تیکه های خوشمزه روزانه ما (6)

۱- خاله آیلی چند روزی پیش شاهدونه کوچولو بود و تو اون چند روز سخت مشغول درس خوندن. این بار دومی بود که آآ مهربون ما با حضور شاینا داشت درس میخوند. دفعه قبلش اسفند گذشته بود که دخترک وبلاگ ما تازه تاتی تاتی میکرد و هر چند دقیقه یک بار در اتاقو تق! باز میکرد و با خنده بامزه ای سراغ خاله رو میگرفت ولی این بار خانوم کوچولو از رو تختی که خاله روش نشسته بود بالا میرفت و چه اسباب بازیی بهتر از کا (خودکار و کاغذ) که یهو خاله مامانی رو صدا میزنه و میگه شایلی بیا ببین شاینا چکار میکنه... بعد به شاینا میگه خاله درس بخون... شاینا هم عین یه دختر درس خون سرشو خم میکنه رو دفترچه لغت خاله و زیر لب شروع میکنه به زمزمه درست عین زمزمه درس که خاله آیلی زیر لب میخونه و بعدش به مامانی میگه درس آآ من من من (همون صدای زیر لب خونی!)

۲- مامانی و خاله و شاینا باهم رفتن ددر به یه مرکز تجاری که یه دفعه موبایل یکی از افراد تو پاساژ زنگ میزنه. خوب اینکه عجیب نیست ولی واسه شاینای ما یه زنگ موبایل خیلی خاصه و اون زنگ موبایل باباحسینه. شاینا کوچولو تو هیاهوی جمعیت صدای زنگ موبایل بابایی رو میشنوه و شروع میکنه به شادی کردن : ابیدی بابا سین! (ابیدی تو فرهنگ لغت شاینا یعنی همون الو بله یا تلفن!) بعدش با همون عشوه و ناز و غمزه صداشو نازک میکنه و صدا میزنه :بابا سیییییننننننن ابیدی یعنی همون بابا حسین کجایی گوشیتو بردار! خاله آیلی هم اون روز جلوتر از مامان و شاینا ویترینها رو میدید و مامان شایلی فقط مشغول شاینا بود که این غیبت خاله از چشمهای شاینا خانوم دور نموند و هر از چند گاهی سراغ آیلی رو هم با همون ناز و ادا میگرفت : آلی ی ی ی ! ابیدی بابا سین! دیگه همه پاساژ فهمیدن شاینا داره دنبال آیلی میگرده تا بهش بگه موبایل بابا حسین داره زنگ میزنه!! گهگداری هم یه حالی به مامانش میداد ماماااان ن ن  شاشاشااا!! شالی ی ی ی!! عزیزی ی ی (عزیزم) و از اونجایی که روابط عمومی دخترمون هم خیلی عالی شده و واسه همه مردم دست تکون میده واسه همه بوس می فرسته یا به مغازه دارها پولشونو میده بعد خودش میگه میسی... بای بای! دیگه فکرشو بکنین چقدر همه باهاش دوست میشن.

۳- اگه یه روز تو خونه ما بودین و یهو شاینا اومد سراغتون و گفت : کابیوتر (کامپیوتر) درسته میخواد برین پای کامپیوتر بشینین ولی منظورش غالبا چیز دیگه است. حتما یادتونه خانوم کوچولوی ما معمولا تو اجابت مزاج مشکل داره و با یبوست دست و پنجه نرم میکنیم. تازگیها شرطی شده رو پای مامان و بابا پشت کامپیوتر راحت میشینه و ...!! دیگه تو خونه ما کابیوتر کابیوتر گفتن شاینا یعنی مامان بدو کمک!!! تازه به همین جا که ختم نمیشه وقتی میشینیم پای دستگاه شروع میکنه به مثلا زور زدن که مامانی یه وقت فکر نکنی الکی گفتما اگه یکی هم بیاد و ازش بپرسه شاینا داری چکار میکنی میگه : کابیوتر ای ای ای اه اه پیف پیف! دستشم میذاره رو دماغش!! حالا به نظر شما این شیطونک ما که به جای حرف زدن داره استاد پانتومیم شده خوردن نداره؟!!

۴- خاله آیلی میگه شاینا مامانی ناز کن... شاینا خودشو به مامان میرسونه دست میکشه رو صورت مامان و میگه: مازی مازی آخه دلبندم ناز نه ماز!!

۵- چند روز پیش مامانی بابایی و شاینا رفتن پارک اگه کفتین چه بازیی کردن؟ تاب تاب آب بازی!!

بابا شاهین هم از فرصت استفاده کرد و شاهکارهایی با دوربین جدید به ثبت رسوند. (قابل توجه بابا حسین)

شاینا یه لب مرغابی بده مامان 

شاینا دوربین کو؟ شاینا : آناااااا!!! (ایناهاش!)

