شیرین زبان 34 ماهه من

نیمه شبه... خاله آیلی خوابیده. بابا شاهین رفته سفر. من و شاینا یه کم تو رختخوابمون غلت زدیم وول خوردیم ٬ این پهلو اون پهلو شدیم٬ دستشویی رفتیم٬ آب خوردیم... ولی خواب عصرگاهی دو ساعتمون مانع خواب الانمون شده بود. از این رو یواشکی طوریکه خاله آیلی بیدار نشه اومدیم تو اتاق با دفتر نقاشی و مدادرنگی هامون. یه کم با هم نقاشی کشیدیم.البته ناگفته نمونه از اونجاییکه مدادرنگیهای شاینا خانوم هم پرت و پلا شده بودند هم واقعا نمیدونستیم همه شون کجان و نصفه شبی چطور میشه پیداشون کرد من یه بسته مدادرنگی جدید بهش دادم و باید بگم دخترکمون کلی داره با مدادهای جدید کیف میکنه و راه به راه هم ازم تشکر میکنه... منهم تصمیم گرفتم از این فرصت و آرامش استفاده کنم  لذت شنیدن و یادآوری چند تیکه خوشمزه شاهدونه ای رو با شما قسمت کنم...

۱- تو ماشین نشستیم. یه لکسوز صفر کیلومتر نمره نشده می پیچه جلومون... شاینا هیجانزده میگه: مامان بابا لکسوزه... لکسوز سفیده... ماشین سال*وا*دوره!! بعد از اینکه کمی دقت میکنه میگه: ببین مامان لکسوزش پرچنگ (پرچم) ایران نداره چرا؟ شما تا حالا به پرچم ایران روی شماره ماشینها دقت کرده بودین... شاینا که حواسش به همه چی بوده

۲- نیمه شبه. باز دخترک داره وول میخوره. اما این بار احساس میکنم ممکنه گرسنه باشه. وقتی ازش می پرسم و تایید میکنه یه بشقاب غذا واسش میارم. کوچولوی من واقعا گرسنه بوده. لقمه ها رو با ولع می بلعه و وقتی غذاش رو به انتهاست با چهره ممنونی بهم میگه: مرسی مامان جون از اینکه همیشه منو خوشحال میکنی عزیزم! مرسی از اینکه مباظه(مواظب) منی... الهی قربونت برم دختر خوشگلم

۳- ما هم مثل خیلی از شکم گنده ها!! از دستگاه تو*تال*کور استفاده میکنیم. هروقت مشغول تمرین میشم شاینا هم یکی از اسباب بازیهاشو که به نظرش شبیه دستگاه ورزشیه میاره و میگه: شکمم بزرگ شده منم ورزش میکنم تا کوچیک بشه!! این بار تلویزیون داره یه دستگاه ورزشی کوچک کننده شکم دیگه معرفی میکنه. شاینا با دقت نگاه میکنه و بعد رو به من میگه: مامان شایلی... وقتی شکمت بزرگ شد من باز برم تو شکمت شکمتو گنده کنم!! این دفعه این ورزشو بگیر باشه؟!!

۴- شاینا دخترم دمپاییتو بپوش میری دستاتو بشوری... خودم بلدم دمپاییهامو بیارم بابا شاهین بهم یادگرفته!! (یادداده)

۵- ما تو خونه مون یه فرشته مهربون داریم که حواسش به همه کارهای شاینا هست. اگه دخترمون کار خوبی بکنه واسش هدیه میاره و اگه یه وقت کار اشتباهی بکنیم هدایاشو ممکنه پس بگیره. خودتون میتونین حدس بزنین این هدایا کجاها ممکنه برن. ما مثلا به خیال خودمون فکر میکردیم این ترفند مورد قبوله ولی دخترک همین چند شب پیش آب پاکی رو ریخت رو دستمون.... خاله آیلی تازگیها واسش یه کالسکه عروسکی خریده. اومده به من میگه: مامان شایلی اگه کار بدی بکنم فرشته مهببون(مهربون) کالسکه مو هم می بره؟ من میگم: شما دختر خوبی هستی ولی ممکنه فرشته مهربون این کارو بکنه اگه یه وقت کار اشتباه بکنی... خیلی جدی میگه: آخه مامان این کالسکه بزرگه فرشته مهببون نمی تونه ببره آخه تو کمد بالای اتاقم عکس خورشید خانوم داره جا نمیشه!!! اگه بذاریم اون تو در کمد محکم بسته نمیشه باید فشار بدی تا ببندی!!!!!! (مارو باش کجای کار بودیم با این فرشته مهربونمون!!)

