشم انداز زیبا که هر روز بهمون چشمک میزد حتی شاینا مبهوت این منظره میشد. از پنجره اتاق یا آشپزخونه بیرونو نگاه میکرد و میگفت: وای مامان ببین دریا رو... قشنگه

شاینا از اون موقع وقتی ازمون میخواد واسش درخت بکشیم حتما باید پرتقالهای روشو هم خودش بکشه!!

شاینا و مجتمع تفریحی تله کابین رامسر

شاینا در هتل رامسر

شبها هم برنامه آتیش درست کردن و کباب پختن یا به قول شاینا جوجو کباب!! درست کردن و آش رشته کنار آتیش برپا بود. دفتر نقاشی و رنگ و مهرهای رنگی هم همراه شاینا خانوم بودند تا مواقعی که دیگه نای بیرون رفتن و بدو بدو نداشت تو خونه هم سرگرم باشه.

 ولی نکته جالب این بود که بعد از دو روز شاهدونه خانوم شدیدا احساس دلتنگی میکرد. خیلی یاد مامان نوشین و بابا حسین بود و گاهی یه گوشی تلفن یا حتی هرچیزی که شبیه گوشی بود برمیداشت و باهاشون تلفنی حرف میزد. یا گوشیهای خاله هاش رو بهشون میداد و میگفت؟ آلی جون با بابا حسین حرف کنم!! آله ماللی مامانی بگیر حرف کنم!! و دلتنگی بعد عروسکها و خونه مون بود!! شاینا شدیدا بهونه عروسکهاشو می گرفت. طبقه دوم خونه رو چون در اون احساس استقلال میکرد بهش میگفت اینجا تهرانه!! از نظر شاینا شمال یعنی طبقه اول که اونجا رو خونه مامان شهلا میدونست! و از روز دوم یه ریز مثلا به عروسکهاش تلفن میزد و جویای احوالشون میشد: الو سلام میکی موس... اوبی؟ اذا(غذا) اوردی؟(خوردی؟)... پلوتو هست؟ بده حرف کنم!... الو پلوتو عزیزم... وای (شروع به خندیدن عین بزرگترا) دلم تنگه!... دوسون دارم!(دوست دارم)... گوگی کجایی؟ بیا شومال!... ... . و واقعا این مکالمات دلتنگیهای شاینا رو کمتر میکرد. اونجا بود که متوجه شدیم شاینا محیط اتاقش و خونه رو خیلی دوست داره. بعضی وقتها حتی با عکسهای دیوار اتاقش هم حرف میزد و حالشونو می پرسید. دیگه اسم خونه خودمون شده بود تهران!! شبها موقع خواب بدون استثنا میگفت مامان بریم تهران... از اون موقع کلمه تهران یعنی فقط خونه مون و گاهی انحصارا یعنی هال خونه مون!!! فکرشو بکنین وقتی تو آشپزخونه ام میگه مامان بیا تهران!!! یعنی تو هال!

روز سوم سفر یه مهمون ویژه شاینایی به جمع مهمونهای نوروزی خونه بابا رضا اضافه شد. پوریا جون که یکی از دوستان محبوب شایناست...

 تا اینجا رو داشته باشین تا ادامه نوروزنامه در پست بعد... و اینک باز چند تیکه خوشمزه شاهدونه ای...

۱- اگه یادتون باشه تولد یک سالگی شاینا یه نظرسنجی عکسی گذاشتیم و از رو نظرات دوستان یه قاب پر از عکسهای زیر یک سال شاینا درست کردیم و شد یه یادگاری از انتخاب دوستان وبلاگی رو دیوار اتاق شاینا. یکی از همون قاب خوشگلها رو هم به مامان شهلا و بابا رضا هدیه دادیم. مامان شهلا قاب رو که هنوز رو دیوار خونه نو نزده بودند به شاینا نشون داد و گفت ببین دخترم اینها شاینای منند؟ شاینا بلافاصله جواب داد: نه... مامان شهلا اینا نی نی اند! مو ندارن! کچلن!! ببین من آنومم(خانومم) مو دارم کچل نیستم!!! موهام بلنده گل سر میزنم!!!!