۶- شاینا از حموم اومده بیرون بعد از اینکه مامانی لباساشو می پوشونه سریع میدوه سراغ کشوی میز مامان سشوارو برمیداره بعدش برس اونهم حتما برس گرد نه برس معمولی بعدش میگه شوار اوووو مو!!

۷- یه دختر داریم که وقتی خوابش میاد زودی پستونکشو برمیداره بالشتشو هم دنبالش میکشه میاد سراغ مامانی با همون زبون خودش میگه می می بایش لالا (پستونک بالش لالا) بعد انتخاب میکنه یا پای تلویزیون تی بی بیبی لالا! (تی وی بیبی ببینیم لالا) یا تو اتاق خودش تاخ لالا (اتاق لالا)... از این مختصر مفیدتر؟!!

۸- روزی که رفتیم پارک شاینا جوجو یه گربه دید و دوید طرفش ظرف انگورشو باز کرد و یه انگور انداخت طرف آقا گربهه... گربه شیکموی ما خداییش دیگه انگور دوست نداشت شاینا هم هی تعارف میکرد میو میو انور به به!! از اون روز هروقت انگور میخوره یادآوری میکنه میو انگور نخورد اینهم باعث میشه انگورو تف کنه بیرون!!!

۹- شاهدونه خانوم اسم کارتونهاشو خیلی بهتر یاد گرفته: الیبر (الیور oliver)- ای برد (egg bird همون تخم مرغهای رنگی بیبی تی وی)- بوبی بوبا (boobi booba)- نانانا! (اونهایی که کارتون پیچ و پاچ رو دیدن میدونن تکیه کلام این دوتا عروسک کوچولو همین ناناناست که با لحن خاصی ادا میکنن)- تابیز (تله تابیز همون توپولوهای فارسی)- لویی (داستانهای لویی که تازگیها بهشون علاقمند شده)- تولی (همون تولی کوچولوی دوست داشتنی که یه کرم خوشگله شاینا صداشو نازک میکنه انگار میدونه تولی خیلی کوچولوه!)- مامی ددی بو گی! (مامی ددی بوی گرل! همون فینگر فمیلی!)...

۱۰- تو خونه ما تازگیها یه خبرچین کوچولو پیدا شده که با زبون خاص خودش گزارشات رو از این به اون یا از اون به این! منتقل میکنه... مثلا بابا شاهین از در میاد تو مامانی دستشوییه شاینا سریع میدوه دم در بابا مامان دیش دیش ددویی! (دستشویی) حالا کاش فقط بابا شاهین باشه شاینا هر شخص دیگه ای رو ببینه همین گزارشو یهش میده!

۱۱- به به شاینا خانوم چی زدی؟ عینی!

۱۲- شاینا داری چکار میکنی؟ جا اووو!!

۱۳- شاینا جون چی میخوری؟ سیب - انور - موژ! - دنی نی! (سیب زمینی!)- ماست- چیه پس! (chihps چیپس... همون سیب زمینی)- دوشت (گوشت)- یه سرده! (یخ سرده!)- تخ تتخ! (tokh totokh تخم مرغ!)- شور (گوجه فرنگی و خیار شور)- دوخ (دوغ)- مار! (ماکارونی)- مرخ (مرغ)- توپ! (حبوبات مخصوصا نخودفرنگی)-  شیر .... لاااااا این آخریش یعنی هوراااا تموم شد!! بعدش که تموم شد بلافاصله میگه آگا احتمالا یعنی باید از آقا بخریم دیگه!!

۱۴- پریشب شاینا و مامان و باباش رفتن به یه مرکز خرید پوشاک مردونه که از آخرین باری که شاینا اونجا رو دیده بود چند ماه میگذشت. دفعه قبل دم در فروشگاه به بچه ها بادکنک میدادند این بار تا شاینا وارد شد بلافاصله به همون محل اشاره کرد بادی دی! (بادکنک!) ولی وقتی دید این بار خبری نیست اعتراضی نکرد و رفت به کمک بابایی تا تو انتخاب شجی!(شلوار) بهش کمک کنه!

۱۵- شاینا بیا دست و صورتتو بشورم... شاینا بدو میگه حویه حویه (حوله!)

۱۶- مامانی و شاینا وارد پارکینگ میشن شاینا سریع بین اونهمه ماشین ماشین خودشونو میشناسه بیب بیب ماه شین صنددی ددی دی ددر! (ماشین صندلی کمربند ددر!) این دختر ما کی میخواد فعل بگه ما نمیدونیم فعلا که داره به سبک تلگراف نویسی حرف میزنه!!

