29 ماهگی خوش آمدی!

یکشنبه گذشته هنوز در گیر و دار بیماری شاینا بودیم و تا حدودی سعی میکردم خیلی از شرایط ناراضی نباشه تا بتونه دوره نقاهتش رو بخوبی بگذرونه. نزدیک ظهر بود و من تو اتاق مشغول انجام کارهام بودم. دیدم خبری از شاینا نیست و هرکاری میکنه سکوت پیشه کرده!! آروم از اتاق اومدم بیرون تا خبری ازش بگیرم. دیدم خیلی جدی شلوارشو درآورده دگمه های بلوز بادیشو هم باز کرده چسبهای سفت این پوشک سایز خیلی بزرگ مای*بی*بی رو هم به زور باز کرده سرشو خم کرده داره به پاهاش نگاه میکنه!! متوجه حضور من که شد بلافاصله با یه قیافه حق به جانب و طلبکارانه گفت: مامان شایلی ببین! اینجا رو ببین! و به پاهاش اشاره کرد و ادامه داد: پاهام این گوشه اش ارمز(قرمز) شده. منهم مستاصل و حیرون گفتم خوب عزیزم چکار کنم؟ باز قیافه اش حق به جانب تر شد و گفت: خوب پوشک نبند دیگه من که نی نی نیستم... میهام شو*رت بپوشم. گفتم پس جی*ش چی؟ جدی جواب داد: میرم هالت(توالت) میکنم!!

بعله و اینگونه شد که برای ما هم از همون اتفاقهایی افتاد که برای خیلی از مامانها افتاده. قبلا نوشته بودم این برنامه مدتهاست درشرف اجراست ولی شاینا واقعا حاضر به همکاری نبود و شاید آمادگی این نقطه عطف رو نداشت و من اصلا سخت نمی گرفتم. حدود یک ماه قبل عید موقع اجابت مزاج اعلام میکرد و از همون موقع دیگه پی پی تو پوشک خبری نبود ولی جی*ش همچنان تو پوشک که این یکی هم با میل خودش برطرف شد. البته مشخصه که هنوز به این شرایط عادت نداره و مواقعی که حواسش نیست یا سرگرم بازیه یادش میره ولی روز به روز اوضاع داره بهتر میشه. جالب اینجاست غروبها که باباش میاد و سرگرم بازی میشه منهم تو آشپزخونه درگیر کارهامم و ممکنه یادم بره یادش بندازم خودش پیشنهاد میکنه مامان شور*ت نپوشم شور*ت پوشک بپوشم استه(خسته) شدم... شبها هم دیگه از خیس شدن پوشک خبری نیست و صبح به صبح همراه من میاد و رو صندلی یه دریا تحویل میده البته هنوز برای اطمینان موقع بیرون رفتن و شب موقع خواب همچنان پوشک داره.

من فکر میکنم سری پیش شاینا از آداب دست و پاگیر دستشویی رفتن مثل دمپایی پوشیدن و هربار شستشو خسته شده بود این بود که از اون به بعد لگنش رو دم در حموم گذاشتم و هربار که میخواد روش بشینه میارمش رو پادری حموم که دیگه حتی احتیاجی به دمپایی پوشیدن هم نباشه و بعد با یه آب کوچولو هم میشورمش. اینطوری هم خودم هربار خسته نمیشم هم شاینا با "نه" گفتنهای هربارش اعتراض نمیکنه. اینو گفتم تا مامانهایی که دیگه نمیدونن از دست مخالفتهای این کوچولوها چه کنند این روش رو هم امتحان کنند. البته خودتون میدونین باید تو رعایت بهداشتش خیلی بیشتر از قبل دقت کنین تا آلودگی به خونه منتقل نشه.

برای خودم با اون شرایط اخلاقی و به دنبالش مریضی این اتفاق غیرمنتظره بود ولی انصافا دخترک بهترین هدیه رو در آستانه ۲۹ ماهگیش به مامانش تقدیم کرد.

 ...۲۹ ماهگی خوش آمدی و چه خوب آمدی...

چه حسن ختامی...!