۵- دارم غذا میخوم... طبق معمول شاینا که غذاشو خورده طاقت نداره من غذامو تموم کنم... مامان شایلی بیا... تحویل نمیگیرم... مامان شایلی دارم صدات میزنم بیا دیگه عزیزم... بازم میگم خوب الان... وقتی می بینه زیاد جدی نمیگیرم... مامان شایلی لوطن(لطفا) تشریف بیار!!!

۶- دخترک من بسیار قدرشناسه... همین الان مرتب میگه: مامان مرسی از اینکه برای من مدادرنگیهای قشنگ دادی ولی من خوابم می بوره(می بره)!! بیا بریم دیگه منتظرتم عزیزم....

پس شب خوش تا شاینا خانوم که خوابش می بوره!! خوابش نپره

جوابمان همیشه در آستینمان است!

دوستان خوبم... از اونجایی که اصلا دوست ندارم خاطر دوستان خودمون رو آزرده کرده باشم و اونهارو نگران شاهدونه خانوم٬ از این رو زودی اومدیم تا بگیم خدارو شکر حال شاهدونه وبلاگستان رو به بهبوده و خوشبختانه همون اسپری بینی کارساز بوده و دو شب اخیر رو خوب سپری کردیم. این چند تیکه شاهدونه ای رو داشته باشین تا هم گل لبخند رو لبهاتون بیاد هم آخرین پست وبلاگمون شاد باشه...

۱- از خاله آیلی می پرسم فردا میری دانشگاه؟ جواب میده کاری ندارم فقط باید این کاغذو ببرم بدم بهشون زود میام. منهم گفتم پس من میرسونمت زود با هم برگردیم شاینا هم پیش سمانه(۱) میمونه. شاینا خانوم که مثلا سرگرم کارهای خودشه یهو ظاهر میشه و میگه: نه مامان شما خودت بمون عزیزم!! آیلی جون خودش میدونه دانشگاش کجاس!!!!!! تنها میره!!!

۲- صبح زود یکی از روزهای بیماریشه. بعد از کلی دستور و خورده فرمایش شیر و پستونک و آب و حتی صبحانه میزنه زیر گریه. الکی و بی دلیل. منهم خسته و کوفته ازش خواهش میکنم عزیزم گریه نکن مامان. باز سرفه میکنی ها دماغت کیپ میشه.آخه چی شده گریه میکنی؟ در حالتی که سعی میکنه گریه شو کنترل کنه میگه: آخه مامان این گریه خوشحالیه!!

۳- خاله سمانه داره خداحافظی میکنه. شاینا خیلی جدی میگه: خاله به امید دیدار!! خدا نگهدار!!ازش می پرسم یعنی چی: میگه یعنی خدافظ بازم بیا پیشم!!

۴- هفته پیش که میخواستیم بریم دکتر قبلش کلی با هم صحبت کرده بودیم که عمو دکتر خیلی مهربونه بچه ها رو دوست داره اونجا قد و وزنمونو هم اندازه میگیرن مثل زرافه اتاق خودمون باید بایستیم تا قدمونو بخونن. شاینا هم راضی و خوشحال وقتی هم وارد کلینیک شد با دیدن میز نقاشی و چند بچه ای که مشغول نقاشی بودند از اون مهم تر کارتون باشگاه میکی موس که از تلویزیون کلینیک پخش میشد دیگه یخش آب شد. رفته رفته که نوبتمون نزدیک میشد یهو از دهنم پرید که شاینا دختر خوبیه میذاره عمو دکتر معاینه اش کنه. تا کلمه معاینه رو شنید شروع به بهونه گیری کرد. منهم ناچار به ادامه قصه عمو دکتر شدم که بابا حسین هم تو مطب بچه ها رو معاینه میکنه مگه بابا حسین گریه داره؟ وقتی گفت نه دیگه رفتیم تو مطب... شاینا با کمک آقای دکتر گوشی رو روی سینه اش گذاشت و اجازه داد معاینه اش کنه و البته کمی هم گریه کرد فقط کمی!!! بعد من از آقای دکتر پرسیدم: شما مگه دوست بابایی نیستین؟ شاینا گفت: بابا شاهین؟ آقای دکتر گفت: بله من دوست بابا شاهینم... بعد از چند دقیقه که دکتر با من حرف میزد انگار شاینا بعد از تفکر بسیار یهو پرسید: شما بالاخره! دوست بابا شاهینی یا بابا حسین؟ دکتر بیچاره نمیدونست چی بگه و چون فقط بابا شاهین رو از شاینا شنیده بود گفت بابا شاهین... شاینا گفت:نه آخه بابا حسین میره مطب بابا شاهین میره شرکت عزیزم!!!

