جشنواره کودک

شنبه گذشته ما هم سری به جشنواره کودک که در برج میلاد برگزار میشد زدیم. شاهدونه کوچولوی ما علاوه بر هیجانی که از بازدید نمایشگاه داشت ذوق و شوق بیشترش اونهمه نزدیکی به برج میلاد بود. یادتونه گفته بودم یکی از سمبولهای تهران براش شده برج میلاد. فکر کنم سازندگان این سازه دارند به هدفشون نزدیک میشن همون تبدیل برج میلاد به عنوان سمبول و نشانه تهران اثراتش رو تو نسل جدید داره نشون میده.

به نظر من جشنواره کم و کاستیهای زیادی داشت مخصوصا با توجه به حجم وسیع تبلیغات رسانه ای و های و هویی که تو مدت برگزاری ازش می شنیدیم ولی به هر حال بودن در محیطی کودکانه حتی با کیفیت و کمیت پایین برای کودکان و حتی مامانها دلچسب و شیرینه. غرفه های نمایشگاه رو اکثرا اسباب بازی فروشی ها چند تایی هم سی دی و تک و توک کتاب فروشی ها تشکیل میدادند. اسباب بازیها هم غالبا شامل پازلهای چوبی و مدل سازی های سه بعدی که بیشترشون ماکت های برج میلاد بودند٬ می شدند. پازل ها هم بیشترش تکراری در هر غرفه دیده میشد. هرچند شاینا کوچولوی عاشق پازل سازی ما سهم خودش رو از پازلها انتخاب کرد٬ عروسک پلنگ صورتی هم به کلکسیونش اضافه شد و باید بگم ما دست پر به خونه برگشتیم.

در طبقه دوم نمایشگاه من تنها غرفه مورد علاقه و تقریبا به درد بخور رو دیدم. با دیدن غرفه کانون پرورش فکری با اونهمه کتابهای آشنای مربعی شکلش که خیلیهاشون عنوانها و حتی طراحی جلد دوران کودکی و نوجوانی منو هنوز هم داشتند٬ چشمهام برق زد ولی متاسفانه تو طبقه دوم نمایشگاه پیشول میشول و آق پیشولک (همون گربه های معروف انیمیشنی شهرداری تهران) برنامه موزیکال داشتند و شاینا کوچولوی ما که تا حالا در برابر عروسکهای عظیم اندازه آدم (همون آدمهای عروسک پوش!) واکنش نشون نداده بود اصلا از هیبت اون گربه های سطل آشغالهای تهران! خوشش نیومد و مدام میگفت برگردیم!! آخرش هم که احساس کرد من ممکنه تو غرفه کانون یه کم زیادی طولش بدم اعلام کرد جیش دارم!!! و ما مجبور شدیم خودمون رو سریعا به دو طبقه پایین تر به دستشویی برسونیم و اینگونه شد که از غرفه کانون فقط کتاب "برگها" و "هسته ها" نصیبمون شد که قراره در وقت مقرر با شاینا از ساخت کاردستیهاش لذت ببریم...

و حالا وفای به عهد... این شما و شاینای دوستدار برج میلاد ما!

هرکاری کردیم هر دو تو کادر جاشون نشد آخه اختلاف قدشون خیلی زیاد بود!!

شاینا علاوه بر برج میلاد برج تهران رو هم خوب میشناسه و واقعا تشخیص این ساختمون بین اینهمه سازه های بلند شهر جالب توجهه. از اون ارتفاع برج تهران رو شناخت و ازم خواست یه عکس از اون و خودش بگیرم!!

دخترک اصلا حاضر نشد در غرفه خیلی شلوغ نقاشی آریا کنار بچه ها بشینه و نقاشی بکشه! شاید به خاطر ازدحام بچه ها تمایل نداشت اونجا شرکت کنه. قیافه رو دارین انگار غرفه خودش بوده بچه ها صاحب شدند!!!

ولی از غرفه نسبتا خلوت خمیربازی آریا خوشش اومد...

هر جا هم که عکسی از برج میلاد میدید میگفت مامان من اینجا با برج میلاد ژست بگیرم ازمون عکس بگیر!!

یکی از پازلها پازل چوبی حروف الفبای انگلیسیه که شاینا کوچولو کامل و بدون نقص میتونه شعر معروف ABCD رو بخونه و وقتی بدون خجالت واسه آقای غرفه دار خوند این توپ رو هم جایزه گرفت...

اینهم عروسک جدید شاینا خانوم... اون کوچیکه تو بغلش نه اون بزرگه که شاینا تو بغلشه!

در حاشیه: یادگیری دیداری و قدرت تشخیص و آموزش از طریق بینایی در شاینا فوق العاده است. خیلی خیلی تمایل داره چیزهایی رو که می بینه به خاطر بسپاره  نسبت به چیزهایی که می شنوه مثل شعر خوندن. حتی شعرهایی رو که به صورت کارتونی می بینه رو خیلی بهتر از شعرهایی رو که فقط می شنوه یاد میگیره. مثلا چند روز پیش در حالیکه روی زمین نشسته بود کف پاهاشو گذاشت رو زمین و زانوهاشو آورد بالا و با دو تا زانوی خم شده به بالا با پاهاش دو تا ۸ ساخت و بهمون گفت: مامان بابا ببینین زانتیا شدم! (علامت ماشینهای سیتروئن مثل زانتیا رو میگفت!!) یا همین شناسایی ساختمونها یا با همون پازل حروف الفبا تو همین چند روز حروف  W٬A٬R٬O٬Q٬V یاد گرفته و تو متنها اونهارو شناسایی میکنه حتی میتونه مشابه هم باهاشون پیدا کنه مثلا دیروز تو یه کاغذ چند تا عدد نوشته بودم عدد ۸ رو نشون میده میگه این A و عدد ۷ رو میگه V (وی). و یا اینکه به تازگی به خاطر پازل پرچم کشورها شدیدا علاقمند به یادگیری پرچمها شده و تو همین چند روز امریکا٬ انگلیس و کانادا رو از رو پرچمشون میشناسه. اونقدر سریع یاد گرفته و علاقمند شده که حتی نمیدونم چطور میتونم مفهوم کشور رو بهش یاد بدم چون هنوز ذهنیتش از مکان در حد شهره نه کشور. فعلا که من از اینهمه علاقمندی و شور و اشتیاق به یادگیری بی نهایت مسرورم و با کمال میل هر آنچه میدونم رو بهش یاد میدم و خوب میدونم با وضعی که داره پیش میره باید منهم به دانسته هام اضافه کنم.