چهارشنبه ظهر یعنی درست فردای همون روزی که پست قبلی رو نوشتم شاینا کوچولو درکمال تعجب ناگهان تغییر فاز داده و شده بود که دختر مظلوم و ساکت و بی سر و صدا. شاید اگه هر بچه دیگه ای بود یا حتی هر مامان دیگه ای بود کلی ذوق میکرد که دیگه دوران بحران رو پشت سر گذاشتیم. ولی من اینجور وقتها بیشتر نگران میشم تا خوشحال. حس مادرانه ام درقبال بچه ای مثل شاینا این حالت رو خیلی مشکوک شناسایی میکنه. شاینا همونجور که داشتم با تلفن حرف میزدم رو پام خوابش برد و منهم متعجب از اینکه تازه دو ساعته بیدار شده و ... هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که چند تا سرفه و خلط پشت حلق و کبود شدن و خوشبختانه زود بلندش کردم و کار به بالاآوردن نکشید... شستم خبردار شد که باید خبری باشه. شب شاهین میخواست خوش بین باشه و میگفت اتفاقی بوده و حتما چیزی نیست ما چشممون از دفعه پیش ترسیده. البته من همون بعدازظهر تمهیدات لازم رو انجام داده بودم و شاینا خانوم دو قاشق آنتی هیستامین رو میل فرموده بودند. از شام خیلی خوب استقبال کرد و منهم باز سعی کردم بی خیال شم. هنوز ما شاممون تموم نشده بود که جلوی تلویزیون خوابش برد. ولی بعد از چند دقیقه باز سرفه و این بار خلط خیلی غلیظ تر و متاسفانه تمام اون شامی رو که با اونهمه ذوق و شوق من خورده بود برگردوند. تا یکی دو ساعتی بیدار موند و وقتی خوابش برد بغلش کردم و نشسته تو بغلم خوابید. اونقدر خسته بود که اعتراضی نکرد و تقریبا دو ساعت همونطور نشسته خوابید. ولی صدای سینه اش بدجور خس خس میکرد و معلوم بود خلط خیال کنده شدن نداره و قطعا عفونی شده.

طبق تجویز بابا حسین باید اون شب واسه پیشگیری از التهاب بیشتر آمپول دگزامتازون تزریق و مصرف آنتی بیوتیک رو شروع میکردیم. راستش من به تجویزات بابا ایمان دارم. همیشه معتقده بچه ها رو هنگام بیماری نباید آزار داد. بیماریهای ویروسی در ایران اکثرا ویروسی ختم نمیشن و بیش از ۹۰ درصدشون عفونی میشن و همین باعث میشه دوره بیماری طولانی تر شه چون اولش فقط علائم کنترل میشه و دارویی به بچه ها نمیدن ولی همه بعد از چند روز با علائم حاد عفونی برمیگردن پیش پزشک ولی این بار هم بچه ضعیف شده هم والدین خسته و نگران ترند. برای همین از همون اول باید جلوی این اتفاق رو با دارو گرفت. از این رو ما هم دست روی دست نذاشتیم و بابا شاهین نصف دگزامتازون رو کشید و... به شاینا گفتم مامانی بیا اینجا پوشکتو ببینم توش چی داره و تو همین هیر و ویر! بابایی سریع آمپول رو تزریق کرد و الحق فوق العاده هم زد چون شاینا اصلا متوجه نشد. بعد که بلندش کردم تازه فهمید یه چیزی بوده... ا ا ا بابا چی بود؟ چیکار کردی؟!! منهم گفتم هیچی عزیزم پشه بود نیش زد!!... پس چرا کمرم اینقدر درد میکنه؟... آخه بابا پشه رو فشار داد جاش یه کم سوخت وقتی پشه بیدار باشیم نیشمون بزنه یه کم درد میگیره...

گریه شاینا خیلی زود آروم شد ولی وقتی نگاهم به صورت شاهین افتاد از دیدن چشمهای حلقه زده و لبهای کبودش وحشت کردم. شاهین عزیز من به قول خودش سخت ترین کار عمرش رو انجام داده بود ولی واقعا به آرامش بعدش می ارزید. شاینا کوچولو تا ساعت ۶ صبح تو بغلم نشسته خوابید و وقتی احساس کردم خلطها چسبندگی کمتری دارند و حادثه ساز نمیشن گذاشتمش سرجاش و خوشبختانه تا نزدیک ظهر آروم خوابید.