شاینا عاشق کفش فروشی و پرو کفشه

۱۷- شاینا گوشی رو کجا گذاشتی؟ گوخ!! (گوش!!! فکر کنم با همون گولاخ خودمون قاطی شده نه؟!)

 

۱۸- شاینا بابا شاهین چی میگه: تروچچه! (تربچه... بابا شاهین خیلی وقتها شاینا رو تربچه صدا میزنه)

شاینا و آب بازی با تخاتخا!!

۱۹- شاینا دخترم come here خانوم کوچولو بدو میاد بغل مامانی و میگه cabier علاوه بر این شاینا کوچولو کلی جمله امری دیگه انگلیسی رو هم خوب میشناسه البته تازه شروع به آموزش کردیم و هر روز یه جمله جدیدو یاد میگیریم بذارین وقتی آموزشمون کامل شد ما هم کامل می نویسیم.

۲۰ - شاینا باز میخواد بخوابه این دفعه رو پای مامانی. مامان میگه شاینا شعر بخونم؟ شاینا تایید میکنه مامان می پرسه چی بخونم؟ شاینا میگه: pat a tey! pat a tay babyyyy (شعرشو قبلا نوشتم یادتونه؟) بعدش مامان میگه باز چی بخونم؟ شاینا همون شعر معروف چرخهای اتوبوس رو زمزمه میکنه

 wheeli wheeli wheeli la la la ...The wheels on the bus go round and round 

۲۱- تو فرهنگ لغات شاهدونه ای خیلی از لغات گروهبندی اند یعنی ممکنه یه گروه از کلمه ها به یه شکل که شبیه واقعی هیچکدوم هم نیست تلفظ بشن که راستش معمولا مامان شایلی باید کار ترجمه رو به عهده بگیره... ددی دی dadidi دستمال کاغذی! کمربند! گردن بند! گاهی هم با تغییر جزئی کعنیشون عوض میشه دنی نی (سیب زمینی) یا ددویی (دستشویی!)... یا مثلا کلمه چشم چندین معنی داره هم عضو بینایی بدن! هم ریمل یا خط چشم یا مداد ابرو!! هم آرایش کردن! ویا حتی نقاشی کردن فکر کنم به خاطر چشم چشم دو ابرو بوده. کافیه مامان بره جلو آینه شاینا بلافاصله میگه مامان چشم آینه!

۲۲- دیگه مامانی دلش ضعف میره و باید یه مراسم حسابی چلوندن داشته باشیم... جوجو رو محکم بغل میکنم و میگم قهرمان کوچولوی قصه ها شاینا هم بلافاصله عین یه طوطی تکرار میکنه قالی قولی قولا! تازه به اینجا ختم نمیشه که بعدش میگه آ لا لی!! I love you ...!!

۲۳- ما پریروز یه مهمون توپولی داشتیم... امیر کوچولو و خاله بهاره... کلی هم با این مهمون جنتلمن بهمون خوش گذشت... ما هم یادی از پارسال کردیم و سعی کردیم خونه رو مهیای یه مهمون چهاردست و پا رو کنیم هرچند این پسرک شیطون ما خیلی واسش مهم نبود خوب معلومه دیگه دوستهای شاینا باید عین خودش باشن

بعدا اضافه شده: از خاله آیلی و خاله مانلی عزیزم ممنون که یادآوری کردین... امروز ۳۱ شهریور من رسما و قانونا ۳۲ سالگی رو پشت سر گذاشتم... البته این تاریخ قلابیه ولی قانونیه... پس تولد شناسنامه ایم مبارک چون واقعی نیست اینقدر خوشحالم

دوباره گریختیم! (3)

هر وقت که ما میخوایم از شاهدونه خانوم عکس بگیریم باید کلی بدویم و التماس که تورو خدا مامان وایسا بخند در نرو تازه بعد از کلی تلاش و کوشش و البته دهها عکس جورواجور یکی ممکنه خوب بشه حالا ببینین این شیطونک ملوس چه دلبریی واسه بابا حسینش میکنه بدون اینکه حتی جم بخوره حالا جالبه بدونین این قیافه که آفتاب باعثش شده به همین جا ختم نمیشه بلکه سرآغاز یه عطسه است