پ.ن. : بابا حسین عزیز... بابا بزرگ مهربون و دوست داشتنی شاینا کوچولو... دستان شفابخش و پرمهرت رو می بوسیم٬ دستانی که خداوند هم بر آنها بوسه میزنه٬ دستانی که تسکین دهنده آلام و دردهای بسیار بوده اند و محبتشون آرامش بخش هزاران دل رنجور و بیمار... مهربان ترین و بی نظیرترین پزشک دنیا... روزت پیشاپیش مبارک...

کودک و سفر هوایی

قبل نوشت: این پست شاید خسته کننده باشه و حوصله نکنین همه شو بخونین عیب نداره پست بعدی رو پرعکس میایم

به دنبال این پست لیلی جان ما هم برآن شدیم تا خاطرات و تجربه های سفرهای هوایی متعددی رو که با شاینا داشتیم با شما به اشتراک بذاریم. من و دخترم در طول این نزدیک به سه سال زندگی مادر شدنم در مقاطع مختلف سنی شاینا سفر هوایی داشتیم هرچند مدت زمان سفرهای ما از دو ساعت تجاوز نمیکنه ولی معطلی ها و بی نظمی های پروازهای داخلی و همچنین کمبود امکانات داخل هواپیماها نسبت به پروازهای بین المللی٬ گاهی باعث میشد همین نهایتا دو ساعت پرواز به اندازه یه پرواز چندین ساعته دور دنیا سخت به نظر برسه و دغدغه ایجاد کنه.

من بر حسب تجربه انواع سفرهای هوایی رو به چهار قسمت تقسیم بندی میکنم. چون به نظرم تو هر دوره باید تجربه جدیدی کسب کرد و شیوه جدیدتری هم برای سازش با کودک بکار برد.

اول: دوره نوزادی : منظور من از این دوره محدوده سنی بدو تولد تا حدود سه یا چهارماهگیه. مقصود دوره ایه که کودک درک کمتری نسبت به محیط اطراف داره و بیشتر با حواس و بدن خودش کلنجار میره. در این دوره سرگرم کردن کودک نسبت به رفع نیازهای جسمانیش نقش کمرنگ تری داره. من و شاینا تو این دوره دو سفر هوایی رو تجربه کردیم.

۱- تهران-مشهد... بهمن ۸۶ با شاینای ۴۵ روزه...

تصمیم داشتم بلافاصله بعد از زایمان همراه با مامانم به خانه پدری نقل مکان کنم ولی زمستان بسیار شدید اون سال مخصوصا هوای ۳۰ درجه زیر صفری زادگاهم از طرفی نگرانی از عدم تحمل نوزاد باعث شد این سفر رو به بعد از چهل روزگی به تعویق بیندازیم. اون روز قرار بود مستقیما به مقصد بجنورد بپریم ولی برف شدید صبح تهران هرج و مرج بی سابقه ای در فرودگاه پایتخت ایجاد کرده بود. هیاهو و شلوغ پلوغی مهرآباد تا اون زمان سابقه نداشت ضمنا هنوز پروازهای خارجی از مهرآباد انجام میگرفت و سالنهای پروازهای داخلی مجزا نشده بودند. هوای اون روز و به تبع اون برف و کولاک بجنورد باعث شد که بعد از ۷ ساعت معطلی سرانجام پرواز کنسل شه و ما که قرار بود ساعت ۱۰ بریم بجنورد بهمون پیشنهاد داده شد ساعت ۴ بریم مشهد!!!

و اما تجهیزات لازم برای سفر با نوزاد که به ذهنم میرسید... لباس و پوشک به مقدار کافی٬ شیشه شیر حتی اگه کودک شیشه خور نباشه٬ آب قند آماده برای مواقع ضروری٬ پتو مخصوصا در زمستان٬ خوراکی لازم برای مادر شیرده٬ یک شیشه شربت دیفن هیدرامین به تجویز بابا (هم برای خاصیت آرام بخشی هم برای احتمالا تهوع و پروازگرفتگی کودک)٬ من حتی یه آمپول پرومتازین هم داشتم که در مواقع خیلی خیلی اورژانسی که ممکنه بچه به هیچ وجه اختلاف فشار جزئی ناشی از پرواز رو تحمل نکنه به کار میاد. ضمنا هر دوی این داروها با تجویز پزشک شاینا کوچولو و با مسوولیت خود من مصرف میشدند اصلا قصد ندارم بگم همه میتونن به بچه شون آمپول بزنن ولی من این توانایی رو اون موقع در خودم احساس میکردم.

مهمترین نکات مورد توجه با نوزاد در هواپیما: مراقب گوش بچه باشید. هنگام اوج گرفتن یا نشستن بچه ها بر اثر گرفتگی گوش بی قراری میکنند. شاینا کوچولوی ما که تو اون مدت هفت ساعت در فرودگاه غرق خواب شیرین بود به محض برخاستن شروع به جیغ کشیدن کرد. پستونک رو یه کم به محلول آب قند زدیم و تو دهنش گذاشتیم سریع آروم گرفت. حتما در این هنگام بچه را به مکیدن وادارید.

شیر دادن از مشکلات عمده من بود چون اصلا نمی تونستم در یه محیط عمومی به شاینا شیر بدم. نمازخانه فرودگاه چند بار میزبانمون شد ولی تو هواپیما به همون پستونک و چند قطره آب قند بسنده کردیم.

تعویض پوشک در فرودگاهها و هواپیماهای ایران معضل بزرگیه. مخصوصا اگه بچه ها اجابت مزاج هم داشته باشند. خوشبختانه شاینای ما اون روز همکاری کرد و به خاطر جذب بالای پوشکش احتیاج به تعویض جیش هم نداشتیم. ولی نگرانی پی پی در طول سفر هنوز هم همراهمونه!!!

اگه شما بچه ای داشته باشین که به بنفشی جیغهاش! شهرت داشته باشه یه مشکل دیگه تون آزار رسوندن به گوش بقیه مسافرهاست. شاید بگین خوب بچه است جیغ بزنه چه عیبی داره ولی باید جیغهای شاینا رو می شنیدین بعد اینو میگفتین. ما که اون روز خودمونو زدیم به اون راه مخصوصا مسافرهای خسته اون پرواز که اکثرا به فکر تاخیر پروازشون و سفر دوباره شون از مشهد به بجنورد بودند اعصاب درست و حسابی هم نداشتند اما هرچه بود با ما راه اومدند و به چشم غره کفایت کردند!!