ظهر فردا هم یک بار دیگه همون اتفاق افتاد ولی کنترل شده تر بود. اما دخترک دیگه می ترسید بخوابه. بابا حسین تاکید کرد حتما شب دوم هم یه نیمه دیگه دگزامتازون تزریق شه تا التهاب کمتر بشه و آنتی بیوتیک سریع تر اثر کنه. اما این بار دیگه نمیشد خانوم کوچولو رو گول زد!! وقتی خواستم دوباره همون حقه رو بزنم بلافاصله گفت باز پشه اومده؟!! و بابا شاهین فرز و چالاک ما هم سریع تزریق رو انجام داد ولی گریه شاهدونه کوچولو اون شب شدید تر بود و درحین گریه میگفت: نه بابا پشه نبود آمپول زدی میدونم!!!

برخلاف شب قبلش دخترک شب دوم راحت خوابید و دیروز بعد از ۴۸ ساعت از بیماری تجویزات بمبارانه! بابا حسین کاملا موثر افتاد و شاینا کوچولوی ما خوب خوب شد. البته هنوز صدای سینه خبر از وجود عفونت میده و مصرف آنتی بیوتیک تا تکمیل درمان ادامه داره...

بابا شاهین عزیز... میدونم یکی از شجاعانه ترین کارها رو انجام دادی و مثل همیشه یه تکیه گاه محکم و قابل اعتماد بودی تو بحرانی ترین شرایط . به صبر و بردباری و خونسردی و اعتماد بنفس همیشگیت و آرامشی که همواره بهم هدیه میدی افتخار میکنم. چه خوبه که با منی...

امروز هم کلاس موسیقی رو کنسل کردیم. شاینا تقریبا علامتی از بیماری نداره ولی هنوز ناقله و باید مراقب بقیه بچه ها هم باشیم. راستی یه سوال... ما همیشه میگیم بچه ها تو مهد خیلی مریض میشن ولی واقعا آیا همه ما وقتی بچه هامون بیمار یا حتی ناقل بیماری اند از فرستادنشون به مهد یا پارک یا محیطهای بازی بچه ها خودداری میکنیم؟ متاسفانه مسوولان مهدهای ایران خیلی تو این مساله سختگیری نمیکنند ولی آیا خود ما این نکات رو رعایت میکنیم؟ پس چرا هنوز هستند همبازیهای کوچولوی بچه هامون تو پارکها و مهدها که عطسه میکنند و تب دارند و آب بینی هاشون آویزونه؟ شاید اگه ما کمی بیشتر مقید باشیم محیطهای عمومی بچه ها در ایران اینقدر آلوده نباشه...

پست قبلی بدون عکس بود این بار یه شاینا خانوم خوش ژست رو ببینین قبل از بیماری (دوران خوش اخلاقی!!!!!)

مرحبا به این "دی ان ای"!!

تقریبا هم سن و سال شاینا بودم. خودم اون روزو خوب یادمه. من کلا یه بچه پرگریه بودم. واسه هرچیزی یا گاهی هیچ چیزی! گریه میکردم. اون روز بدجور به گریه افتاده بودم و دیگه داشتم هق هق میکردم. مامان طفلکیم هرکاری کرده بود تا آرومم کنه. طفلی چی میکشیده اونهم با یه نوزاد چند روزه(خواهر کوچولوی من) آخرش مستاصل ازم پرسید: آخه شایلی جان چی شده واسه چی اینقدر گریه میکنی؟ حسم رو خوب یادمه فقط میخواستم گریه کنم با دلیل یا بی دلیل!! ولی نمی فهمیدم این حالت یعنی چی!! آخرش با همون هق هق گفتم: آخه مامان دلم همش میگه شایلی گریه کن گریه کن!!!