۵- یه روز دیدم صدای شاینا از تو اتاق درنمیاد. یواشکی وارد اتاق شدم و با بازی جدید ایشون آشنا شدم. هرچند اوایل حاضر نبود کسی اونو موقع این بازی ببینه ولی چند روز بعد تونستم تصاویری از این بازی شکار کنم...

بعله... ایشون روزی چند بار مینی موس و دیزی رو به دنیا میارند!! احتمالا اثرات دیدن فیلمهای بارداری منه و البته در یکی از مهمانیهای دوستانه اخیر با چند تا خانوم باردار از نزدیک آشنا شده... ضمنا لطفا چشمانتان رو بر روی شلوغ پلوغیهای اتاق ببندید...

(۱)... خاله سمانه دختر خاله بابا شاهینه که الان چند هفته ای میشه هفته ای دو سه روز میاد پیشمون و تو نگهداری از شاینا درکنارمونه و شاینا از بازی کردن باهاش سیر نمیشه. اینطوری مامان شایلی هم تازگیها تونسته کمی برای خودش نفس بکشه...

تا مادر نشی درک نمیکنی دکتر جان!

اپیزود اول: داروخانه دکتر... هفت هشت سال پیش یه وقت بی موقع!!

زن جوان حیران و درمانده با چشمهایی ملتمس و خواهشمند به خانوم دکتر چشم دوخته بود... خانوم دکتر "الف" داروساز جوانی که نهایت تلاشش رو میکرد با بیماران همدردی کرده به قول معروف راه بیاد درعین حال داروساز سخت گیری بود که سعی داشت اصول حرفه اش رو هم زیر پا نگذاره با جدیت میگفت... :ببینین خانوم برای یه سرماخوردگی ساده شما بهتره از آنتی بیوتیک قوی استفاده نکنین... من پیشنهاد میکنم طبق تجویز پزشکتون که فقط یه کورتون ساده برای دخترتون تجویز شده به همون بسنده کنین... نه بچه رو به این اسپریهای بینی عادت ندید استفاده از استروییدها اونهم پشت سرهم فقط برای یه سرفه و خلط معمولی بیشتر به غدد فوق کلیه بچه آسیب میرسونه بهتره تحمل کنین تا دوره بیماری تموم شه... بعد در مقابل چشمهای مضطرب و پر از سوال مادر درمانده شیشه شربت دیفن هیدرامین ساده رو که ساده ترین آنتی هیستامین موجود در بازاره برداشت با خط زیبا و خوانای خودش نوشت "روزی سه قاشق مرباخوری سرخالی"!!

اپیزود دوم: منزل خانوم دکتر "الف"... همین دیشب هروقتی بی موقع یا با موقع!!

پنجمین شبی بود که دختر کوچولوی خانوم دکتر با سرفه ها و خلط پشت حلق و سینه درب و داغون دست و پنجه نرم میکرد. همه چیز از شش روز پیش شروع شده بود. دختر کوچولو موقع خواب بعداز ظهر با دو تا سرفه خشک از خواب پریده و بدین گونه آلارم گوش آزار! بیماری رو بنا به تجربه در گوشهای آماده به شنیدن آلارم مادرش نواخته بود. از همان شب همین که دخترک به خواب فرو میرفت بعد از فقط ده دقیقه خلط پشت حلق حمله کرده و با سرفه های شدیدی که گاه منجر به تهوع و استفراغ میشد خواب رو از چشمان دخترک می ربود. شما حتما تجربه سرفه در بچه ها رو دارین بدخوابی و کم خوابی چاشنی این بیماریه ولی در این مورد بی خوابی بود بی خوابی مطلق! دریغ از ساعتی آرامش و استراحت و خواب که همین عدم وجود خواب و ترسی که دخترک از خواب داشت تحریک پذیری روحی اونو دوچندان میکرد. روز اول دکتر مهربان دخترک بعد از معاینه گفته بود دلیل این بیماری که حتی یک درجه تب هم نداره فقط و فقط آلرژی و حساسیت بویژه به آلودگی هواست. دختر شما مریض نیست حساسیت داره به هرگونه مواد معلق آلاینده در هوا و همین حساسیت ایجاد بیماری هم ممکنه بکنه. آخه دختر کوچولو در حالت بیداری ذره ای نشانه بیماری حتی یه آبریزش بینی معمولی هم نداشت!