اون سفر با همراهی مامان و صد البته همراهی ویژه شاینا در خوابیدن بخیر گذشت...

۲- بجنورد-تهران... فروردین ۸۷ با شاینای سه و نیم ماهه...

بعد از حدود دو ماه از خونه پدری برمیگشتیم. این بار بابا شاهین همراهمون بود. شاینا بزرگتر شده بود اما هنوز هم بنوعی نوزاد محسوب میشد. هوا خیلی خیلی بهتر از اون روز کزایی زمستونی بود و از اون مهمتر لازم نبود مثل تهران خیلی زود از خونه دربیایم و تو فرودگاه معطل شیم. فرودگاه کوچولوی شهر ما نزدیک خونه مونه و ما حتی میتونیم ببینیم هواپیما کی می شینه تا مسافرهاشو سوار کنه دوباره برگرده تهران.

همه چی بهتر از دفعه قبل بود. تقریبا همه مسافرها مارو می شناختند و یه جورایی فامیل بازی بود و همین مساله خیال منو هم راحت تر میکرد. البته شاینا کمی گریه و جیغ و داد کرد ولی با خوردن پستونک سریع خوابش برد و البته شیر دادن بهش تو اون شرایط با پرواز نسبتا آشنا خیلی راحت تر بود. ولی من باز هم تمام تجهیزات سفر قبل رو همراه داشتم و شاینا هنوز هم نوزاد محسوب میشد.

دوم : مرحله حدود شش ماهگی تا ۹ یا ۱۰ ماهگی

بچه ها در این دوره درک بسیار بیشتری از محیط دارند.نیاز سرگرم کردنشون هم پررنگ تر میشه. دیگه مثل دوره نوزادی براحتی نمی خوابند و خیلی تحت تاثیر محیط پر زرق و برق فرودگاه قرار میگیرند.

۳و۴- تهران-بجنورد و برگشت... خرداد ۸۷ با شاینای شش ماهه

۵و۶- تهران بجنورد و برگشت... شهریور ۸۷ با شاینای ۹ ماهه و برگشت 

در هر چهار تای این سفرها من همچنان تجهیزات دارویی خودم رو همراه داشتم مخصوصا اینکه متوجه شده بودم شاینای ما دچار ناراحتی حرکت (همان ماشین گرفتگی یا پرواز گرفتگی) میشه. محیط پر سر و صدای فرودگاهها رو خیلی خوب می پسندید. اسباب بازیها و کتابها به تجهیزات ما اضافه شدند.یکی از تجهیزات جذاب که هنوز هم مورد استفاده است موبایل بابا شاهین با کلی عکس و فیلم توشه. بعد از اون منهم در مواقعی از خود شاینا قیلم میگیرم و تو زمان سفر دیدن فیلمهای خودش سرگرمش میکنه. مشکل جدید گرمای هوا بود اونهم با شاینای کم طاقت به گرما. یه بادبزن کوچک تا حدودی مشکل مارو حل میکرد. شاینا کوچولو دیگه می تونست شیشه هم بگیره. تو سفر شش ماهگی شیشه حاوی شیر دوشیده مامان شایلی و تو سفر ۹ ماهگیش حاوی شیرخشک بود. توجه کنید یه یخدون کوچیک که میتونست فقط یه کیسه پلاستیکی دو جداره با چند قالب یخ باشه کنار شیشه ها جای میگرفت چون گرمای هوا و تاخیر پروازها رو نمیشد نادیده گرفت. اگه بچه ها شیرخشکی هستند بهتره شیر رو آماده نکنین و فلاسک و قوطی رو با خودتون این طرف و اون طرف بکشونین!! مسلمه که بار حمل شدنیتون خیلی خیلی بیشتر از هر دفعه است چون علاوه بر وسایل نوزادی وسایل کودکی رو هم با خودتون یدک می کشین.

بچه ها هنوز هم به واکنش گوشهاشون حساسند. مکیدن هنگام اوج و فرود یادتون نره. باز هم بهتره بچه ها بخوابند. خوشبختانه شاینای ما در هر چهار پرواز خوابید البته قبلش جیغ هم زد داد و بیداد هم کرد کمی باز هم آبرومون رفت!!! ولی بالاخره بعد از کلی آواز خوندن در گوشش خوابش برد. اصلا خجالت نکشین اگه مجبور شدین بلند بلند شعر آقا خرگوشه رو بخونین. من که می خوندم!!

سوم : دوره یک سالگی تا دو سالگی

به نظر من این دوره سخت ترین دوره سفر هوایی با بچه هاست. اونقدر بزرگ شده اند که درک کاملی از اطراف داشته باشند از طرفی اونقدر کوچیک نیستند که مجبور باشند تمام مدت پرواز تو بغلتون جا خشک کنند و مفهوم سررفتن حوصله در این دوره کاملا نقش میگیره. من وشاینا مسافرتهای زیادی در این دوره سنی داشتیم و باید بگم تو هرکدومشون یه جور بهم سخت گذشت. شاینا دیگه براحتی نمی خوابید تو هواپیما عرق میکرد از صدای پرواز می ترسید تو اون محیط تنگ تحت فشار بود و دائم تمایل داشت راه بره. شاید حوصله تون سربره ولی برای خودم جالبه سفرها و وقایعشون رو به تفکیک بنویسم.

۷- تهران-مشهد... آذر ۸۷ با شاینای تقریبا یک ساله...