ما برگشتیم!... هرچند برگشتمون به راحتی رفتنمون نبود. سه شنبه گذشته من و شاینا و خاله آیلی سوار ماشین بابا حسین شدیم و پیش به سوی تهران. این قلقلی ما هم که تازه هم از خواب بیدار شده بود هنوز سوار ماشین نشده آی وول خورد آی چپ و راست شد آی اینور اونور رفت و اومد. یه وقت فکر نکنین صبح زود بودا نه بابا... کی جرات داره صبح زود مزاحم خواب شاهدونه خانوم بشه... ساعت ۱۰ بود هنوز... خلاصه هنوز از شهر بیرون نیومده بودیم که گلاب به روتون... دیگه خودتون حدس بزنین با این شاهدونه گلاب به رویی!! مگه میشه یه سفر ده یازده ساعته رو شروع کرد؟ برگشتیم خونه و موندیم خونه و خاله آیلی رو که یه کار فوری تهران داشت همون روز عصر سوار هپه تی تی به قول شاینا (هواپیما) کردیم و خودمون هم فردا ظهرش سوار هپه تی تی شدیم و راهو کوتاه کردیم... آره بازم هپه تی تی! البته این بار شاینا چون میتونست هپه تی تی رو تلفظ کنه انگار تازه حواسش به سفر و حواشی هپه تی تی سواری پرت شده بود و جاتون خالی هپه تی تی هم که کم مسافر هشت تا صندلی ردیف وسط فقط واسه ما خالی کرده بودن!! و کلی هم با هم به به خوردیم و شعر خوندیم و کیف کردیم... آخه به بهشون ساندویچ مرغ و پنیر با نون تست بود که شاینا کلی طرفدارشه...

وقتی هم چشممون به بابا شاهین افتاد که دیگه نگوووو... از دو سانتیمتری بابا دور نمیشیم که مبادا دوباره فرار کنه بره سرکار!! آخه اونجا هروقت شاینا اسم شاهین میشنید یا ازش می پرسیدن میگفت بابا کار!

از شما چه پنهون دخترک ما که یهو مساحت قلمرو تحت اختیارش تقریبا یک ششم شده ولی سرعتش همونقدر مونده نسبت به مساحت جدیدیش انگاری داره شش برابر میدوه!! من که دیگه حریفش نمیشم چون ریخت و پاشش هم شصت برابر شده... به این نتیجه رسیدم نوعی تصاعد هندسی برقراره!! از این رو واسه تکمیل ألبوم سفر و اعلام گزارش ختم سفر این عکسها رو داشته باشین تا برگردیم با کلی شیرین کاری کاسکوی مقلد شیرین زبونمون و البته تو این مدت جبران بی معرفتیهامونو هم میکنیم که دلمون واستون تنگ شده هزار تا...

 

شاینا و کمند کوچولو... این خانوم خوشگله دختر دایی مهربده... همون آقا پسری که تو پست قبل دیدین و دو ماهی هم از شاینا بزرگتره... خودتون حدس بزنین اون شب این سه وروجک چه کردند یا بهتره بگم چه نکردند!

اصلا میدونین چیه؟ همه اون برنامه ها رو درآوردم یه شب بیشتر پیش مامان نوشین و بابا حسین بمونم! ( من نمیگما شاینا میگه!) آخه به این قیافه میاد چند ساعت قبل اونجوری حالش بد شده باشه؟!!!

دوباره گریختیم! (2)

میدونم خیلی دارم پشت سرهم پست میذارم ولی خودتونو بذارین جای بابا شاهین جون که قراره شاینا کوچولوشو اینجا ملاقات کنه...

اینهم یه آلبوم ویژه بابایی و دوستان گلمون... امیدوارم این سایت جدید آپلود عکس دیگه خوب باشه...

شاینا و مهربد... این آقا مهربد ما امسال میره مدرسه و از شاینا خیلی بزرگتره ولی دخترک ما از همون نوزادی خیلی دوستش داره...

شاهدونه ما عاشق بازی با مکعبها و چیدن جورچینه. این جورچین مکعبی هم از زمان مامان شایلی و خاله آیلی مونده...

شاینا و اهورا کوچولو... آقا اهورا رو زمان شش ماهگی شاینا اینجا دیدین. حالا هردوشون بزرگ شدن مخصوصا اهورا که ماشالا یه سر و گردن هم از شاینا بلندتر شده البته اهورا حدود ۲ ماه از شاینا بزرگتره ولی باریک الا به این پسر خوب که خوب هم غذا میخوره (قابل توجه شاینا)

شاینا و ملاقات با آهو - قوچ اوریال و یه گونه بسیار کمیاب از گوزن به نام گوزن زرد ایرانی که کاملا حفاظت شده در منطقه باصفای باباامان نگهداری میشن. البته شاینا به همه شون گفت بععععع!!! بعدش به همه گفت آهوووو... خانوم کوچولوی ما به اینها هم مثل بقیه حیوانات با علاقه بازی میکرد هرچند گونه های شاخدارشون خیلی از تکون خوردن سیمها خوششون نمی اومد و شاخ میزدن ولی درعین حال شاهدونه ما کلی لذت برد.

مامان شایلی اگه بازم عکس بگیری دوربینتو میگیرما گفته باشم!!!