خانوم دکتر "الف" خسته بود٬ کلافه بود٬ عصبانی بود٬ حتی شرمنده هم بود!!

خسته بود از بی خوابیهای کودکش دلش برای این کوچولوی نازنازی که تمنا میکرد مامان بابا من گردنم درد میگیره دوست ندارم رو بالشت بلند بخوابم بذارین من رو بالشت دریا پری(پری دریایی) خودم بخوابم. آخه من خوابم میاد سرفه نمیذاره... یا وقتی سرفه ها امانش رو می برد برای دلجویی از پدر و مادرش میگفت: مامان بابا من خوبم ها! چیزی نیست فقط سرفه است!

کلافه بود از بی خوابیها و خستگیهای خودش و همسرش. شبها تا ساعت سه صبح بابایی کشیک داشت و بعدش تا صبح مامانی. هر دو لحظه ای پلک برهم نذاشته بودند. دلش برای همسرش می سوخت که با وجود خستگیهای شبانه٬ روز باید سرکار حاضر میشد و دلش برای خودش هم می سوخت که تمام روزش رو باید با نگرانی و اضطراب و خستگی سیر کنه هر چه باشه بقیه میرن سرکار همون کار باعث میشه آدم سرش به چیز دیگه ای بند شه...

و... عصبانی بود... از خیلی چیزها... از هوای آلوده بی بارون... از خودش و شوهرش که دختر بی گناهشون مجبور بود به خاطر اونها در این هوای آلوده زندگی کنه... حتی از دخترکش که دیگه حاضر نبود تو دفع خلط و سرفه محکم کردن و تف کردن آب دهان و دارو خوردن باهاش همکاری کنه... از همکارانش و صنعت داروسازی که طعم که هیچ کیفیت داروهای داخلی بی اندازه پایین و بی مقداره. شربتها همه تلخ و زهرماری که آدم سالم عق میزنه میخوره چه برسه به کودک آزرده. خنده دار بود برای خوراندن بعضی از داروها اونها رو با تایلنول امریکایی مخلوط میکرد تا دخترک به هوای شربت گیلاسی استامینوفن آمریکایی اونهارو بخوره. بازم بگین م.ر.گ بر "..."!!. از روز بیماری داروهای پزشک که هیچ صدها داروی دیگه از بهترین نوع موجود در داروخانه ها خریداری شده بود و در این بین خانوم دکتر به فکر اونهایی بود که مجبور بودند با جواب نگرفتن از نسخه اول و پزشک اول هی نسخه عوض کنند و پزشکشون رو تغییر بدن.... عصبانی بود از ویروسهای بدجنسی که با جهش و تکاملشون نسبت به سال گذشته بیماری دخترک رو تشدید کرده بودند... عصبانی بود از همه چیز چون هیچ مادری نمیتونه با دیدن بیماری کودکش از زمین و زمان عصبانی نباشه...

و... در کنار تمام این حسها یاد مادران درمانده ای بود که اون سالها به داروخانه مراجعه میکردند. یاد اون دستور روزی سه قاشق مرباخوری سرخالی افتاده بود و ته دلش می خندید که شربت دیفن هیدرامین کیلو چنده بابا؟!! قطعا باید آنتی هیستامین کمتر از زادیتن شرکت نوارتیس نباشه تازه اونهم هی باید تغییر داده بشه تا موثر واقع شه و البته با قاشق غذاخوری. قفسه داروهای خونه شون دهها مدل شربت آنتی هیستامین داشت. باز یاد تجویزهای محتاطانه کورتون هایش میافتاد. شاینا کوچولوی او شب اول یک سوم آمپول بتامتازون ال آ و شب سوم یک سوم آمپول دگزامتازون دریافت کرده بود. به هرکی بگین بهتون میگه کجای دنیا یه آمپول طولانی اثر رو میزنن بعدش مجبور میشن دوباره یکی دیگه بزنن؟!! خانوم دکتر سخت گیر قصه ما درکنار تمام علم و دانش و وجدان حرفه ایش میگه "اینجا"! همین مادر باوجدان داروساز از دست آنتی بیوتیک بی تاثیر یا کم تاثیر به ستوه اومده بود و حاضر بود تمام قوانین داروسازی رو زیرپا بذاره و قبل از اتمام داروی اول آنتی بیوتیک قوی تر رو استفاده کنه. باز خدارو شکر که مشاور و دوست و همکار و پزشک آشنا دوروبرشون زیاد بود و دیشب که باز مستاصل بودند دایی کوروش از دوستان و همکاران همشهری درکنار یکی از دوستان که دوره فوق تخصصی کودکان رو میگذرونه اسپری بینی فلوتیگازون رو پیشنهاد کرد که الحق بعد از پنج شب خواب مهمان چشمهای این خانواده خوابزده سه نفره درمانده و مستاصل! شد. یادتونه هفت هشت سال پیش همین خانوم دکتر میگفت: بچه رو به اسپری ها عادت ندید؟و کورتون کم مصرف کنین؟ خانوم دکتر خندید و امروز ادامه داد: تا مادر نشی درک نمیکنی دکتر جان!!