انتخاب ساعت پرواز برام خیلی مهمه. هنوز هم هست. هر مادری نظم خواب خوراک خوش یا بد اخلاقی بچه یا حتی زمان پی پی کردن بچه شو تا حدی میتونه تنظیم کنه و بهش شناخت داره. پرواز ساعت ۷ بعدازظهر اون روز ما بهترین زمان برای مسافرت با شاینا بود. شاینا سرحال و شاداب تو کل معطلی در فرودگاه با همه معاشرت کرد و هوای مطبوع سالن پروازهای ایران ایر که تا قبل اون مربوط به پروازهای خارجی بود ثابت میکرد در فرودگاههای ایران تو قسمت خارجی شرایط خیلی با قسمتهای داخلی فرق داره. هواپیمای ایرباس بزرگتر اون کمبود امکانات هواپیماهای کوچولو رو نداشت. شاینا کلی با اسباب بازی هدیه شرکت هواپیمایی که خاص پروازهای ایران ایره سرگرم شد شیرشو خورد و خوابید. پرواز یک ساعته نسبت به دو ساعته ها مزید بر علت شد تا خاطره خوبی از اون سفر در ذهنمون بمونه. ضمنا مهماندارهای بسیار باتجربه تر ایران ایر همکاری خیلی خوبی باهام داشتند بطوریکه من شماره صندلیمو گم کرده بودم!! و مهماندار که می تونست سختگیری کنه جای خودش رو موقتا به من داد که بعد بی خیال صندلی و کارت گم شده منهم شد. اینگونه رفتارهای به ظاهر کم اهمیت میتونن خیلی خیلی روحیه بخش و آرام کننده باشند.

۸- بجنورد-تهران... آذر ۸۷ با شاینای تقریبا یک ساله...

خواننده های خوش حافظه وبلاگ ما شاید یادشون باشه که تو اون سفر ما حدود یک هفته پشت ابرها گیر کرده بودیم. پرواز مرتب کنسل میشد و سرانجام در روز ششم دو ساعت قبل از پرواز بهمون خبر دادن که امروز میتونیم بلیطمون رو او کی کنیم. عجله و استرس در اون سفر نمک مسافرتمون شد. البته مزه اش تا حدودی هم شور بود!! فرصت نکردم وسایل و تجهیزات و سرگرمی زیاد و فکر شده ای واسه شاینا بردارم. شاینا درست نخوابیده بود و باید بگم بداخلاقی هم چاشنی سفر شده بود. آخرش تونستم سرشو با دسته کلیدم گرم کنم و باید بگم همون خوردن و لیسیدن دسته کلید شاید آلوده و خستگی و استرس ناشی از عجله "شاید" باعث شد دخترکمون درست در روز تولد یک سالگیش یعنی یک روز بعد از اون پرواز دچار گاستروآنتریت و اسهال و استفراغ شدیدی بشه. من ذهنیت خوبی از اون سفر ندارم.

۹- تهران-بجنورد... فروردین ۸۸ با شاینای ۱۶ ماهه...

۱۰- مشهد-تهران... فروردین ۸۸ با شاینای ۱۶ ماهه...

سفر رفت با همراهی بابا شاهین بود و شاینا کوچولوی ما دیگه می تونست راه بره. سرکردن و حتی تاخیر در فرودگاه دیگه خستگی سابق رو نداشت. شاینا کل فرودگاه رو با قدمهای ریزش درمی نوردید و با انتخاب آبمیوه و خوراکی و اسباب بازیهای رنگارنگ عشق میکرد. در این سفر من یه کاردستی ابداعی هم با خودم داشتم. آلبوم عکس کوچکی ساخته بودم پر از عکسهای خانوادگی رنگارنگ با حضور اشخاص دوست داشتنی شاینایی. این کتاب کوچولو از هر اسباب بازی دیگه ای کارسازتر بود. باید اضافه کنم من تو این دوران همیشه چندین اسباب بازی جدید فقط برای زمان هواپیما کنار میذاشتم و تو فرودگاه یا هواپیما ازشون پرده برداری میکردم. هیجان بازی با وسیله تازه و دیدن عکسهای خاله ها و عمه ها و دوستان زمان نشستن در هواپیما رو کوتاه تر میکرد.

البته شاینا در اون سفر کم هم گریه نکرد. چون دیگه خوابش نمی اومد. یادمه تو کل سفر شاینا کوچولو تو بغل بابا شاهین جیغ زد و تمام مهماندارها در خدمت خانوم در حال تلاش برای آروم کردنش بودند. طوری که اول فکر کردیم نکنه مشکلی یا دردی داره ولی به محض رسیدن به فرودگاه و دیدن چهره خندان خاله ها که به استقبالش اومده بودند همه چیز تموم شد فقط به قول شاهین ما موندیم و کلی عذرخواهی از مسافران!!!!

در سفر برگشت که ما باز هم پشت ابرها گیر کرده بودیم برنامه سفر رو از مشهد تنظیم کردیم و میان ریزش برف بهاری اون روز مشهد در کنار بازیکنان تیم فوتبال ابومسلم راهی مشهد شدیم. باید بگم اونهم یکی از خاطره انگیزترین سفرهای ما بود. فوتبالیستهای مهربان تو کل پرواز هوای مارو داشتند و با شکلات و خوراکی سر شاینا رو گرم کردند بطوریکه واقعا دست تنها بودن رو حس نکردم و شاینا هم بعد از کلی بازی باهاشون خوابش برد.

۱۱و۱۲- تهران-رامسر و برگشت... تیر ۸۸ با شاینای ۱۹ ماهه...

در نوع خودش سفر منحصر بفردی بود. شاینا سفر رو خوب درک میکرد. میدونست میخواد بره دریا و جالب اینجا بود مناظر خاص دیدنی تو مدت پرواز توجه اونو هم به خودش جلب کرده بود. هوا صاف و آفتابی و دریای خزر زیر پاهامون می درخشید. مدت زمان خیلی کوتاه سفر (حدود ۴۰ دقیقه) مجال بی حوصله شدن رو هم نمیداد. شاینا از خوراکیهای سفر استقبال کرد و برای اولین بار با هم از سفر لذت بردیم.

۱۳- بجنورد-تهران... شهریور ۸۸ با شاینای تقریبا ۲۱ ماهه...

سفر زمینی موفق رفت ما به برگشت هوایی منتجه شد. مجبور شدیم به خاطر گرمای هوا و باز هم کم طاقتی شاینا در ماشین با هواپیما برگردیم. این پرواز هم باز یه جورایی جالب بود. و اونهم خلوت بودن هواپیما بطوریکه من و شاینا به تنهایی چهار تا صندلی داشتیم!!! تو مدت پرواز شاینا دائم در حال تغییر جای نشستنش بود. یادمه وقتی رسیدیم به بابا شاهین میگفت هواپیما مال من بود!!!!