امروز بعد ازظهر روز پر از گردشی با شاهدونه داشتیم. راستش رو بخواین تو این دو روز خیلی سعی کردم باهاش مدارا کنم و خیلی خیلی هم ازتون ممنونم که مثل همیشه راهنماییم کردین. من گاهی ترجیح میدم به جای فقط عمل کردن به نظرات کارشناسان که گاهی حتی یه بچه رو هم بزرگ نکردند گوش جان بسپارم به تجربیات مادرانی که بچه داری رو با ذره ذره وجودشون می چشند. مخصوصا از وقتی که پرند جون مربی کلاس خلاقیت بهم گفت موقع زدن فقط دستهاشو بگیر و قاطعانه برخورد کن از اون موقع این رفتار خیلی خیلی کمتر شده. بگذریم... امروز عصر سرزمین عجایب بود و ددر و بازی و نقاشی و سیب زمینی سرخ کرده و هر چه باب میل شایناست. موقع برگشت نمیدونم چرا ولی تو ماشین زد زیر گریه. فکر کنم از خستگی بود. منم گفتم مامانی الان نمیتونیم دراز بکشیم باید رو صندلیت بشینی زودی میرسیم خونه. گریه هم نکن مامان حواسش پرت میشه ممکنه تصادف کنیما ببین چقدر ماشین دور و برمونه... حرفهامو پذیرفت و آروم شد ولی چند دقیقه بعد باز شروع کرد به گریه... توجه نکردم اما گریه هایی که معلوم بود بیشتر بهونه گریه است هی شدت میگرفتند. آخرش گفتم آخه عزیزم بهم بگو چی میخوای؟ چرا گریه میکنی؟ با همون لحن گریه جواب داد: آخه مامان نمیشه!! گریه نمیشه آلا شه(تموم شه)!! نمیتونم!!!

و من با لبخندی رو لبهام یاد همون حس افتادم که هنوز هم گاهی یقه مو میگیره و ته دلم گفتم: این کدهای ژنتیکی چها که نمیکنند... مرحبا به این دی ان ای (D.N.A)!!

بحرانهای دو سالگی

ساعت هشت صبحه. دیشب حدود ساعت دو بعد نیمه شب بود که پس از کلی کلنجار رفتن با شاینا خوابش برد و من هم بیهوش شدم ولی چه بیهوشی؟! تا ساعت شش صبح بیشتر از پنج بار با نق ها و جیغهای کوتاه و غلت زدنها و وول خوردن ها و ناآرومیهای تو خوابش بیدار شدم و راس ساعت شش صبح گریه بیداریش خواب رو از چشمهام ربود. تا همین نیم ساعت پیش با کلی نوازش و صحبت و وعده و وعید راضی به خوابیدن شد و من موندم و یه سر پر درد و یه کم تهوع ناشی از بدخوابیها و کشمکشهای این روزها. آخه من وقتهایی که تحت فشار جسمی یا روحی قرار میگیرم اولین آلارم بدنم تهوع و بدحالیه.

اونهایی که منو می شناسند یا خواننده نوشته هام هستند خوب میدونند من یکی از مخالفین نوشتن صرف از گل و بلبلهای! مادر بودن هستم. دوست دارم همیشه یه عینک واقع گرایانه بزنم و بچه داری رو اونطور که واقعا هست به تصویر بکشم. اینه که تو این وبلاگ پستهای غرنامه ای هم به وفور یافت میشه. از طرفی دوست دارم حتی روزهای سخت و مشکلات هم تو خاطره هامون باقی بمونه.