دوباره گریختیم! (1)

اگه یه نگاه دقیق تر به عکس شاهدونه کوچولو تو پست قبل بندازین حتما متوجه میشین منظورم از اتفاق هیجان انگیز چی بوده. درسته ما را در تهران تاب ماندن نبود! و باز گریختیم این بار به خونه باصفای باباحسین. خوب این که تازگی نداره قسمت هیجان انگیزش اینه که سفر این دفعه ما دیگه هوایی نبود. باباحسین و مامان نوشین عزیز به قول شاینا بابا سین و مامانی با ماشین اومدن تهران و مارو با خودشون آوردن اینجا. دخترک قصه ما تو تمام مدت سفر پشت ماشین رو بالشت و تشک خودش نشست و بازی کرد و به به خورد و نانای کرد و گاهی البته گاهی هم خوابید که به نظرم نسبت به یه راه ۷۰۰ ۸۰۰ کیلومتری حدود دو ساعت خوابیدن کمی کمه ولی خوب شاینای ما زیاد با خوابیدن تو ماشین میونه خوبی نداره. به این نتیجه رسیدم که شاینا بدون صندلی خودش و همین مدلی یعنی رو تشک و بالشت خودش باشه آرامش بیشتری داره مخصوصا اینکه شاینا خانوم عاشق "گوشه بازیه"!! یعنی گوشه بالشتشو میگیره می بره لای انگشتاش و همینجوری آروم میشه. ما هم کاملا مجهز سفر کردیم و ماشین راحت بابایی کاملا در اختیار شاهدونه خانوم بود. پنجشنبه بعدازظهر حرکت کردیم شب مهمون خونه دایی سعید دایی مامان شایلی تو شهر باصفای گرگان بودیم و صبح روز بعد پیش به سوی زادگاه مامانی...

دایی سعید مهربون ما یکی از هنرمندان ماهر و متبحر موسیقیه و آرشه طلایی ویلن دایی مسحور کننده است. اون شب هم لطف کرد و ما رو هم از لذت گوش نوازی سازش محروم نکرد. مخصوصا شاینا کوچولوی ما که عاشق ساز و آواز مخصوصا ویلن و گیتاره مبهوت و حیران به دایی نگاه میکرد. صبح به محض اینکه چشمهاشو باز کرد به من نگاه کرد و بلافاصله گفت : دایی نانای دایی نانای و سریع به بیرون اتاق دوید تا بره سراغ دایی...

وقتی اینجا اومدیم شاینا کوچولو به این نتیجه رسید که دایی های بیشتری هم وجود دارند چون خودش فقط خاله و عمه می شناخت. تازه عموهای دیگه رو هم دید. الان دیگه اسم تک تکشونو می شناسه. البته رابطش با جوون تر ها خیلی بهتره مثلا پسردایی: عطا تی! (عطا جون) یا پسر خاله : دایی ای یه! (دایی ایرج). علاوه بر اون دو تا هم مامان بزرگ دید که هردوشونو صدا میزنه عزیز اونهم نه به این ساده ای یه عزیز پر غمزه و عشوه با یه لهجه فوق العاده غلیظ. اینجا که دارن یواش یواش بهش میگن داره تهرونی بازی درمیاره!!! از اون به بعد هم هر خانوم مسنی می بینه میگه عزیییییززززز!!.

کیفش هم که کوک کوکه. حیاط بازی و آب بازی تو حیاط و تو وان که کار هر روزه. شبها هم به قول خودش آتیش و کاب (کباب) و بیاه (bayah بلال) و تخ تخ (صدای تق و توق بلال!)... دیشب هم ستاره هارو تو آسمون نشون میداد میگفت بخ (برق)!!!

با حضور عشقهای همیشگیش یعنی آآ (خاله آیلی) و میه می (mihmi خاله مانلی!) باباسین و مامانی مگه بد میگذره. نصف شب از خواب بیدار میشه میگه باباسیییییینننن... باید کلی باهاش صحبت کنم تا راضی شه بابا سین لالا کرده. حالا دیگه خودش بعد بابا سین میگه لالا.

خونه هم که تا دلش بخواد بزرگ و وسیع و آماده واسه دویدن. دیگه اونقدر می دوه که گاهی تلو تلو میخوره. هوا هم که حرف نداره. این شهر زیبای کوهستانی هوای محشری داره که دل هر مهمانی رو میبره چه برسه به  مامان شایلی و شاینا کوچولوش که ریشه در این آب و خاک دارند.