آری... خانوم دکتر شرمنده روی تمام اون بیماران هم بود...

دستور زبان مینی موسی!

دارم ناخنهاشو کوتاه میکنم. مدام تکون میخوره البته دستشو تکون نمیده سرشو این طرف اون طرف می چرخونه دستش به تبع اون تکون میخوره. میگم مامان جان دستتو تکون نده ناخنگیر دستتو می بره ها... کاملا حق به جانب جواب میده:خودم تکونش نمیدم که تکون میده شده دستم!!

تا چند هفته پیش اگه ازش می پرسیدین اسمش چیه یا فقط صداش میزدین شاینا جون؟ سریع میگفت: من شاینا نیستم که امیر محمدم!! ولی مدتیه میگه: من شاینا نیستم مینی موسم!! مخصوصا با تیپ جدیدش که سوغاتی بابا شاهینه. اگه یه وقت اشتباهی بگیم میکی موس اعتراض میکنه: ایشتیباه گفتی عزیزم میکی نیستم مینی ام!! ببین پاپیون دارم!

زبانمان اندازه قدمان! (2)

۱- طبق معمول نصفه شبه و در حال رقصیدن به رنگ(کسره ر!) شاینا خانوم هستیم. این بار داریم با هم نقاشی میکشیم. من که دیگه مغزم کار نمیکنه همینطور دارم میکشم و نمیدونم چی بکشم! یه خانوم و بعدش یه آقا میکشم. شاینا که متوجه میشه بلافاصله می پرسه چی کشیدی؟ نمیدونم چی جواب بدم همینطوری میگم این مامانه اینهم باباست. سریع میگه: پس "دخترت" شاینا کو؟ چرا اونو نکشیدی؟!

۲- هفته پیش طی یه برنامه ناگهانی دست شاینا رو گرفتم رفتیم کلینیک پایین خیابونمون از داروخونه همونجا واکسن انفلوانزا گرفتیم و تو تزریقاتش واکسن زدیم. قبلش کلی باهاش صحبت کردم و راضی شدیم باید یه کوچولو دردشو تحمل کنیم به جاش دیگه مریض نمیشیم تا دوباره خلط بیاد تو گلومون به قول شاینا عو کنیم! وقتی قیافه آقای تزریقاتی رو دید دیگه خانومی رو کنار گذاشت و بنای مبارزه طوریکه آخرش بغلش کردم و دستاشو گرفتم تا واکسنو بزنه. تو اون چند دقیقه فکر کنم تمام کلینیک صدای شاینا پیچیده بود و تقریبا همه می خندیدند... نه آقا نزن!! شما اجازه نداری به من دست بزنی!! مامان واکسن درد داره... و وقتی احساس کرد داره یه کم طول میکشه ادامه داد: آقا بسه دیگه عزیزم چقدر مگه آمپولم میزنی؟ آخه عزیزم واکسن خیلی بده فکر کنم!! خودتونو بذارین جای آقای تزریقاتی که یه دختر خانوم اینطوری عزیزم بارونش کنه شما بودین نمی خندیدین؟

۳- شاینا دیگه خیلی خیلی اصرار داشت بریم مشهد. آخرش براش توضیح دادم اگه ما بریم مشهد بابا شاهین تنها میمونه که... گفت: نه تنها نیست میره شرکت سرکار... گفتم: وقتی بیاد خونه چی؟ کسی نیست واسش غذا درست کنه... سریع با قیافه کاملا متفکر و قانع کننده گفت: نه مامان رستوران آقا خرسه!! غذاهاش خیلی خوشمزه است بابا شاهین بره اونجا غذا بخوره کارتون باشگاه میکی موس رو هم نگاه کنه!!! (یکی از برنامه ها پروپاقرص آخر هفته های ما رستوران سوپراستاره. شاینا شدیدا کی اف سی دوست داره و در و دیوار رستوران و عکسهای خرس پو و پیگلت و ... و کارتونش هم که دیگه جای تعریف نداره...)

