ماهر و خلاق می شویم!!
به دنبال پست قبلی که متاسفانه گوگل ریدر هم ما رو گم کرده بود!! این پست رو میذاریم تا اونهایی که پست قبلی رو نخوندند و مایل به دنبال کردن کلاسهای مادر و کودک هستند هر دو رو با هم بخونند. راستش چون قبلا خودم خیلی خیلی مشتاق پستهایی بودم که لیلی جان راجع به فعالیتهای مادر و کودک در اروپا میذاشت سعی میکنم تا جایی که بتونم تمام نکات ذکر شده در این کلاسها رو اینجا مو به مو بنویسم تا مامانهای ایرانی با روش اجرای این کلاسها در ایران هم آشنا بشن واسه همین اگه طولانی میشه ببخشین...
قبل از هر چیز یادآوری میکنم اونطور که من شنیدم علاوه بر مهد بادبادک هستند موسسه های دیگه ای که این کلاسها رو برگزار میکنند. من و شاینا تو کلاسهای موسیقی و خلاقیت و مهارت گروه سنی ۲ تا ۳ سال شرکت کردیم. اونطور که من اطلاع دارم علاوه بر این دو کلاس کلاسهای نمایش و چاپ هم از گروه کلاسهای مادر و کودک تشکیل میشه. گروههای سنی ۱ تا ۲ سال ۲ تا ۳ سال و ۳ تا ۴ سال رو من میدونم. برای اطلاعات بیشتر با شماره تلفن ۲۲۰۵۷۵۲۲ تماس بگیرین کاملا راهنماییتون میکنند. آدرس مهد بادبادک: انتهای جردن٬ نرسیده به مدرس٬ کوچه گل گونه٬ انتهای کوچه روی درش تصویر یه بادبادک بزرگه.
و اما دیروز اولین جلسه کلاس مهارت و خلاقیت ما... اول بگم که این کلاس شدیدا مورد توجه شاینا قرار گرفت. اونقدر که از دیروز یه ریز میگه باز بریم مهد کودک... پرند جون مربی خوش ذوق ما در این کلاس بود. من هم تمام حافظه ام رو بکار میگیرم تا مطالب کلاس رو کامل اینجا بنویسم.
اینها گفته های پرند جون هستند: معمولا بین دانسته ها و اطلاعات با مهارت و کاربرد این دانسته ها در افراد فاصله ای وجود داره. بین این دو یا همون فاصله ایجاد شده بین اونها فضاییه که در اون پوچی و افسردگی و احساسات مشابه اون به وجود میاد. چیزی که نسل ما که پدر مادرهای امروزی هستیم خیلی باهاش درگیریم. هدف ما از این کلاس اینه که فاصله بین دانسته های بچه ها رو با مهارتهاشون به حداقل برسونیم هرچند که باید بدونیم هرگز این فاصله به صفر نمی رسه ولی هرچی مقدارش کم بشه موفقیت بیشتری پدیدار میشه. اولین مرحله کلاس معرفی بچه ها به هم بود. پرند جون خودشو کامل واسه بچه ها معرفی کرد. اولش ازشون پرسید کسی میدونه امروز چند شنبه است؟ مشخص بود که بچه های دو ساله هنوز با روزهای هفته آشنایی ندارند. بعد خودش ادامه داد امروز دوشنبه است و ما دوشنبه ها با هم کلاس داریم بچه ها. بعد رو به مامانها تاکید کرد همیشه بچه ها رو با نام صدا بزنین. اسم بچه ها بهشون شخصیت میده و تاثیرگذاری حرفهاتونو روش بیشتر میکنه. مثلا به جای اینکه بگین خوبی؟ بپرسین شاینا جون خوبی؟ و ما هم یکی یکی بعد از خوندن اسمها توسط پرند جون و اعلام همون کوچولو که این منم رو به کوچولو میکردیم و میگفتیم سلام مثلا شاینا جون... خوش اومدی شاینا جون.