پیشرفت گفتاری شاینا هم قابل توجه شده. تقریبا هر حرف و کلمه ای رو تقلید میکنه و خوب به خاطر میسپاره و دوباره در جای مناسب به کار می بره. دقتش هم به دور و برش مثال زدنیه. چند روز پیش با خاله آیلی تو خیابون قدم میزدیم که شاینا جلوی یه مغازه سی دی فروشی توقف کرد و به یه پوستر تبلیغاتی که تقریبا خارج از دید بود اشاره کرد و گفت بیبی!! خوب که دقت کردم دیدم راست میگه عکس کارتونهای بیبی تی ویه. بلافاصله سی دی رو خریدم فکر میکنین چی بود؟ کارتونهای محبوب شاینا با ترجمه فارسی!! حتی شعرها هم ترجمه شده بودن. شاینا وقتی شعر محبوب فینگر فمیلی رو شنید که به جای مامی ددی بوی گرل میگفت مامان بابا خواهر برادر!! از تعجب چشمهاش گرد شده بود مدام بهم میگفت مامی ددی... انگار میخواست ازم توضیح بگیره که چرا اینا اینطوری حرف میزنن!! به همه دوستداران محروم از کانال بیبی تی وی این دو سی دی رو پیشنهاد میکنیم. "با نی نی ۱ و ۲"...

بهتره زیاده گویی رو کنار بداریم و بریم سراغ اصل مطلب... میدونیم بابا شاهین که دلش یه ذره شده عکس جدید ببینه...

ببعی میگه بععععععع!!!

آب بازی ... هوراااا

اینایی که از آسمون میاد اسمش بارونه!!

اگه غافل بشیم شاینا خانوم اینجا هم یاور و همراه تو کارای خونه است!!

البته بعدش حتما باید یه سر به حموم بزنن چون سراپا خاک میشن!!

پ.ن. : نمیدونم چرا سایتی که عکسهارو توش آپلود میکنم گاها دچار مشکل میشه و عکسهارو باز نمیکنه! در اولین فرصت سایت رو عوض میکنم اگه سایت خوبی سراغ دارین ممنون میشم راهنمایی کنین البته بااجازه تون با کمک رایت کلیک از عکسهای قشنگ وبلاگهاتون کم و بیش تقلب هم میکنم.

به خاطر تو... به میل خودم...

دختر عزیزم

چندی پیش نقلی از یکی از فامیلهای نه چندان دورم شنیدم که گوش به گوش چرخیده بود تا به گوش من رسید. از روزی که قدم به وادی مادر بودن گذاشتم این مدل نقل قولها انگاری شده نقل مجلس خیلیها. تو این نزدیک دو سال تقریبا به این سوال و جوابهای تکراری در برخورد با دوست و فامیل عادت کردم... سر کار میری؟ نه؟ آخی... این همه درس خوندی بمونی بچه داری کنی؟!!... هدف افراد از این سوال و جوابها هم متفاوته... بعضی از رو دوست داشتنه و میدونم بهم علاقه زیادی دارند بعضی دیگه کنجکاوی آمیخته با چاشنی فضولی عده ای هم همینجوری چون چیز دیگه ای به ذهنشون نمی رسه می پرسند آنچه مهمه اینه که من غالبا تحت تاثیر حرف و حدیثها قرار نمی گیرم ولی حرف این فامیل همخون دلسوز! شاخه شعبه های بسیاری هم داشت چون به نحوی بابا شاهین رو هم بنحوی مسبب مثلا از کار بیکار شدن من می دونست!!!

دقیق تر که شدم دیدم خودم هم خواسته یا ناخواسته اثرات ذهنی این نقل قولها رو پذیرفتم. این خونه کوچولوی صورتیمون ایستگاههای "غرنامه ای" منو هم دربرداشته درددلهای مامانی واسه شاهدونه اش... از افسردگی بعد زایمان گفتم از دلتنگیها گفتم از دوری از خونواده غر زدم از اینکه تنهایی دارم بچه داری میکنم بارها به عبارتی نالیدم... ناگهان انگار تلنگری به سیستم فکریم وارد شده باشه به خودم اومدم که نکنه تو اون روزهای طلایی که دخترکم خودش نوشتن اینجا رو به عهده بگیره گمون کنه حضور اون بوده که اینهمه ناراحتی و دلتنگی و بیکاری و ... به مامانش تحفه داده کافیه از این نقل شیرینهای اطرافیان هم به گوشش برسه که بخوان بگن مامانش چقدر دلسوز و فداکاره!!

عزیز مامان... تو این هفته مخصوصا تو دو روز گذشته کلی اتفاق جالب تو زندگی شیرینت روی داده ولی این فکر و گمان اونقدر کوبنده ذهنی بود که این نوشته رو به ذکر همه رویدادهای این هفته ارجح کنه...