۴- چند روزیه بابا شاهین رفته ماموریت ولی این دفعه ما تنها نیستیم. مامان شونی(نوشین) و بابا حسین و عزیز جون(مامان بزرگ من) مهمونمون هستند. امشب باز تصمیم گرفتیم بریم رستوران آقا خرسه. به تقاطع نیایش ولیعصر که رسیدیم چون هنوز واسه رستوران رفتن زود بود پیچیدم تو نیایش. اصلا فکرشو نمیکردم یه دختر کوچولوی ۳۲ ماهه اینقدر خوب بتونه جهت شناس باشه و مسیر و خیابونها رو بشناسه. سریع اعتراض کرد: ااا مامان رستوران از این طرف نیست از اون یکی خیابونه مگه نمیریم رستوران آقا خرسه... این اولین باری نبود که شاینا مسیرهای آشنا رو اینقدر زیبا جهت یابی میکنه و می شناسه. به این نتیجه رسیدم که هوش دیداری دخترکمون یکی از نتایجش این سنجش جغرافیایی قوی شده.

۵- باز داریم نقاشی میکنیم. این بار بعد از مامان و بابا بقیه اعضای خونواده رو هم میکشیم. آخریش مامان شهلاست. شاینا تذکر میده موهاشو بلند بکشم بعدش از ته دلش میگه: مامان شهلای من "واقعا" خیلی "زیباست"ها... معلومه دلش خیلی واسه مامان شهلا تنگ شده. در حاشیه: نگفتم من عروس نمونه ای هستم؟

۶- ما همچنان با مشکل یبوست دست و پنجه نرم میکنیم. البته خیلی خیلی بهتر از اوایل شده. جالب اینجاست شاینا دیگه خودش راه حل ها رو بلده... مامان شربت پی پی(شربت سناگل) بیار بخورم پی پی زود بیاد. شربتش سیاهه بدمزه است ولی من میخورم!! مامان هلو بخورم پی پی خوب میشه؟ و یکی دیگه از راه حل های دوست داشتنی لواشک و آلوچه است...

پ.ن: یادتونه گفتم خاله های خوشگلمون واسه یه کار فوری اومده بودن تهران که ما اجازه نداشتیم بگیم؟ الان دیگه اومدیم با کمال افتخار و سربلندی و غرور اعلام کنیم هر دو خاله سختکوش و باپشتکار و نمونه شاهدونه خانوم پی اچ دی قبول شدند با رتبه های فوق العاده عالی و مثال زدنی. این شادی برای من و شاینا مضاعفه از این جهت که دیگه اینجا تنها نیستیم و امسال دو تا خاله مهربون میان تهران... آیلی جان و مانلی نازم موفقیتتون بی نظیر بود. به داشتنتون و بودنتون افتخار میکنیم.

بابا کرم!!

از اونجایی که دختر ما محاله وقتی ما بیداریم بخوابه و تا زمانیکه چراغها روشنه اونم همپای ما بیداره ما هم سعی میکنیم شبها زودتر به رختخواب بریم. دیشب حدود ساعت ۱۱ دندونها رو مسواک زدیم بابا شاهین شب بخیر گفت و رفت تو اتاق منهم موندم کنار شاینا تا مثلا بخوابونمش. دست به کلید برق که زدم بلند اعتراض کرد که چراغ باید روشن باشه و خودش از رو تختش بالا رفت و چراغ رو روشن کرد فکر کنم ۴ یا ۵ بار این حرکت تکرار شد.