چند روزیه دخترکی داریم شدیدا بهانه گیر پرمدعا بداخلاق و پرخاشگر و البته بیقرار و بی تاب... جای مامانم خالی یا بهتره بگم چشمش روشن که از نوه دردونه اش غیبت میکنم!! حدود یک ماهی میشه رفتارهاش شدیدا پرخاشگرانه و بهانه گیرانه شده. دلایل متعددی رو مسبب این امر میدونستم. همون دلایل تکراری که اغلب ماها تو اینجور شرایط دست به دامنشون میشیم. مثلا عید دور و برش شلوغ بوده یهو خلوت شده یا مثلا حوصله اش سررفته که بعید میدونم با اینهمه تفریح و تنوعی که سعی در ایجادش دارم بهونه جالبی باشه یا مثلا داره دندون درمیاره که یه شش هقت ماهی هست هنوز این مرواریدها سردرنیاورده اند که خدا داند وقتی بیایند دیگه ما چه بهونه ای داریم!! ولی این چند روز اخیر این رفتار شدت گرفته. شاینا از اول خوش اخلاق نبود ولی هرگز پرخاش نمیکرد. کتک زدن مامان و گاهی بابا یا پرتاب کردن وسایل به اینطرف اونطرف یا جیغهای عصبی از جمله مواردی هستند که به تازگی دست به گریبانش هستیم. تا جایی که می تونم سازش پیشه کردم و همراهی ولی کاسه صبر هم ظرفیتی داره و معتقدم باید درجایی برخورد کرد. اما اعتراف میکنم جدیت من نتیجه ای کاملا برعکس داشته. خونه آپارتمانی با دیوارهای پوست پیازی و صد البته همسایه ای افتضاح!! دستمونو تو پوست گردو گذاشته. شاینا انگار خوب متوجه این موضوع شده که برای اینکه صدای جیغش وقت و بی وقت بلند نشه گاهی حاضر به انجام هرکاری میشیم. نگین نمیشه و همسایه بد یعنی چه و... ماجرای همسایه ما ماجرایی بس طولانی است که مقوله ای جدا داره فقط اینو بگم تو این چند روزی که این همسایه عزیز!! قصد تعویض خونه رو داره باید همچنان مدارا کنیم. دیگه راستش چند شب پیش دلم واسه همین شاینای بداخلاق که پوستمو هرروز میکند! سوخت و باهم تصمیم گرفتیم هروقت جیغ داریم!!! بریم تو اتاق شاینا و از ته دل جیغ بزنیم چون اونجا تنها جاییه که صدا به جایی نمیرسه! یا هروقت دلمون میگه مامانو بزنیم این تله تابیز زرد بدترکیب بی ادب رو که مامانشو اذیت میکنه مورد نوازش شدید! قرار بدیم!! چاره ای جز این نداشتم و تا حدی هم موثر بود ولی از نظر من خود همین قضیه و این طرز رفتار نگران کننده بود و هست. این نکته رو هم اضافه کنم تا زمانیکه بیرون از خونه ایم تقریبا همه چیز بروفق مراده البته اگه جایی باشیم که شاینا خانوم رضایت داره هرچند برای برگشت به خونه هم مکافاتهایی داریم و غالبا با گریه برمیگردیم و امان از خونه. شاینا ۱۸۰ درجه تغییر رفتار میده و دیگه خودتون بقیه اشو حدس بزنین. شبها تا ساعت یک یا دو بعد از نیمه شب بسختی به خواب میره گهگداری تا صیح میخوابه و گاهی هم برنامه ای مثل دیشب داریم. نگین ظهر نخوابونش و روزا خسته اش کن و ... این نسخه ها دردی رو تا حالا دوا نکرده فعالیتی که شاینا هر روز داره گاهی چندین برابر بچه های دیگه است. اونهایی که اونو از نزدیک دیدند خوب میدونند. چیزی که فکر منو خیلی درگیر کرده عصبی بودنشه. مثلا شاینا از اول زندگیش از همون لحظه ای که به دنیا اومده تحرک دست و پاهاش شدیدا زیاد بود و خیلی هم ورجه وورجه میکرد باز هم میگم این مساله رو اونهایی که بچه های زیادی دیدند اذعان میکنند و این فعالیت هنوز هم ادامه داره اما این روزها این تحرک خیلی از روی عصبانیت مثل کسی که میخواد حرصشو خالی کنه انجام میشه. دیشب موقع شیرخوردن چنان لگدهایی به مبل میزد که حس میکردم الان یا مبل میشکنه یا پاهای شاینا طوری میشه. این لگدها شب هم به شکم و دست و پای من ادا میشد!! و حال دگرگون الان من هم بی دلیل نیست.

تو این شرایط خودتون میتونین نتیجه بگیرین که ادامه دادن پروژه هایی مثل پوشک گیری تازه با وسواس و صبری که من به خرج دادم با بچه ای که ورد زبونش جواب "نه" شده حتی برای یه جیش معمولی یا جدا کردن رختخواب اونهم برای بچه ای که به زور خوابیده و بومیکشه تا اگه صدای نفس مامانش دور شه از خواب بپره یا وای وای جدا شدن لحظه ای پستونک موقع خواب... محال به نظر میرسه. در حاشیه بگم "نه" گفتنهاش اونقدر زیاده که دیروز که از اینهمه نفی کلافه بودم ازش پرسیدم میخوای بریم پارک؟ جواب داد: نعله!!

دیروز شاهین میگفت چند روزی به خانه پدری پناه ببرم ولی آیا این پاک کردن صورت مساله نیست یا شاید هم اینجور مسائل با پاک شدن صورتشون خودشون هم حل میشن؟! و میدونم شاهین مظلوم و همیشه همراه منهم حق داره با بیخوابیهای هرشب و صبح سرکار رفتنها مستحق ذره ای استراحته. باز هم مثل کسانی که از ناشکری می ترسند حرف بقیه رو تکرار میکنم که خدا رو شکر کن سالمه باهوشه و سرزنده حالا یه کم بداخلاقی میکنه درست میشه!! واقعا خدا رو شکر...