بذار یه کم به عقب برگردیم... چیزی حدود ۲۶ سال پیش... اون روزها که مامان شایلی کلاس اول بود و تازه طعم دوری از خونه رو می چشید. از اون روزها که فداکاری یه انسان مهربون دیگه نذاشت خیلی از تجربیات تلخ واسه یه کوچولوی مدرسه ای رو بچشم. مامان تحصیل کرده من از همون روزها مدرک مهندسی رو قاب گرفت گذاشت رو تاقچه خونه تا همین ۵ سال پیش که خاله مانلی رفت دانشگاه... تو این بیست سال من و خاله ها حتی یک بار پشت در بسته خونه نموندیم حتی یک روز نبود که بوی مست کننده ناهار آماده مامان به پیشوازمون نیاد زمستونها چای آماده و تابستونها شربت خنک تمام خستگیهامونو پرت میکرد بیرون. وقتی دوستان هم سن و سالم رو می دیدم که کلید به دست باید وارد خونه خالیشون میشدند و تا رسیدن مامانشون خودشون چای و مقدمات رو فراهم و زیر غذای شب پز رو روشن میکردند و بارها از خودشون شنیده بودم خوش به حالت مامانت الان خونه است... شاید اون موقع فقط خوش به حالم میشد ولی الان زیباترین خاطرات رو برام حک کرده و تو این دو سالی که منهم مدرک دکترام رو قاب کردم گذاشتم رو تاقچه تازه شیرینی حسی عمیق و دوست داشتنی رو مزه مزه میکنم حس یک عشق... همون عشق مادری که با هیچ بهشت زیر پایی نمیشه پاداش همترازی براش تعیین کرد. مامان نوشین مهربون من شاید تو این بیست سال بارها تو خلوت خودش فکر کرده چقدر دلتنگه چقدر افسرده است یا الان گاهی به فکرش برسه چه سالهایی رو از دست داده چه فرصتهایی که همکارانش رو در رده های بالای شغلی قرار داده و اونو همونجا ساکن... کاش مامان هم اون وقتها وبلاگ داشت و برام می نوشت. اما امروز من یه مامان نوشین خیلی کوچکم خیلی... دوسال خانه نشینی من قابل قیاس با بیست سال مادری او نیست ولی همیشه برام الگوی فداکاریست.

اصلا چرا اینهمه عشق رو باید "فداکاری" بنامیم؟ مگه دخترک من چند بار شش ماهه میشه... چند بار شروع به راه رفتن میکنه... چند بار دندون درمیاره... چند بار حرف زدن یاد میگیره... تا کی واسه نیازهاش به حضور من احتیاج داره... تا کی این فرصت رو بهم میده تا تو دهنش غذا بذارم... تا کی میریزه و می پاشه تا دنبالش جمع و جور کنم همین به هم ریختگی خونه هم خاطره ای میشه که زود خیلی زود حسرت به دلش میشیم... میرسه اون روزهایی که در اتاقشو محکم ببنده و من خیره به در در حسرت کلامی ازش آغوش گسترده مو به روش یواشکی ببندم تا به غرور جوانیش برنخوره... میرسه اون روزهایی که دست در دست نامزدش سینما رفتن با اونو ترجیح بده به تمام تفریحات عالم مگه من تا کی میتونم لذت کالسکه سواری رو باهاش تجربه کنم... میرسه اون روزهایی که سلیقه مامان شایلی قدیمی شده باشه و شاینا و دوستانش سلیقه منو از مدافتاده هم بدونن مگه تا کی می تونیم باهم به خرید بریم و با گریه های بی امان شاینا از مغازه لوازم بچه بیرون بیایم... اولین لبخند تو اولین غلت زدن تو اولین لغتی که میگی اولین مامان و بابا گفتنهای تو لذتهایی هستند که من هرگز دوست ندارم ازشون محروم باشم.من نمیخوام شوق دیدار بزرگ شدنتو از دست بدم. عزیزکم اینها فداکاری نیست برعکس شاید این همه خودخواهیهای ماست که تو پر و بال میدی و به ثمر میرسونی.