چهارم: دوره بعد از دو سالگی

خیلی زیبا و راحته. اصلا متوجه نمیشین یعنی باورتون نمیشه یهو اون حجم نگرانیهاتون کم بشه. خانوم کوچولوی ما یه صندلی اختصاصی واسه خودش داشت. عاشق پرواز و هواپیما بود. با دیدن هواپیماهای فرودگاه ذوق میکرد. تو پرواز مرتب از هواپیما و مهماندار و خلبان و حتی حرفهای پشت میکروفون اونها سوال میکرد. کمربندشو می بست و به ما هم تذکر میداد. این بار نقاشی کشیدن هم به سرگرمیهای هواپیمایی اضافه شده بود. تو کیف بنده هم دیگه شیشه و فلاسکی وجود نداشت. به عبارتی منهم سبکبار شده بودم!!

من و شاینا دو مرحله سفر تو این دوره داشتیم (با و بی پوشکی!)

۱۴و۱۵- تهران-مشهد و برگشت... دی ۸۸ با شاینای دو سال و یک ماهه

من بیشتر هیجان داشتم با دیدن اینهمه تغییر و تحول و راحتی. اونهم برای منی که دغدغه های سفرهام برای خودم هم بزرگ و پررنگ بود تا اون موقع. شاینا هنوز پوشک میشد و مشکلات تعویض های گاه و بیگاه هنوز وجود داشت مخصوصا در پرواز برگشت که نیمه شب بود و زمان دستشویی سرکار خانوم!!! ولی خوب به خیر گذشت و دخترک لطف کرد و سفر رو سخت تر نکرد!!!

۱۶- تهران-بجنورد... تیر ۸۹ با شاینای دو و نیم ساله

۱۷- مشهد-تهران... تیر ۸۹ با شاینای دو و نیم ساله

جزئیات سفر اخیرمون رو به یاد دارید. مساله اصلی ذهنی من در این سفر دستشویی رفتن شاینا بود. تاخیر هر دو پرواز مخصوصا برگشت که چندین ساعت در نیمه شب رو در فرودگاه مشهد گذروندیم و نبودن امکانات استراحت در فرودگاه به نگرانیهای من دامن میزد ولی اعتراف میکنم شاینا همکاری بسیار بسیار شایان ذکری باهام داشت. حتی تو هواپیما وقتی گفت جیش دارم و ازش خواستم برسیم تو فرودگاه بریم دستشویی آخه اینجا توالتش فرنگیه و نمیتونی جیش کنی (الان دیگه اون مشکل رو هم نداریم) خیلی خوب پذیرفت و خودشو کنترل کرد.

میدونم خیلی خسته تون کردم ولی یادآوری تمام اون سفرها برای خودم خیلی جذاب بود و راستشو بخواین تو پرواز اخیرمون با دیدن مامان مضطرب یه نی نی چند ماهه که نمیدونست در برابر اونهمه جیغ بچه چه کنه سعی کردم آرومش کنم و با خوندن پست خاله لیلی با خودم گفتم شاید خاطرات من بتونه ذهن ناآروم مادری رو آروم کنه...

به زودی برمیگردیم با یه پست پرعکس...

شاینای این روزها از نگاه تصویر

دیشب مامانم پای تلفن یه گله کوچولو ازم کرد. گفت این مامان شاینا خانوم هم چقدر تنبل شده یک هفته است سایتشو به روز نکرده! ما دلمون میخواد این دخترمونو ببینیم... و این مامان شاینا کوچولو هم در کمال شرمندگی به مامان جانش قول داد هرچه زودتر بیاد و بنویسه. از اونجایی که خوب میدونم عکسهای شاهدونه ای طرفدار بیشتری دارند و از طرفی این یه چرت کوچیک شاینا خانوم مجال نوشتن نمیده اومدیم به خاطر گل روی مامان جونمون هم که شده یه پست اختصاصی تصویری بذاریم تا بعد بیایم و باز بنویسیم و بنویسیم...

شاینا در جنگل جادویی مشهد ...

و شاینا با لباس جدیدش که کشته مارو باهاش!!!! بیرون و خونه و رختخواب و ددر و ... همه جا باید این دامن چین چینی خط خط سفید داره تا*تیانایی!! رو بپوشه! اینها توصیفات خودش بود از این لباسش!!

شاینا در مهدکودک همراه با همکلاسیهای کلاس موسیقی... آوین و شهراد

شاینا و باز هم زلم زیمبو!! این عکس به درخواست خودش گرفته شده : مامان شایلی من خوشگل شدم گربندن(گردنبند) جدید دارم میخوام کنار آینه وایستم شما ازم عکس بگیر بذار تو کامپیوتر!! به روی چشم

و اجابت درخواست دوستانی که طالب تماشای نقاشیها بودند. اینها همین دیشب خلق شده اند...

این بابا حسینه... سیبیل هم داره حالا هی شما بگین دخترم سیبیل زیر دماغه نه روی دماغ! دید این خالق خلاق عوض نمیشه که نمیشه!

اینهم سفره شاینا خانومه. به قول خودش عمودی افقی داره!

شاینا بدو بدو اومده میگه مامان ببین قایق ساختم همونی که رو آبه!

اون بالایی سمت چپ به قول شاینا خانوم دانکیه (dunckey) و اون خطهای کوچولوی دور و برش به قول شاینا نوشته هاشه! خودش معتقده کتاب قصه درست کرده

و در پایان این شما و اینهم خانواده سه نفره عاشق پیشه "ش" به قلم هنرمند شاهدونه شون. بهش میگم چرا اینا دست و پا ندارند؟ میگه آخه فقط صورت کشیدم مثل عکسها! احتمالا دخترکمون مفهوم پرتره رو هم میدونه.

از نگاه شاینا بابا شاهین هم موهاشو رنگ کرده!!! هم خال روی صورتش کوچیک شده

مژه های مامان شایلی رو دارین؟ کاملا مشخصه خیلی از مژه های بابا شاهین پر تره. ضمنا به قول شاینا: مامان چقدر صورتت جوش داره!! حالا هی بیا و بگو اینا جوش نیستن یا اینا زیر پوستی اند یا... دید این نقاش کوچولو همینه که هست!

اینهم شاینا خوشگل چشم درشت ما

و برای فقط تصویری نبودن این پست چند تا تیکه شاینایی هم ضمیمه میکنیم...