میدونم دوران دو سالگی دوران سختیه ولی اون روز با خودم فکر میکردم کدوم دوران آسونه؟ شما میدونین؟!!

اینهم از سرگرمی دیشب ما برای دلخوشی این دخترک بی طاقت...

پ.ن. : کلاسها همچنان ادامه دارند و باید بگم خوشبختانه شاینا تو این کلاسها همراهی و اشتیاق چشمگیری از خودش نشون میده. در اسرع وقت که این غردانی!! تخلیه شد برمیگردم با گزارش مفصلی از ادامه کلاسها

ما و نقاشی

اگه از مامان من بپرسید شایلی چطور نقاشی میکنه یا یه خاطره از نقاشی کردن شایلی واستون تعریف کنه شرط می بندم خیارهای سبز دفتر نقاشی منو تو دوران پیش دبستانی براتون میگه. شایلی ۵ ساله کودکستانی که ساعت نقاشی تنها چیزی که میکشید یه خط صاف سبز بود و در جواب به مربیش که شایلی جون چی کشیدی میگفت "خیار"!!! خودم خوب یادمه هم خیار دوست داشتم هم معلومه نقاشی خیلی سختی هم نبوده!

یکی از قدیمی ترین دوستان من یا بهتره بگم قدیمی ترین دوست من که دوستی ما برمیگرده به همون دوران کودکستانی ۲۸ سال پیش دخترکی از یه خانواده هنرمند بود که ذوق هنری و نقاشی والدینش رو به خوبی به ارمغان برده بود. "سلما" دوست خوبم که همچنان یکی ار بهترین عزیزانم هست تو تک تک دوران تحصیل هم نیمکت من و نقاشی های بسیار زیباش شهره تمام مدرسه بود. هنوز عروسکهایی که روی کاغذ می آورد یا شاخه های نرم و لرزان درختهایی که می کشید رو خوب به خاطر دارم. کسی باور نمیکرد این کارهای هنرمندانه زیر دست یه دختر ۶ ساله خلق شده اند. به جرات میتونم بگم سلما نقش بسزایی در پرورش نقاشی من داشت و معمولا الگوی بسیار مناسبی برای زنگ "هنر" مدرسه برام بود. خطاطی رو دوست داشتم و دستخط زیبایی هم داشتم ولی امان از نقاشی!! سلما همیشه هنر توانای خودش رو با من به اشتراک میگذاشت و خاطرات رنگین زیادی از اون دوران برام به یادگار گذاشته.ساعتهای خسته کننده درسی حتی تا همین اواخر مثلا سال چهارم دبیرستان با کاریکاتورهای سلمایی! حال و هوای دیگه ای پیدا میکرد.

بعد از دوران تحصیل هیچ وقت سراغ طراحی و نقاشی نمی رفتم تا اینکه همین ۵ سال پیش مسوول فنی موقت و چند روزه ای تو یه داروخانه شده بودم و کار خاصی هم بر عهده من نبود. دختر کوچولوی صاحب داروخانه دخترک ۳ ساله شیرینی بود که دست بر قضا از من هم خیلی خوشش اومده بود و این خانوم کوچولو یکی یکی شامپوهای بچه گونه و وسایل بهداشتی کودکانه با اشکال سگ و خرس و گربه و میکی موس و... می آورد و ازم میخواست براش بکشم!! اولش عجیب بود ولی کم کم دیدم چه جالب تمام شکلکها رو به بهترین نحو روی کاغذ میارم و ذوق "درنا" کوچولو نشون میده خیلی هم خوب دارم نقاشی میکشم. براحتی می تونستم اشکال رو به شکلهای هندسی ساده تفکیک کنم و بعد طرح رو کامل تحویل درنا کوچولو بدم.