بعد از جلسه معارفه پرند جون به هر دو نفر از بچه ها یه مقوای سفید داد. اولش هم یادآوری کرد یکی از اهداف عمده ما تو این کلاس کار گروهی کردنه واسه همین از اول بچه ها رو با واژه شراکت آشنا میکنیم. شاینا و کوچولوی بانمک و خوردنیی به اسم سروین با هم همگروه شدند. پرند جون رو به مامانها گفت مهمترین کاری که ما تو رشد خلاقیت و مهارت بچه ها میکنیم تربیت حواس ۵ گانه اونهاست. هر فردی که بتونه از نیروهای ۵ گانه اش بیشترین و بهترین استفاده رو بکنه انسان باهوش نامیده میشه. بعد از بچه ها خواست مقوا رو لمس کنند. بچه ها اینجا با صاف بودن مقوا آشنا شدند. بازی اول چسب بازی بود. پرند به هرکدوم از بچه ها یه چسب مایع بزرگ رازی داد و ازشون خواست درشو باز کنند. همه تونستند این کارو بکنند به جز یه نفر
.. مامان برام باز کن!!! معلومه دیگه شاینا
. وقتی چسبو گرفتم دیدم ای بابا منم نمی تونم بازش کنم از بس سفت بود
. بعد از بچه ها خواسته شد روی مقوا با چسب نقاشی بکشند. هر کاری دلشون میخواد بکنن. بچه ها آزاد بودند به هر نحوی که دلشون میخواد تو این بازی شرکت کنند یا حتی شرکت نکنند. تقریبا همه بچه ها با اولین چسبی شدن دستشون به مامانهاشون گفتند دستشون کثیف شده تمیزش کن! در اینجا پرند جون با خنده گفت: معمولا تو این کلاسها برای مامانها بیشتر اتفاقات خوب میفته تا بچه ها!! یکی از عادات عمده ما ایرانیها وسواسی بودنه و خواسته و گاهی ناخواسته به بچه هامون منتقلش میکنیم. یکی از بهترین وسیله ها برای رفع وسواس چسب بازیه. بعد از ما خواست اصلا دخالت نکنیم. به بچه ها گفت: وای چه چسب جالبیه. دستمونو ول نمیکنه. ولی ببینین چطوری از دستم جدا میشه... بعد انگشتهاشو به هم مالید تا چسب خشک شد و رو میز ریخت. همه بچه ها بلافاصله یاد گرفتند و به چسب بازیشون ادامه دادند. پرند جون از بچه ها پرسید چسب چه رنگیه؟ همه گفتند سفید... بعد چسبو ریخت رو دستش و گفت حالا چه رنگیه؟ بعد ریخت رو یه پارچه رنگی و گفت حالا چی؟ بچه ها که دیدند این چسب بلا! هی رنگ عوض میکنه ساکت بودند یهو شاینا به تیوب چسب اشاره کرد و گفت: زرده
. همه خندیدند و پرند جون شاینا رو تشویق کرد که سوالشو بی جواب نذاشته. بعد یادآوری کرد به بچه ها اجازه بدیم احساساتشونو بیان کنند. مشکلی که باز نسل ما باهاش درگیره اینه که به سختی حسمونو به زبون میاریم و شاینا رو تشویق کرد که تصور و جواب خودش رو براحتی بیان کرد. و اینطوری بچه ها با رنگ "بی رنگ" آشنا شدند.
پرند این بار به هر کدوم از بچه ها تیکه هایی از چسب کاغذی داد و ازشون خواست به هر جای مقواشون که دوست دارند بچسبونن به هر نحوی که دلشون میخواد. بعد لمسش کردند و دیدند این یکی زبرتره.
مرحله بعد رنگ بازی با گواش بود. پرند اولش گفت تا اونجایی که میشه فقط سه رنگ اصلی رو دراختیار بچه ها بذارین تا خودشون رنگهای جدید رو کشف کنند. به هر دو نفر یه پالت با سه رنگ اصلی داد. و بچه ها شروع کردند به رنگ بازی و نقاشی. بچه ها کاملا آزاد بودند هرکاری که دلشون میخواد با رنگها بکنند. پرند تاکید کرد هرگز واسه بچه ها از صفات یا لغات منفی استفاده نکنین مثلا به جای اینکه بگین کثیف شدی بگین رنگی شدی عیب نداره. هر چی از ذوق و کیف شاینا بگم کم گفتم. بعد پرند از بچه ها خواست چسبهای کاغذیشونو پاره کنند و بچه ها دیدند زیر چسبها سفید مونده. بعد از اتمام رنگ بازی بچه ها دستهاشونو شستند. پرند به همه گفت تا میتونین باهاشون حرف بزنین. مثلا موقع شستشوی دست: وای رنگها رو ببین داره از دستت میریزه دستت چه خوشبو شده سفید شده...
بازی بعدی قطار بازی بود. صندلیها رو مثل قطار پشت سر هم چیدیم و همه دورش حلقه زدیم و قطار شدیم و شعر قطار رو خوندیم. بعد از هر بار تموم شدن شعر اگه بچه ها میخواستند می تونستن رو صندلیشون بشینن. با شروع دور بعدی پرند به بچه ها میگفت هرکی میخواد بشینه هرکی میخواد بیاد تو قطار تا راه بیفتیم. جالب بود بچه ها اولش می نشستند و به قطار ملحق نمیشدند ولی تا قطار راه میفتاد میومدن تو قطار ولی کم کم یاد گرفتند تصمیم بگیرند و سر تصمیمشون بایستند.