- دخترک عاشق برج میلاد شده! تو خیابون مدام دنبالشه و سرش میچرخه. داریم تو یه اتوبان میریم و با بالا و پایین رفتن روی پلها برج میلاد هم هی گم و پیدا میشه. شاینا دیگه حوصله اش سرمیره و با توپ پر میگه: اه که این برج میلاد هم هی میره لای در و دیوار نمیشه ببینمش!!!

- عشق به شناسایی ماشینها همچنان ادامه داره. برای اولین بار به یه پراید بدون صندوق اشاره میکنه و اسمشو می پرسه وقتی کلی توضیح میدم که اینهم پرایده یه نگاه به بغل ماشین میکنه و میگه: آره فکر کنم پرایده ولی چرخاش "تقریبا" مثل سمنده ها!!

و باز در حاشیه عشق به ماشینها تا هفته پیش به بابا رضاش میگفت بزرگ شدم برام بنز بگیرین! ولی بعد که یه آرم جدید یاد گرفت نظرش عوض شده دخترمون لکسوز(lexus) میخواد! خدا به خیر کنه اینجور که هفته به هفته میلیون میلیون بیشتر میشه وقتی بزرگ شد موشکی ماهواره ای بشقاب پرنده ای چیزی میخواد ازمون حالا جالبیش اینه من نمیدونم این فسقلی از کجا فهمیده کدوم ماشین ارزشمندتره!!!

چند قدم تا 32 ماهگی

چند روزیه سرمون حسابی شلوغه. این هفته چند تا مهمون عزیز داریم که باید بگیم تقریبا ناگهانی برنامه سفرشون جور شد و اومدند پیشمون. خاله آیلی و خاله مانلی و بابا حسین... میشه حدس زد که به شاینای قصه ما و البته مامانش چقدر خوش میگذره مخصوصا اینکه هنوز در تب و تاب سفر بودیم و انتظار دیدن مجددشون رو نداشتیم. هنوز مجوز نوشتن دلیل سفرشون برامون صادر نشده! امیدواریم بزودی بیایم و خبرهای خوب بنویسیم. ضمنا این خاله خانومهای ما عروس نشدند یا نمیخوان بشن فکرتون اون طرفی نره اینو محض راهنمایی گفتم

مدتیه از تیکه های خوشمزه شاینایی نگفتم. دخترک خوشگل ما در آستانه ۳۲ ماهگی بلبل کوچولویی شده که نه تنها تمام ساختمونمون بلکه همه خیابونمون می شناسنش! اگه بگم منظورم از ساختمون یه ساختمون ۱۶۰ واحدی و منظورم از خیابون یه خیابون نسبتا شلوغ و پر رفت و آمده عمق صدا و زبون و ادا و اطوار ایشون نمایان تر میشه. همه عاشق این شاهدونه ما شدند از کارکنان دو تا سوپر نزدیک خونه گرفته تا پرسنل داروخونه کناری و کارمندای ساختمون و حتی دو تا هاپوی دو تا همسایه دیوار به دیوارمون. دو تا همسایه جدید داریم یکی این طرف و اون یکی اون طرف واحد خودمون که یکی یه آقا هاپوی سیاه سوخته و اون یکی خانوم هاپوی سفید پشمالو داره و جالب اینجاست هر دوی اینها شاینا رو خیلی دوست دارند. با رفت و آمد هیچکدوم از ما واکنش نشون نمیدن ولی کافیه شاینا پاشو از در خونه بیرون بذاره هر دو مخصوصا اون خانوم سفیده پشت در خونه شون شروع میکنن به پارس کردن اونقدر که گاهی صاحبانشون مجبور میشن واسه ساکت کردنشون هاپو به بغل بیان بیرون تا هاپوها واسه شاینا دم تکون بدن و شاینا یه کم باهاشون حرف بزنه و باهاشون دست بده تا آروم بشن.

دخترک ۳۱ ماه و نیمه ما همچنان کلاسهاشو ادامه میده. ترم اول کلاس خلاقیت به اتمام رسید و متاسفانه به خاطر هماهنگ نشدن برنامه هامون نتونستیم این کلاس رو ادامه بدیم ولی کلاس موسیقی همچنان ادامه داره و پیشرفت و علاقه شاینا بسیار چشمگیره. سازهای ساده موسیقیشو خوب میشناسه و هماهنگ با کلاس ازشون استفاده میکنه. هم گام با پروانه جون شعرها رو میخونه و حرکات موزون معنی دار رو خوب انجام میده. جلسه گذشته اولین نوازندگی گروهی رو همراه با خوندن آواز با بچه ها و مامانها انجام دادیم. وسیله موسیقی مورد استفاده مون دو عدد چوب بود و شعرمون هم همون آواز قدیمی "خوشحال و شاد و خندانم". به قول پروانه باید نحوه رقص و کوبیدن چوبها روی هم به گونه ای می بود که عشق به خواندن و نواختن و شور و شوق اون مثل یک بمب! در درون کودک منفجر شه. ضرباهنگ "۴" همچنان در صدر نواختنها و خواندنهاست و باید می بودید و به معنای واقعی اون انفجار عشق به موسیقی رو در این کوچولوهای زیبا می دیدید. هرچهار کوچولوی باقیمانده کلاس (از کلاس ما فقط چهار نفر تا این مرحله ادامه دادند!) همراه با مامانهاشون بنحو بسیار زیبایی چوبها رو هماهنگ به هم میکوبیدند و میخوندند و حرکات موزون انجام میدادند. به من که خیلی خوش گذشت پروانه از این کلاسش خیلی راضیه و همیشه میگه ای کاش زودتر مجوز تست هوش شناختی رو دریافت میکرد تا شامل حال کلاس ما هم میشد. (پایان نامه پروانه جون راجع به اثر موسیقی روی هوش شناختی بچه های گروههای سنی مختلفه. به قول ایشون هوش شناختی بیشتر از اینکه ژنتیکی باشه اکتسابیه و در پایان نامه اش مدعی شده موسیقی اثر بسزایی روی این مساله داره. این تست رو قبل از آغاز کلاس موسیقی و بعد از اتمام ترم اول انجام میده و اثر موسیقی رو روی هوش شناختی بچه ها بعد از سه ماه آشنایی با مبانی موسیقی بررسی میکنن. البته سطح طبقاتی خانواده و رفاه موجود برای هر کودک همچنین سطح تحصیلات والدین هم دخیله و در این تست بچه های همسان از این نظر در یک گروه قرار میگیرند. متاسفانه این تست شامل حال ما نشد چون ما اولین گروه کلاس پروانه جون هستیم و تست قبل از شروع کلاس رو انجام ندادیم.)