با توجه به شناختی که از شاینا داشتم یه شیشه شیر یه لیوان آب و پستونک حاضر و آماده بالای سرش بود. شیر رو نصفه نیمه سرکشید٬ بلافاصله گفت آب میخوام. انتظار داشت به بهونه آب بلند شم گفتم بفرمایید!! یه قلپ آب خورد پستونکشو گذاشت تو دهنش و نوبت قصه شد. یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکی نبود.... بلند داد زد نه هیچکی بود!!! منم گفتم خوب هیچکی بود!! باز اعتراض کرد نه از اول بگو یکی بود یکی نبود... خلاصه تا قصه مون شروع شد چند بار یکی بود یکی نبودشو گفتیم. قصه که تموم شد چشمهای براق و سیاه نشان از بعید بودن خواب بودند. چشمهای مامان هم که معلومه مست خواب!!! ... جیش دارم!... تو که همین الان جیش کردی مامان الکی میگی؟!!... نه زیاد دارم دروغ نمیگم که!!! اگه دروغ بگم مثل پینوکیو دماغم دراز میشه!!!... منهم شرمنده از اینکه این حس رو بهش تلقین کردم که دروغ میگه تسلیم شدم و رفتیم سر صندلی!!البته ناگفته نماند همین که از جاش بلند شد تلش رو گذاشت رو سرش کیفش رو آویزون کرد دمپاییهاشو پوشید عروسکش رو بغل کرد و بعد اومد واسه جیش!! همین که نشست زور زد و بالاجبار دو قطره جیش اومد!! ...تموم شد؟ همین بود؟... نه یه دریا دارم!! صبر کن!!!... دوباره قرمز شد و با فشار شاید یه قطره اومد... مامان فکر کنم یه دریا نبود یه کم بود!!!... خوب پاشو بریم تو که جیش نکردی نمیخواد بشوریم!!... نه اگه نشوری پاهام میسوزه!!!! من که خواب نیستم!!! ... چشم میشورم...

برمیگردیم تو اتاق... ساعت ۱۲ نیمه شب شده. دوباره پروسه چراغ روشن و خاموش تکرار میشه. پروسه قصه هم همینطور... باز میگه شیر میخوام... من هم که دیگه ماهر شدم همیشه شیر رو بیشتر درست میکنم تا دوباره بلند نشم. همینکه شیر آماده رو بالای سرش می بینه از چشمهاش میخونم که تو دلش میگه امان از دست این مامان این شیشه اینجا چکار میکنه!!!!! وقتی تیرش به سنگ میخوره چشمهامونو می بندیم تا بخوابیم. من سریع چشمهام گرم میشه همینکه خواب ناز میاد بشینه تو چشمهام میگه پی پی دارم!!! این موقع شب؟!!!... چی بگم پروسه جیش این بار واسه پی پی تکرار میشه و معلومه پی پی درکار نیست... راستی ماجرای تل و عروسک و دمپایی و ... این بار هم وجود داشت!! دیگه از رو ناچاری میگم آخه مامان جان سه ساله شبها همینه دیگه بزرگ شدی تورو خدا مثل بقیه بچه ها شبها بخواب... در حالیکه رو صندلیش نشسته خونسرد جواب میده: من که سه سالم نیست مامان!! دو سال و نیممه!!

باز میایم تو رختخواب... مامان من میخوام بغلت بخوابم... من که دیگه چشمهام به زور بازه میرم کنار تا بیاد کنارم. محکم بغلم میکنه و درست مثل اکثر شبهای من به تقلید از من میگه مامان دوستت دارم! عاشگتم... منهم محکم به خودم فشارش میدم میگم قربونت برم تو همه زندگی منی... این جملات عاشقانه مادر و دختری چند دقیقه ای ادامه دارند. ... دخترم میتونم چراغو خاموش کنم؟ ...نه!... یه غلت میزنه اونور میره یه غلت دیگه میزنه اینور میاد... ساعت ۱ نیمه شب شده. ...مامان پشتمو ناز کن... منهم دیگه طاقتم تموم میشه آخه از اول این ماجرا پشتشو هم داشتم ناز میکردم... محکم میگم مامان جان شما بخواب من حاضرم برات بابا کرم هم برقصم!!! نمیدونم چرا از دهنم این جمله می پره. چشمهاش برقی میزنه و میگه بابا کرم چیه؟!! ...ای وای... منهم دیگه میزنم به سیم آخر... دراز میکشیم بغلش میکنم و شروع میکنم به بابا کرم خوندن... بابا کرم... دوستت دارم... دوسم داری و دوست دارم و... شیشه بابا رو نشکنی!!!! بعد اضافه میکنم باید اینطوری برقصی... گردنمو تکون میدم می چرخونم شاینا هم شروع میکنه به تکون دادن سرش... آخه مامان گردن من تکون نمیخوره که مثل شما نمی تونم!!... تو رختخواب نیم خیز میشم شونه هامو تکون میدم میگم باید شونه تو کج کنی تکون بدی کجکی!!!... بعدش دوتایی بلند میشیم من ادامه میدم... قر تو کمرم فراوونه... نمیدونم کجا بریزم!!!... شاینا میگه: همینجا... همینجا...!!! همینطور که قر میدیم! به ساعت نگاه میکنم یک و نیم نیمه شب شده... ... ادامه میدم... هرچقدر ناز کنی ناز کنی باز تو دلدار منی!!!... هرچقدر عشوه کنی و غمزه کنی باز گل بی خار منی!!!... شاینا هم بلند بلند میخنده طفلی بابا شاهین مثلا خوابه!!! ... حالا دیگه مال منی!!! دیگه و دیگه و بازم دیگه عشق منی!!... بعد دستمو میذارم رو گوشم و چهچه غزل خون در برابر چشمهای خندان و هیجانزده شاینا... ای دریغا که ندانسته گرفتار شدم... ای ول!!!... آخه بقیه شو دیگه بلد نیستم!!! قه قه میخندیم و دوباره دراز میکشیم...