باز هم چند سالی از این مساله دور شده بودم تا اینکه شاینا کوچولو وارد زندگیم شد. دورانی که بیبی تی وی نگاه میکردیم مشتاقانه هواخواه برنامه "ددی و دنی" شده بودم. دنی کوچولو برای ددی جونش مرحله مرحله طرحی رو میکشید و هر مرحله ددی حدس میزد دنی چی میخواد بکشه و غالبا هم حدس ددی اشتباه بود و بعد از تکمیل کار وقتی ددی دلش می شکست که شکست خورده دنی با کشیدن یه قلب قرمز از دل ددی درمی آورد و رقص شادی ددی در انتهای برنامه دیدنی بود. یکی از موثرترین کارهایی که کردم این بود که هر بار این برنامه پخش میشد منهم مرحله به مرحله نقاشیهای دنی رو تو یه دفتر می کشیدم و برای شاینا نگه میداشتم. الان دفترچه ای دارم درست مثل کتابهای نقاشی آسان که به تازگی وارد بازار شده.

دوران یک سالگی شاینا وقتی بیبی تی وی هم کم کم رخت بربست و قطع شد همیشه به شاهین می گفتم چرا اینقدر که عروسکهای والت دیسنی تو بازار هستند کسی به فکر ساختن شخصیتهای بیبی تی وی که هوادارانش هم تو بچه ها زیاده٬ نیست؟ یا اقلا پوسترها و نقاشیهاشون وجود نداره؟ و همین فکر باعث شد دست به ساختن شخصیتهای مورد علاقه شاینا با مقوا و رنگ بزنم و تزئینی دوست داشتنی برای اتاقش درست کنم. روز اولی که سر الیور رو ساختم خودم هم از چیزی که ساخته بودم حیرت کردم و همین قوت قلبی شد برای درست کردن بقیه...

شاینا که بزرگتر شد خودش شریک این نقاشی کردنها و کاردستی ساختن ها شده بود. رنگ و مداد رنگی و انواع کاغذها و دفتر نقاشیها بهترین وسایل سرگرم کننده شاینا شدند و یکی از بهترین خواسته هایی که همیشه از من و شاهین داشت این بود که دفترش رو می آورد و یکی یکی اسم عروسکهاشو می گفت و ازمون میخواست براش بکشیم. سابقه نقاشی من رو که خوندین باید بگم بابا شاهین هم خیلی اهل نقاشی نبود ولی همین خواسته های شاینا باعث شد استعداد ته نشین شده ما در نقاشی شکوفا بشه و از طرفی اثرات نقاشیهای ما روی شاینا به حدی بود که یواش یواش می تونستیم اثرات تربیتی نقاشی رو هم روی شاینا امتحان کنیم. کم کم خواسته هامون رو هم با نقاشی از شاینا می خواستیم مثلا این نقاشی بنده در ادامه پروژه پوشک گیریه و از شاینا میخوام تو حموم جیش نکنه چون صندلیش تو به قول خودش "هالت ذوگگقهه!!" یا توالت ذوزنقه است!!...

رشد شاینا در نقاشی اونقدر چشمگیره که وقتی قلم به دست شد بلافاصله با مفاهیمی از قبیل خط عمودی و افقی و تقریبا تمام اشکال هندسی آشنا شد و جالب اینجاست خیلی زود یاد گرفت اونها رو رو کاغذ بیاره. شاینا الان دایره مستطیل مربع لوزی بیضی ذوزنقه مثلث ستاره قلب و حتی شش ضلعی و پنج ضلعی و نیمدایره رو به خوبی می شناسه و علاوه بر اونکه مجزا شناساییشون میکنه میتونه اجسام موجود در طبیعت رو به این اشکال تفکیک کنه. مسائل هندسی رو هم خیلی دوست داره مثلا دو تا مثلث وارونه روی هم میشه لوزی یا دو تا مربع کنار هم میشه مستطیل. اصطلاحات جالبی رو هم بوجود آورده مثلا به لباسهای راه راهش میگه لباس افقی! و به لباس چهارخونه میگه بلوز افقی عمودی!!

اولین طرحهایی که روی کاغذ آورد شخصیتهای ساده بیبی تی وی مثل پیچ و پاچ یا بوبی و بوبا بودند. اگه بگم من و شاهین چیزی حدود ۲۰۰۰ تا بوبی و بوبا و پیچ و پاچ و الیور واسش کشیدیم اغراق نکردم. شاینا الان علاوه براینکه میتونه اونهارو بکشه یکی از سرگرمیهای دوست داشتنیش تو نقاشی اینه که دوست داره طرحهای ناقص مارو هم تکمیل کنه. مثلا چشم و ابروهای پیچ و پاچ رو بکشه یا طرح آدمک بدون دست و پای مارو کامل کنه. علاوه بر این هر شکل جدیدی رو که ازمون میخواد براش بکشیم به طرز اعجاب انگیزی تقلید میکنه و خوب به خاطر می سپاره. از طرفی برای اینکه استعداد نقاشیش تقلیدی نباشه من و شاهین بارها ازش میخوایم خودش از قوه تخیل خودش در کشیدن مثلا یه حلزون کمک بگیره و مارپیچهای تو در تویی که روی کاغذ میاره قند تو دلمون آب میکنه.