۲- داریم غذا میخوریم. یکی از عادات شاینا اینه که حتما چند لقمه ای رو بذاره دهن من و منهم چون نمیخوام از خودم یاد بگیره و دست رد به غذا بزنه همیشه از لقمه های تعارفیش استقبال میکنم. این بار به زور میخواد یه قاشق سالاد ترش پر پیاز رو به زور بچپونه تو دهن من... به به مامان بیا پیاز بخور!! و وقتی قاشق رو تو دهنم بردم بلافاصله ادامه داد: تنده مامانی؟حالا بیا آب بهور(بخور) عزیزم!!

۳- دخترک ما بعد از بلند شدن موهاش تازه بهمون نشون داده که موهاش حالت داره. داریم حاضر میشیم بریم مهمونی. مامان شایلی یه کم به خودش رسیده و موهاشو سشوار کشیده. شاینا که خیلی کم از این رسیدگیها دیده! با دیدن موهای به رو فرخورده مامان هیجانزده میشه و میگه: وای مامان موهات دایره دایره شده! ببین موهای شاینا هم اینجوری دایره داره مثل موهای آله ماللی(خاله مانلی)!!! خیلی اوشله(خوشگله) جالب اینجاست درست یک روز بعد وقتی موهای صاف مامانشو بعد از حموم دید شدیدا به موهای خودش اعتراض کرد و به قول خودش دایره دایره هاشو به زور صاف میکرد و معترضانه میگفت: نه مامان دایره نمیهام(نمیخوام) مثل آله ماللی نمیهام مثل مامان میهام دایره نباشه!

۴- تا حالا شده از دست وروجک شیطونتون اشکتون دربیاد؟ میدونم کار درستی نیست ولی اعتراف میکنم چندین بار این اتفاق برام افتاده. آخریش همین هفته پیش بود وقتی واسه شاید دهمین بار با هم رفته بودیم دستشویی در انتظار پی پی!! و بازیگوشی شاینا خانوم گل میکرد و بی خیال میشد. آخرش اشکم دراومد که مامانی تورو خدا به پی پی بگو بیاد!! سریع گفت: وای مامانی گریه نکن نی نی ها گریه میکنن!! "شوما"! بوزورگین!!!

۵- داریم کتاب میخونیم. کلی کیف میکنه میگه: مامانی باز بهون. او ازل!! (av azzal از اول!) بهون!

۶- دور خودش وسط فرش می چرخه. میگم دخترم نچرخ چرا این کارو میکنی؟ بعد یهو می ایسته و میگه وای مامان ببین گلهای قالی می گرسه!(میچرخه) مثل شاینا

و اینهم شاهدونه ای که همچنان عاشق لوازم آرایشه!

نوروز با چلچله خوش آوایمان (1)

سلام گرم و هزاران شادباش شایلی و شاهدونه اش تقدیم به دوستان شاد بهاری و شکوفه های شیرین زندگیهاشون... ما برگشتیم با یک عالمه حرف و خاطره و عکس و تیکه های خوشمزه. تا اونجایی که حافظه وقت و صد البته اجازه شاهدونه خانوم همراهی کنند می نویسیم و به یادگار میگذاریم.

نوروز امسال تا حدی با چندین نوروز گذشته تفاوت داشت. مامان نوشین و باباحسین به یک سفر تفریحی یه جایی تقریبا اونور دنیا رفته بودند و ما میزبان خاله های مهربون و دوست داشتنی شاهدونه بودیم و شاینا خانوم اولین نوروز در خانه خودشون رو تجربه کرد. درکنار خاله ها سفر و گردش رنگ و بویی دیگه داشت.

اول بریم سراغ اولین سنت نوروزی یعنی چهارشنبه سوری... از اونجایی که دخترک ما امسال کاملا شرایط و اتفاقات رو درک میکرد ما هم نهایت تلاشمون رو کردیم تا شاهدونه خانوم با تک تک آداب و رسوم این ایام آشنایی کامل پیدا کنه. چهارشنبه سوری این دوران اولش شده ترقه و آتیش بازی و سر و صدا و در اون شب پر سر و صدای تهران ما هم تو محوطه جلوی ساختمونمون تا جایی که امنیت و ظرفیت گوشهامون اجازه میدادند تق و توقی داشتیم حسابی...