قسمت بعد خوندن شعر بود. همه با هم شعر خوشحال و شاد و خندانم رو خوندیم. پرند میگفت بهترین وسیله رشد کلامی و گفتاری و حافظه بچه ها خوندن شعره. ما ایرانیها مخزن بزرگ شعریم ولی خیلی خیلی کم شعر میخونیم. بیاین واسه بچه هامون اینطور نباشیم و رمز یادگیریش هم فقط تکراره حتی زمانی که بچه ها تو یادگیری همراهی نمیکنند هوش و حواسشون با شماست شعرها رو تکرار کنید. و باید بگم خود من تو این زمینه بهم ثابت شده تکرار رمز یادگیری شعره. شاینا کوچولو الان میتونه تو خوندن شعرهای انگلیسی که ممکنه معنیشونو هم ندونه ولی از دوران نوزادی مرتب شنیده با من همراهی کنه.
بعد از شعر هم پرند جون با یه قصه خوشگل کلاس رو تموم کرد و از بچه ها خواست بپرند تو بغل مامانهاشون. موقع خداحافظی وقتی مامانها از بچه ها می خواستند با پرند خداحافظی کنند یا اونو ببوسند پرند گفت: به حریم خصوصی بچه ها هرگز تجاوز نکنید و این مساله رو به خونواده هاتون هم حتما تذکر بدین. هروقت خواستند خودشون پا رو از این حریم بیرون میذارن و با هرکس که خواستند ارتباط نزدیک تری پیدا میکنند. کسی که بی مقدمه بچه ها رو بغل میکنه و اونا رو می بوسه بیشتر اونها رو ناراحت میکنه تا اینکه محبت رو بهشون نشون بده. زمانی که نوبت شاینا شد تا خداحافظی کنه دستاشو باز کرد و به پرند با صدای بلند گفت خدافظ عزیزم!! و خودشو انداخت تو بغلش و یه ماچ محکم از لپهای پرند کرد
و به قول مامان شایلی شاینا خودش مشکل ارتباط رو حل کرد!
احتمالا خسته شدید چند تا تیکه شاهدونه ای بخونین با تصاویر زیبای شاهدونه ای...
۱- بابا حسین و مامان نوشین هفته گذشته از سفر برگشتند. روز برگشت شاینا با خاله آیلی تلفنی حرف میزد. خاله گفت: شاینا جون بابا حسین بیاد شب میذاری تو اتاقت بخوابه؟ شاینا جواب داد: نه آخه بابا حسین سنگینه!! بوزورگه!! بعد دید انگار منظورشو نمی رسونه ادامه داد: اوتاک(اتاق) من کوتیشه(کوچیکه) بابا حسین زیاده!!!! ناگفته نمونه دخترک تو سوغاتیها غرق شد و بهترین سوغاتی هم یه عینک آفتابی مارکدار خوشگل بود. یه وقت فکر نکنین ما خیلی دنبال مارکیم ولی به نظر من عینک باید درست و حسابی باشه مخصوصا عینک آفتابی...

۲- شاینا داره موهای مامانو شونه میکنه. فرق سر مامان پیدا میشه. شاینا میگه: ای وای مامان موهات پاره شد؟!!!![]()
۳- شاینا جیگر من کو؟... من جیگر نیستم آنومم(خانومم)... مامان چی؟... مامانم آنومه... بابا چی؟ اونم آنومه؟... کمی فکر میکنه بعد میگه: نه بابا عسله!!!شاهین جونه![]()
۴- مامان پی پی دارم!!... بریم مامان رو صندلی بشین... نه مامان بریم دشویی... صندیدیل! نشینم... رو زمین هالت(halet) ذوگگقه(ذوزنقه) (همون توالت ذوزنقه!!منظور همون سنگ دستشوییه دیگه
) بشینم. مامانم رو هالت ذوگگقه می شینه. ![]()
شاینا تو حموم هم پی پی میکنی؟ نه حموم بده. صندیدیل مامان تو حمومه (توالت فرنگی رو میگه) صندیدیل من دشوییه(دستشوییه)... خلاصه آبرو نذاشته برامون...
۵- مامان این چه رنگیه؟... صورتیه دیگه دخترم... نه مامان صورتیش کم منگه(کم رنگه) نیگا نمیکنه!! (دیده نمیشه
)
ما پاتوقمون شده پارک سعادت آباد... صبحهای آروم و باصفایی داره... دوست دارین اونجا یه ۵ شنبه صبح یه قرار وبلاگی داشته باشیم؟ بهم خبر بدین...




شاهدونه ناز من شاينا جان