شاینا تو این چند ماه شاید دهها دفترچه نقاشی رو پرکرده و چندین جعبه ماژیک و مدادرنگی هدیه گرفته. اونقدر که من نتونستم همه رو به موقع به یادگار نگهدارم و هرازچند گاهی که یه کار جدید خلق میکنه عکسی ازش میگیرم و این بار فرصتی شد تا علاوه بر ثبت در وبلاگش تجربیاتمون رو هم با شما به اشتراک بذاریم...

شاینای عاشق رنگ و نقاشی...

بعضی از این نقاشیها رو تو پستهای قبلی دیدید... کارهایی که اینجا می بینید همه جدید نیستند تاریخهای جدیدشون به خاطر اینه که تازه ازشون عکس گرفتم. بعضی از اونها حتی مال دوران قبل از دو سالگی شاینا هستند...

پیچ و پاچ دیوار اتاق شاینا و پیچ و پاچ هنر دست شاینا...

بوبی و بوبا رو هم یادتونه؟ عکس اول از این قاب اتاق شاینا هستند. و به دنبالش هنرمندی شاینا در به تصویر کشیدنشون...

تصویری که خواهید دید به نظر من از خارق العاده ترین کارهای شایناست. اول فینگر فمیلی یا خانواده انگشتی رو بشناسید و بعد هنرمندی دختر منو ببینید. در حاشیه بگم شاینا شعر این برنامه رو خیلی خوب میتونه بخونه.

یکی از سرگرمیهای ما کشیدن اجزای صورت برای اشکال هندسیه... حالتهای خندان و گریان و تعجب و ... رو شاینا خیلی خوب روی کاغذ میاره.

میچ و ماچ پازلهای خوشگلی هستند که محبوب شاینا تو برنامه های بیبی تی وی شدند. تصویر بزرگشون رو دیوار اتاق شاینا قبلا بود. درست به بزرگی الیور روی کمد. ولی زمان بیماری سخت امسال زمستونش به خواسته خودش از رو دیوار پایین اومدند و تسلیم خط کشیهای شاینا شدند.

شکل بالایی کار مامان شایلیه و بقیه شاینا جون...

اینهم که تمام و کمال کفشدوزکهای متعلق به شاینا جون...

ازم خواست براش ماهی بکشم ولی فقط بدنه شو... پولکها و باله ها رو خودش تکمیل کرده...

ولی این یکی با انتخاب خودش و تماما توسط خودش کشیده شده...

فکر میکنین اینها چیند؟ شاینا میگه بادکنکهای آقا بادکنکی دم در سرزمین عجایبند. این قدرت تخیل زیبا نیست؟

یکی از کارهای اولیه ما تو نقاشی اینجوری بود. اسکلت آدمک رو می کشیدیم و شاینا دقیقا بقیه رو تکمیل میکرد. این نقاشی مال چند ماه پیشه. شاینا حتی واسه آدمکش ناف هم میذاشت. ولی الان دیگه ازمون اسکلت نمیخواد.(عکس دوم)...

این آقا عینک داره ها!! به قول خود شاینا ددی عینکیه!!

در پایان اضافه میکنم نحوه قلم به دست گرفتن و کنترل فشار روی کاغذ از جمله مواردیه که شاینا کاملا روشون مسلطه...

هرچند تعداد نقاشیهای شاینا خیلی خیلی بیشتر از اینهاست ولی همینها رو داشته باشید تا هربار نمونه های جدیدتری رو باهم ببینیم. ضمنا خیلی خوشحالم میکنید اگه نظراتتون رو راجع به کار شاینا و نحوه برخورد با این استعداد و علاقه اش و پرورش اون برام بنویسید...

و حسن ختام این پست شاینای هنرمند ما که عاشقانه کاردستیهای اتاقشو دوست داره و خودش خواسته کنار اونها یه عکس یادگاری بگیره...