من اگه تو درد دلها و غرنامه هام بارها گفتم مگه فرق پدر و مادر چیه که مادر باید ناخواسته تسلیم بچه داری باشه اونهم بچه ای که احتیاج به شیر مادر نداره ولی پدر همچنان زندگی اجتماعی خودش رو ادامه میده. چرا من و بابا که همکاریم و هم رشته بعد از تولد فرزند من از ظاهر فیزیکی گرفته تا شرایط کاری و موقعیت اجتماعی خودم رو فدای بچه داری میکنم ولی بابا روز به روز رونق کاری داره و درکنار رژیمهای لاغری من اون همچنان با همون قد و قواره روزگار میگذرونه. این شاید دغدغه فکری همه مامانها باشه که بعضیها روشون نمیشه مثل من اینقدر صریح و بی پرده ابرازش کنند ولی واقعیته... اما عزیزکم من هر لحظه که از شوق مادر بودن و روزها رو در کنار تو گذروندن غرق شادی میشم بیشتر و بیشتر دلم واسه همه باباها می سوزه که اونهمه لحظه ناب رو از دست میدن... عزیزکم من و بابا روزی که تصمیم به بچه دار شدن گرفتیم سالها از ازدواجمون میگذشت چون معتقد بودیم زمانی باید این عضو عزیز رو مهمون خونواده کوچولومون کنیم که بتونم مدتی رو شاید دو یا سه سال تا زمانی که یواش یواش وارد همون روزهایی بشی که وجود هر لحظه ای منو نیاز نداشته باشی در کنارت و همراه هر زمانت باشم. خدای بزرگ رو هزار بار شاکرم شرایطی رو واسمون مهیا کرد که موقعیت اقتصادی خونه هم نیاز چندانی به کار من نداره که اونهم مرهون تلاش چند برابر بابا شاهین مهربونه که بار سنگین کار بیرون و کمک همیشگی تو کار خونه رو با هم رو شونه های مهربونش تحمل میکنه.

دخترک نازم... من با عشق یک موجود عزیز بزرگ شدم و با فداکاریهای خالصانه اش رشد کردم و امروز با عشق موجود عزیز دیگه ای شرایطی برام مهیا شده تا فقط به مادر بودن خودم فکر کنم همون ایده آل همیشگی پرورش تو... و من تمام این عشقهای ناب رو یاد میگیرم که تقدیم تو کنم. تویی که عزیزترینی برای من و برای همه عزیزانم که عشق رو به من هدیه داده اند.

 

پ.ن. : شاهدونه کوچولوی ما یک اتفاق جالب رو تجربه کرده شاید هیجان انگیزترین اتفاق باشه... به زودی برمیگردیم با گزارش مفصلی از این اتفاق هیجان انگیز... می تونین حدس بزنین؟ مامان شایلی "نقاش" یادتونه؟!!

تبریک نامه شاینا به مهربان ترین پزشک دنیا

بابابزرگ جونم بابا حسین عزیزم (بابا سین sein)

مامانم همیشه میگه اون وقتها که کوچولو بود از همون اولها که تازه خوندن نوشتن یادگرفته همیشه وقتی می خواسته حرفهای دلشو بهتون بگه چه اون روزهای پرکار همزمان با جنگ که گاهی روزها و حتی هفته ها شمارو تو خونه نمیدیده و هدیه های زیر بالشتش که غالبا باتری قلمی که اون روزها نایاب و هدیه ارزشمند واسه کوچولوها به شمار میومده یا یک جلد کتاب تازه یا پاک کنهای پرچم کشورها نشانه حضور شما تو خونه بودند و اون دختر کوچولوی فسقلی دلش واسه دیدن بابایی که مثلا تو همین شهره ولی خیلی وقته که ندیدتش تنگ یا حتی نگران میشده چه اون روزهایی که بزرگتر شده و حرفهایی پیش میومده که توان گفتن همزمان با خیره شدن تو چشمهاتونو نداشته بهترین روش نوشتن و نامه نگاری با شما رو انتخاب میکرده. این سبک گفتگو اونقدر واسه مامان دلنشین میشه که حتما نباید موضوع جدی باشه تا مامانی واسه باباش دست به قلم بشه مثل نامه های خنده دار احوالپرسی دوران دانشگاه که با احتساب فاصله اندک شهر دانشگاهی مامان با زادگاهش و دیدار تقریبا هر هفته ای شما خیلی عجیبه...

من یعنی شاینا کوچولو شاهدونه وبلاگستان به پیروی از همون روش مامانی البته با سبکی امروزی و دیجیتالی و الکنرونیکی به جای پست و کاغذ اومدم این نامه رو خطاب به شما که روحیه لذت بردن از نوشتن رو در مامان قوی کردین که عزم جزم مامان در نوشتن روزنگار من هم مرهون همین حس مامانه بنویسم البته قول میدم وقتی خوندن و نوشتن یاد گرفتم حتما به سراغ همون روش قدیمی برم چون میدونم شما به دستخط و کاغذ و قلم ارزش ویژه ای میدین... من و مامان و بابا از همین فاصله دور محکم بغلتون میکنیم و چون پوف!های من خیلی محکمه چند تا بوس هم واستون پوف میکنم و همه مون میگیم... بابا سین(sein : حسین در زبان شاینایی) روزتون مبارک

 

پ.ن. : چند روزیه که شاینا و مامان و باباش نوبتی با سرماخوردگی دست و پنجه نرم میکنن البته شاهدونه یه روزه خوب شد ولی مامانی و بابایی هنوز درگیرند. اگه کم پیداییم عذرمون رو بپذیرید.