شاهدونه کوچولوی ما مدتیه به فراگیری اسم ماشینها علاقه زیادی نشون میده. وقتی دیدم آموزش اسم اینهمه ماشین ممکنه سخت باشه تصمیم گرفتم با یادگیری اسم کمپانیهای سازنده از روی علامت ماشینها شروع کنیم. یادگیری شاینا حیرت انگیزه. از اون جالب تر بسط این یادگیریهاست. شاینا علائم ماشینهای تویوتا٬ هیوندا٬ مزدا٬ گل٬ نیسان٬ بنز٬ بی ام و ٬ کیا٬ پژو٬ سایپا٬ زانتیا و سمند رو بخوبی میشناسه و جالب اینجاست خوب میدونه پژو چندین مدل داره یا وقتی علامت KIA رو می بینه از روی اندازه درشتش میگه این ماشین سراتو و اندازه کوچیک اعلام میکنه این ماشین ریوست! بعدش هم که دید کیا مدلهای دیگه هم داره میگه فقط این دوتا نیست که ماشینهای بزرگ هم داره مثل پاترول!! اسمشونو بلد نیستم سخته یا انواع مدلهای تویوتا رو خوب میشناسه یا مثلا به قول خودش: NISSAN که فقط نیسان نیست بعضی وقتها وانته بعضی وقتها پاترول! یا اگه بپرسین وانت چیه؟ میگه: اگه کامیون کوچیک بشه وانته اگه بزرگ بشه میشه تریلی!! یا اینکه: تاکسیها هم سمند هم پرایده هم سبز داره هم زرد و باید بگم این نحوه آموزش علامات کمپانیهای سازنده خیلی موثر بوده و تونسته دانسته ها رو تا حد زیادی منظم کنه.

ساخت کاردستی و نقاشی جزو لاینفک روزمرگیهای شایناست. گاهی نقاشیهایی میکشه که همه انگشت به دهان میمونند.

نمونه ای از کاردستیهای ابتکاری شاینا با قیچی... اولی به قول شاینا دسته دومی پا! این قوه تخیل جالب نیست؟

دست!

پا!

و سرانجام چند تا تیکه خوشمزه شاینایی...

۱- وقتی از اتوبان سرازیر میشین چهره دو تا ساختمون بلند نمایان میشه و اینجاست که شاینا با مسرت اعلام میکنه : ببین! اون عبقیه (عقبیه) خونه مونه. اون جلویی خونه مردمه از تو بالکن دیده میشه. ببین سیاهه رو میگم خونه مردمه. بعد که میرسیم خونه میدوه تو بالکن و خونه مردم رو نشون میده و میگه ببین خونه مردم که گفتم اونه. بعدش سرشو هی میچرخونه انگار دنبال چیزیه... مامان شایلی پس خونه خودمون کو؟ کجا رفت؟!!

۲- شب پرواز داریم برگردیم تهران. شاینا خانوم از ساعت ۵ بعدازظهر یکریز در حال خوردن آب و مایعاته. چند بار بهش تذکر جیش دادیم. آخرش خودش میگه: ای بابا! شاینا اینقدر نوشابیبی (نوشیدنی) نخور جیشت درد میگیره ها!!

۳- خاله به شاینا: شاینا جون چقدر دستبند مامانت خوشگله... شاینا بلافاصله بدون لحظه ای مکث: خوب آخه طلاست دیگه!!!

راستی این پست مامان هنا رو خوندین؟ دخترک ما شدیدا علاقمند به انواع زلم زیمبوها! شده. کافیه متوجه شه میخوایم بریم بیرون. سریع انواع گل سرها رو یا خودش میزنه یا از من میخواد به تعداد چندین و چند عدد بزنم رو موهاش. بلافاصله یه کیف برمیداره توش هرچی به فکرش برسه میذاره. از کتاب گرفته تا عروسکهای کوچیک و شونه و آینه و ماتیک اسباب بازی و مدادرنگی و ... تازه اگه تو یه کیف جا نشد یکی دیگه هم برمیداره. حتما حتما یه عروسک باید باهاش باشه اگه زور مامانش بهش برسه این یه عروسک تبدیل به دو تا نمیشه بارها تذکر دادم که اگه زیاد وسیله برداری اگه خسته شدی کمکت نمیکنم خودت باید وسایلت رو جابجا کنی. حتی گاهی اوقات ناچارا گفتم ممکنه بچه های دیگه ازت بگیرن اولش کارساز بود ولی تازگیها سریع جواب میده: میرم بهشون میگم اااا دست نزن برندار اینا مال منه!! بهتون نمیدم! در حالیکه انگشتشو تو هوا میچرخونه و اخم میکنه. ضمنا گردنبند و النگو و خرت و پرتهای تزیینی که نگو و نپرس. دیگه چند وقت پیش اونقدر کیفهاشو سنگین میکرد و حتی تو خونه هم مشغول حمل وسایل بود احساس کردم شونه هاشو بی اختیار بالا می بره هر چند دقیقه یک بار مثل کسی که میخواد کیف روی شونه رو جابجا کنه. دیگه از اون روز جدی تر برخورد میکنم و کیفها رو تا حد امکان از جلو چشمش دور کردم و خودش هم به حمل فقط یک عروسک کوچولو رضایت داده و خوشبختانه اون عادت رو به فراموشی سپرده. خودتون ببینین این دختر ما خودشو چطور تزیین میکنه... تازه اینجا گل سرهاش زیر کلاهش دیده نمیشن و عروسک هم دستش نیست!!

تعطیلات تابستانی ما (3)

ما برگشتیم... باز هم کلانشهر بیکران پرهیاهوی سرشار از همهمه... شهر دود و خاک و آلودگی و رنگ رنگ آدمها و هزار رنگ فرهنگها... شهر صرفه جویی برای همه چیز یا حتی هیچ چیز!! راستی گفتم صرفه جویی... چه خوب که یاد دوستی کنم که در نظرات پست قبل برایم متاسف بود!! اونهایی که منو از نزدیک می شناسند خیلی خوب به روحیه محتاط من آگاهی دارند. هرگز نمی خوام محیط این فضای دوستانه رو که فقط برای دخترم ساختم به چالش یا بحث و جدل بکشونم٬ هرچند من در کنار اون روحیه محتاط هیچ سوال یا نقدی رو هم بی پاسخ نمی گذارم. شاید فردا روز دخترکم هم برایم متاسف بشه!!