فقط ای کاش در این مراسم کهن از آتش پریدن و قاشق زنی همچنان جای خودشو حفظ میکرد. یادش بخیر زمان بچگی تو این شب در رو روی چادر به سرها باز و قاشقها و ملاقه هاشون رو با خوراکیهای خوشمزه پرمی کردیم گاهی هم همراه بچه های بزرگتر خودمون میشدیم چادر به سر و ملاقه به دست. مطمئن بودیم تو این شهر پر ترق و توروق محاله این آیین رو به شاینا معرفی کنیم ولی هنوز امیدی به یافتن آتشی برای پریدن تو خیابونها بود. همونطور که حدس زده بودیم همسایه های کوچه بالایی آتشی افروخته بودند و شاینا کوچولوی ما سرخی آتش رو از آن خود کرد.

شاینا خانوم اون شب فقط از آتیش حرف میزد و فشفشه. شب هم مدام خواب آتیش بازی میدید و تجربیات اون شب رو تو خواب دوره میکرد!

کم کم بار سفر را می بستیم تا این بار نوروز رو در باغ باصفای بابا رضا ویلای تازه سازشون رو هم افتتاح کرده و مهمان بابا رضا و مامان شهلا باشیم. ولی انگار فصل زمستان حس کرده بود عقب مونده و برای جبران امسال عید رو برای جولان انتخاب کرده بود. سرمای غافلگیرکننده شب عید و راه نیفتادن سیستم گرمایی خونه بابایی سفر مارو دو روز به تعویق انداخت و اینگونه شد که ما اولین نوروز رو هم در خانه تجربه کردیم. تحویل سال همراه با سه دخترمون! شاینا خانوم و خاله ها

چون تصمیم گرفتیم هم شما رو خسته نکنیم هم پستمون طولانی نشه به چند تا تیکه خوشمزه نوروزی شاهدونه ای توجه و ادامه نوروزنامه را در پست بعد حتما دنبال کنید...

۱- شاینا داره کارتون می بینه. الیور داره برف بازی میکنه. شاینا با لحنی جذاب همراه با سوال به مامان میگه: مامان از این گرفها! (برفها) بهر (بخر)! من متعجب پرسیدم از کجا بگیرم مامانی؟ جواب داد: از آگا! گرف فروشی!!! از دست زمستون بی برف اینجا أرزو به دلمون موند برف بازی کنیم.

۲- شاینا کوچولو؟... من کوچولو نیستم. بعد رو پنجه پاها بلند میشه و در حال راه رفتن میگه: ببین بوزورگ شدم!!!

۳- ای جونم جیگرتو بخورم؟... نه ه ه مامان بده! زیشته! اوردنی(خوردنی) نیست!!... پس دستتو بخورم؟... باز همون جوابو میده... پس من چی بخورم؟... اذا(غذا) بهور(بخور) مامان!!!

۴- شاینا واسه اولین بار فیلم تولدش رو در بیمارستان و چند روز بعد به دنیا اومدنش رو دید. خیلی هیجان زده شده بود و تا حدی قبول کرد این نی نی کوچولوهه خودشه. شب که بابا شاهین اومد بهش گفت: بابا سی دی دیدم... چی دیدی بابا؟... همون که مامان مریضه گریه میکنه!! شاینا کوچولوهه شیر میهوره! می می مامان میهوره! مامانی هست بابا حسین هست. آلی جون هست! مامان شهلا آمد با بابا رضا! (آخه اونها یه کم بعدتر اومده بودند و شاینا ترتیب رو خوب درک کرده بود!). بابا شاهین اینجوری عینک داشت!!!... دخترک اینگونه کامل فیلم رو واسه باباش تعریف کرد

۵- پیشرفت در نقاشی حیرت انگیزه. بوبی و بوبا دو شخصیت دیگری بودند که بعد از پیچ و پاچ با دست هنرمند شاینا به تصویر کشیده شدند.

این تصویر دیوار اتاق شایناست. بوبی و بوبا عکس بالایی هستند.

ببینید قلم هنرمند دختر من چه کرده...

و بالاخره چشم چشم دو ابروی ما کامل شد. شاینا اینو به تنهایی کشیده. تورو خدا موهای سیخ سیخیشو نگاه کنید. به نظر شما بی نظیر نیست یا اینکه دارم باز خانوم سوسکه میشم و دست و پای بلورین و...