باز هوا سرد می شود!
به من میگن دختر زمستون! انگار واقعا سرمادوستی و گرمادوستی آدمها خیلی به فصل تولدشون بستگی داره. سرما و زمستون و حتی لباسهای زمستونی رو خیلی دوست دارم. از زمانی که یادمه بوی مهر و رسیدن پاییز رو با تمام وجودم لمس میکردم و با اشتیاق خوش آمد میگفتم. عاشق بازشدن مدارس و آغاز سال تحصیلی بودم. هنوز هم با دیدن بچه مدرسه ایها و حتی دانشجوها ذوق میکنم. ولی نمیدونم چرا امسال اون حس و حال و اون علاقه و اشتیاق رو در خودم احساس نمیکنم به قول معروف همچین سرکیف نیستم. دلم نمیخواد تابستون تموم شه. وقتی فکرشو میکنم دوباره سرما و خونه نشینی و انفلوانزاهای رنگارنگ و آلودگی هوا و ... ترجیح میدم تابستون همینطور جا خشک کنه و بمونه! شاید هم به خاطر این سرماخوردگی ناخونده ایه که چند روزه گریبانم رو گرفته و سرما رسیده و نرسیده اولین ترکش رو به خود بنده اصابت فرموده!!
از این رو امسال خیلی هم مشتاق چشیدن بوی ماه مهر نیستم!!! امان از بچه داشتن که انگار روی فطرت و ذات مامانها هم تاثیر میذاره!! اما قرار نیست اینجا هم بوی کسالت و بی حوصلگی بگیره این بار یه گزارش مصور ببینین از شاهدونه ۳۳ ماهه کوچولوی ما...
شاینا در جشن هزار روزگی... (این مهمونی کوچولوی خونوادگی مخصوصا حضور پوریا دوست محبوب شاینا بهونه ای شد برای بریدن کیک و فشفشه و ساعتی خندیدن بچه ها)



شاینا همچنان دوستدار و طرفدار پروپاقرص گریمه. چهره ای از گل کوچولوی ما...

وقتی مجبورتون میکنن جلوی دوربین بایستید! مخصوصا اگه شب قبلش تو پارک زمین خورده باشین و چونه زخمی داشته باشین! اونوقت همش میگین دهنم زشته عکس نگیر!!![]()

تازه در این حالت ژست هم میگیرین!

و اما... از هرچه بگذریم سخن دوست خوش است... سرزمین عجایب همراه با یه دوست ویژه






میدونم... پست بدون تیکه خوشمزه که مزه نداره!!
۱- شاینا چند روزیه مدام در حال آماده شدنه! لباس می پوشه گل سر میزنه روسری سرش میکنه میاد میگه: مامان من حاضر شدما!! بریم سوار ماشین شیم از مغازه بلیط بگیریم بعدش بریم هپه تی تی! سوار شیم بریم مشهد! مامان هپه تی تی همون "هپی پیماست" ها!! وقتی بهش میگم چرا مشهد؟ میگه: میخوام برم پیش خاله هایم!! اولش که اصرار داشت با ماشین بریم ولی وقتی قانع شد که مشهد خیلی دوره قبول کرده با ماشین فقط بریم بلیط هواپیما بگیریم...
۲- چند روز پیش ازم پرسید: مامان دانشگاه چیه؟ گفتم: دانشگاه یه جایی مثل مدرسه است که توش درس میخونن. اولش که کوچولوییم میریم مدرسه بعدش که هم قد خاله مانلی شدیم باید بریم دانشگاه... دیروز دوباره حاضر شده بود و گفت: مامان پاشو من حاضر شدم بریم دانشگاه! آخه من بزرگم مدرسه نمیرم که!!!! بعد که دید من خیلی جدی نگرفتم و گفتم خودت برو! سریع اعتراض کرد و گفت: ای بابا آخه من بلد نیستم رانندگی کنم عزیزم! شما باید منو برسونین! من فقط میتونم با چرخ اسپورتیجم! رانندگی کنم!! (خودش معتقده سه چرخه اش کیاست اونهم از نوع اسپورتیج!!)
۳- بعد از یادگیری آرم و مارک و کمپانی ماشینها نوبت رسید به یادگیری انواع ماشینهای هر کمپانی و باید بگم این یادگیری بی نظیره. بابا شاهین توضیح داد که هر ماشینی مثل آدمها هم اسم داره هم فامیل. مثلا تویوتا فامیل ماشینهاست و اسمشون رو یکی یکی یاد میگیره. جالب اینه که حالا خودش انواع ماشینهای یک کمپانی رو شناسایی میکنه. دیروز پشت چراغ قرمز یه تویوتا یاریس بهم نشون داد و پرسید: مامان فامیل این تویوتاهه چیه؟! آخه کمری و اریون و پرادو نیست!! من تا حالا ندیدمش آخه عزیزم!!
و در حاشیه اضافه میکنم که عزیزم گفتنها و چشم و بله و شما و دوست دارم و ادب و نزاکت شاهدونه ما زبانزد همه است. محاله بدون عزیزم و شما مخاطبش قرار بگیرین... ماشالا به این دختر باادب
(انگار باز دارم سوسک میشم
)






شاهدونه ناز من شاينا جان