دوست عزیزم... قبل از هر چیز باید بگم خیلی خوشحالم که خوانندگانی منتقد هم دارم. من در جایی زندگی میکنم که همسایه بالا شهری ام استخر خصوصی خانه اش رو با شیر آب حیاط پر میکنه و هیچ دغدغه ای نداره بی غم از اینکه اگه منزل امثال ما پمپ آب نداشت از آب شهری فقط شر شر شلنگ آب حیاط اونو می شنیدیم... تازه بر این همسایه مند بالا! با کراواتش و بی ام دبلیوی زیر پایش هیچ گلایه ای نیست که درد مردم را نداند یا نفهمد من در جایی زندگی میکنم که خیلی از آدمهای ظاهرمندش!! استخرهای یواشکی و زیرزمینی شون رو هم با آب شهری پر میکنند و باز هم هیچ غمی ندارند... دوست خوبم من در جایی زندگی میکنم که دود و سرب و پارازیت توی هوایش خاک و روغن توی زمینش و گچ و نیترات توی آبش رو کسی انکار نمیکنه و با افتخار هم اعلام میکنند و مسوولیت پذیری در همان حد خاتمه پیدا میکنه که فقط درصد و میزانش رو بسنجند و چه به روز ما و بچه هایمان بیاد خدا داند... دوست خوبم من در جایی زندگی میکنم که شبی رو در فرودگاه شهر زیارتی و توریستی اش به هوای پرواز ساعت ۸ شب باید آنقدر منتظر بمانیم و سرانجام ساعت ۳ صبح بپریم!! هیچکس هم توضیحی نده و هیچ سازمانی هم خود را موظف به پاسخگویی نکنه. من در جایی زندگی میکنم که وقت و مال و جان انسانها تا به این حد! ارزشمنده... دوست خوبم من هیچ کدوم از اونها رو تایید نمیکنم ولی متاسفانه واقعیت دارند. فرهنگ درست مصرف کردن رو خوب میدونم. منهم بعد از ساعت ۷ شب وسایل برقی پرمصرفم رو خاموش میکنم... منهم ساعاتی از روز به کولر خونه استراحت میدم... منهم شیرهای آب چکه کن خونه رو تعمیر میکنم... سیفون خونه ما هم درست کار میکنه... منهم به دخترم یاد دادم که موقع شستن دندانهاش شیر آب رو ببنده و موقع آبکشی دوباره بازش کنه... منهم موقع ظرف شستن شیر آب رو باز نمیگذارم... منهم... منهم... ولی دوست من میخوام این رو بدونی با این محدودیت وجود استخرهای سالم و بی ضرر واسه بچه ها و به حداقل رسیدن تفریحات تابستونی و زندگی در قلکهای نهایتا ۱۰۰ متری اینجا "هرگز" تاکید میکنم "هرگز" دخترم رو از تنها تفریح تابستانی ممکن محروم نخواهم کرد. آب بازی تو حیاط خونه بابابزرگ با شلنگی که یه تار مو آب ازش بیرون میاد اونهم برای مدت چند دقیقه... من با کمال میل با دخترم همراهی میکنم و شاید فقط نگران سرما خوردنش باشم حتی اگه امثال شما اینو یه مساله ضد تربیتی بدونین و برام تاسف بخورین...

مسافرت ما از زادگاه خوش آب و هوا و شهر کوچولوی مامان شایلی همراه با کلی تفریح و مهمونی و دید و بازدید از اقوام و دوستان شروع شد و در ادامه چند روزی هم مهمان خونه خاله ها همجوار امام هشتم شدیم و خاطرات دوران طلایی دانشجویی رو زنده کردیم. هرچند هنوز هم حاضر نیستم به خاطر بعضی اختلافات فرهنگی ساکن مشهد باشم ولی اونجا شهریه که نقطه عطفی از زندگیم رو در اون سپری کردم. شهری که با دلتنگی پذیرفتمش ولی عشق رو بهم هدیه کرد و هفت سال از زیباترین سالها مهمان میزبان غریبش بودم و در پایان هفت سال با چهره ای متمایز و شخصیت اجتماعی برتری منو به آغوش اجتماع هدایت کرد. دلم برای وفور نعمت و فراوانی و ارزانیهاش تنگ شده بود. دلم هوای خیابانها و شلوغ پلوغیهاشو کرده بود و از اون مهم تر دوست داشتم با دوستان و اقوام مشهدی دیداری تازه کنم. این شد که شاهدونه خانوم ما که تا اون زمان توقفهای کوتاه و گذری در مشهد داشت این بار دیگه حسابی مشدی خانوم شد...

مشدی شاینا خانوم...

ناگفته نمونه با تمام به گونه ای لامذهبی هام!! دلم هوای اون گنبد طلایی رو هم کرده بود. همیشه ایمان دارم صاحب خفته در زیر اون گنبد طلایی نظر ویژه ای به مهمانان غریبش و ساکنان همجوار مهمانش داره. مدتها بود از روزهایی که باهاش درد دل میکردم و رو پشت بوم خونه کوچولوی دانشجوییم رو به گنبدش ازش حاجت می طلبیدم میگذشت. باید بگم دلم واسه اونهم خیلی تنگ شده بود.

گنبد طلایی صبح روز سه شنبه گذشته...

اقامت سه روزه ما در مشهد خیلی خاطره انگیز بود. شاینا برای اولین بار دیگه مشهد رو فقط از زبان خاله هاش نمی شنید و تصورش از مشهد فقط خونه خاله ها نبود. شاینا اذعان کرد که وای مامان مشهد هم خیلی برزگه ها!! چقدرم گرمه!!

تهرانیها به دل نگیرین که شما شهرستانیها تهران رو شلوغ کردین و تازه ناله هم میکنین... اگه به اعماق دلم رجوع کنم باید اعتراف کنم درسته کمتر از ده ساله که ساکن این کلانشهر بی در و پیکر! شدم ولی زادگاه همسر و دخترم رو دوست دارم. شهری که کلبه آرام و کوچکم در هیاهو و های و هویش آرام گرفته. شهری که زیباترین نعمت خداوند رو به من اهدا کرد و من مادر شدم... دلم برای تهرانم! هم تنگ شده بود...