یهو چشمهامو باز میکنم. نور چراغ روشن اتاق چشمهامو آزار میده. ساعت ۴ صبحه. شاینا کجکی و برعکس خوابش برده. اصلا یادم نمیاد کی و چطور خواب رفتیم آخرین صحنه ای که یادم میاد شاینا بیدار بود. یعنی مثل خیلی از شبها من زودتر خوابم برده. درست تو رختخواب میخوابونمش و خودم میرم تو اتاق خودمون تا خواب تیکه پاره مو یه جورایی جمع و جور کنم و دوباره بخوابم. باز خدارو شکر که امشب گریه و داد و قال چاشنی این بیدار خوابی نبود.

خوب بازم بگین خودتون زود بخوابین تا بچه خوابش ببره. تمام شبهای ما اینطوره. اگه دخترک مثل دیشب زود بخوابه منظورم زودتر از ساعت دو نیمه شبه!! راس ساعت ۶ صبح بیداره!! با کلنجار رفتنهای من ساعت هشت صبح دوباره خوابش میبره... اگه اجازه بدم هروقت دوست داره شبها بخوابه مثلا دو یا دو و نیم دیگه کله سحر بیدار نمیشه ولی شب پدر من و شاهین درمیاد از خواب آلودگی... و اما روزها... خواب بعداز ظهر خیلی خیلی کم و کوتاهه. و روزهایی که خیلی هم خسته و ساعت ۱۰ شب بیهوش میشه تا حالا سابقه نداشته تا صبح بخوابه بعد یه چرت کوچولو ساعت ۱۱ شب بیدار میشه و خودتون میشه بقیه شو حدس بزنین!!! بنابراین من ترجیح میدم تا ساعت دو و نیم تحمل کنم و اجباری به زود خوابیدن نداشته باشم!!! کلا دخترک ما با خواب مخصوصا خواب شب میونه خوبی نداره. یه وقت فکر نکنین خیلی هم کم میخوابه ها!!! شاهدونه خانوم ما همین الان که ساعت ۱۱ صبحه در چنان خواب عمیقی بسر میبره که محاله کسی بتونه بیدارش کنه. ایشون عاشق خواب صبحه و با هر روشی هنوز نتونستم این برنامه خواب رو تغییر بدم. یاد مامانم میفتم زمانیکه شاینا نوزاد بود وقتی خواب عمیق روزش رو میدید میگفت ببین چطور عمیق خوابیده این خواب رو اصلا شبها نداره... درسته از اولش همین بوده... ما که کارمون رسیده به قر تو کمر و دارام دیریم به جای قصه و لالایی شبها

کمک حال ناز مامان در کار خونه!!

و شاینای پاییزی مارو ببینید... خودش میگه شبیه امیرمحمد شده آخه مثل اون کفش کتونی پوشیده. شاینا هنوز از علاقمندان برنامه عمو پورنگ و امیرمحمده...

پ.ن.۱: امروز روز قشنگی در تاریخ زندگی ماست... یادش بخیر...

پ.ن.۲: بهار عزیزم ورود آوای زیبای پاییزی رو به زندگیتون تبریک میگم. در کنار هم خوش باشید و پایدار...